گفت‌وگو با پدر و مادر شهیدان سید محمد و سید محسن کاظمی

شهادت در ۲۱ سالگی؛ میراث دو برادر

در دل محله کوجان، جایی میان خانه‌ها و کوچه‌هایی که بوی خاطره می‌دهند، خیابانی آرام نشسته است که نام شهیدان کاظمی را بر خود دارد؛ سید محمد و سید محسن کاظمی. این نام‌ها تنها نشانی یک مسیر نیستند؛ ردّ قدم‌هایی‌اند که سال‌هاست در حافظۀ مردم مانده‌اند.

تاریخ انتشار: 17:12 - دوشنبه 7 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
شهادت در ۲۱ سالگی؛ میراث دو برادر

به گزارش اصفهان زیبا؛ در دل محله کوجان، جایی میان خانه‌ها و کوچه‌هایی که بوی خاطره می‌دهند، خیابانی آرام نشسته است که نام شهیدان کاظمی را بر خود دارد؛ سید محمد و سید محسن کاظمی. این نام‌ها تنها نشانی یک مسیر نیستند؛ ردّ قدم‌هایی‌اند که سال‌هاست در حافظۀ مردم مانده‌اند.
در این گفت‌وگو، پای صحبت پدر و مادری نشسته‌ام که بغضِ دل‌تنگی و روشنایِ افتخار هم‌زمان در صدایشان موج می‌زند؛ والدینی که قصۀ این دو فرزند را نه با کلمه، که با قلبشان روایت می‌کنند.

کومله‌ها او را سوزانده بودند

سیـد یــحیــی، پدر شهیدان کاظمی است. با اینکه حال خوشی ندارد؛ ولی برای صحبت دست رد به سینه‌مان نمی‌زند و پدرانه ما را مهمان خاطرات پسرانش می‌کند و می‌گوید: سید محمد، هفدهم آبان سال ۳۷ به دنیا آمد. (خانم کاظمی، مادر شهیدان حرفش را تکمیل می‌کند و می‌گوید، بچه نخلی‌ام “بچه اول” بود.) پدر ادامه می‌دهد و می‌گوید: دیپلمش را که گرفت، بعد از سربازی رفت توی کمیته. از طرف کمیته با یک دسته بیست‌ودونفره به کردستان اعزام شد. محمد مسئول این دسته بود. دو ماه در کردستان بودند. زمان برگشت بین بانه و سردشت در کمین کومله‌ها افتادند و به شهادت رسیدند. بدنشان را سوزانده بودند. مادر شهید آهی جان‌سوز می‌کشد و می‌گوید: «ما که جنازه‌اش را ندیدیم. برادرم از کف پایش او را شناخته بود. هجدهم مهرماه سال ۵۸ شهید شد. ۲۱ سالش بود.»

پدر ادامه می‌دهد و می‌گوید: در اخلاق و رفتار هر دو نمونه بودند. اگر من به آن‌ها با عصبانیت چیزی می‌گفتم، سرشان را پایین می‌انداختند و هیچ‌وقت هیچ جوابی نمی‌دادند.

ماند تا با شهادت برود

از آقا سید یحیی می‌خواهم تا از آقا محسن بگوید:
آقا محسن عضو سپاه شهرکرد شد. دو سال محافظ آقای تقوی، امام جمعه شهرکرد بود. بعد از شهادتش، ایشان می‌گفت که ما بچه‌ای با این نجابت و سربه‌زیری تا حالا در نیروها نداشته‌ایم. بعد از شهرکرد، مسئول محور بهداری شد و به جبهه جنوب رفت و بعد سمت کردستان، منطقه پنجوین.

یکی از اقوام مادری‌اش رفته بود جبهه برای دیدن بچه‌اش که با محسن آشنا شده و شب آنجا مانده بود. او می‌گفت: «اذان صبح آقا محسن با بیسیم‌چی‌اش غسل شهادت کردند و رفتند برای گشت‌زدن و دیگر برنگشتند. او با ترکش دشمن در ۲۸ مهرماه سال ۶۴ به شهادت رسید. ۲۱ سالش بود.
مادر می‌گوید: «آقا محسن، شش ماه بیشتر نداشت که مریضی سختی گرفت. سه ماه و ده روز مریض بود. مثل جنازه مقابلم افتاده بود. تا اینکه خدا لطف کرد و او را دوباره به ما برگرداند. ماند تا با شهادت برود.»

سه ماه بعد از شهادت، دخترش به دنیا آمد

آخرین بار وقتی رفت جبهه شش ماه بود که عروسی کرده بود. همسرش سه‌ماهه باردار بود. سه ماه بعد خبر شهادتش را آوردند و سه ماه بعد دخترش به دنیا آمد. وصیت کرده بود اگر پسر بود، اسمش را محمدعلی بگذاریم و اگر دختر شد سمیه.
کنار برادرش او را به خاک سپردیم. خودش وصیت کرده بود.