به گزارش اصفهان زیبا؛ سفر وزیر امور خارجه کشورمان، عباس عراقچی، به چین که در سطح ژئوپلیتیک ازاهمیت قابل توجهی برخوردار است، درحالی انجام شد که یکی از مهمترین پرسش های مطرح شده در باره آن، این بود که چرا شخص رئیسجمهور این سفر را انجام نداد و این دیدار در سطح وزارت خارجه صورت گرفت ؛ موضوعی که خود میتواند محل بحثهای مفصل جداگانهای باشد، اما فعلاً از آن عبور میکنیم و تمرکز را بر مسئلهای مهمتر قرار میدهیم؛ سفر قریبالوقوع دونالد ترامپ به چین که طبق برنامههای اعلامشده، چهارشنبه صورت میگیرد و از منظر ژئوپلیتیکی یکی از مهمترین تحولات کوتاهمدت در روابط قدرتهای بزرگ محسوب میشود.
حالا همزمان با نزدیک شدن به این سفر ترامپ، در فضای تحلیلی ایران باردیگر بحثی قدیمی زنده شده است؛ اینکه آیا ممکن است چین در تعاملات خود با ایالات متحده، ایران را به نوعی «وجهالمصالحه» قرار دهد. البته این نگرانی جدید نیست و در گذشته نیز بارها مطرح شده که چین در مقاطع مختلف منافع خود را بر روابط با ایران ترجیح داده و حتی در برخی موارد ایران را در معادلات بزرگتر با آمریکا نادیده گرفته است.
آیا ایران از متغیرهای قابل معامله برای چین است؟
برخی تحلیلگران در ایران معتقدند که یکی از اشتباهات سیاست خارجی ایران، اتکای بیش از حد به چین بوده است. از نگاه این طیف، چین هرگز شریک راهبردی قابل اعتمادی برای ایران نبوده؛ زیرا در لحظات حساس، حاضر نشده هزینهای برای دفاع از کشورها از جمله ایران بپردازد. به عنوان مثال عدم مداخله چین در بحرانهایی مانند ونزوئلا، کوبا یا حتی در مقاطع بحرانی مرتبط با ایران است.
استدلال اصلی این جریان فکری هم این است که سیاست کلان چین در قبال ایالات متحده از زمان دنگ شیائوپینگ تاکنون بر پایه «همزیستی مسالمتآمیز» بنا شده است. از این منظر، چین هرگز قصد نداشته وارد تقابل راهبردی مستقیم با آمریکا شود؛ بلکه تلاش کرده در چارچوب نظم بینالمللی موجود رشد اقتصادی خود را پیش ببرد.
بنابراین برخلاف آنچه در ادبیات کلاسیک قدرت گفته میشود که دو قدرت بزرگ نمیتوانند در یک حوزه هژمونیک کنار هم دوام بیاورند این تحلیلگران معتقدند که در عمل چین و آمریکا توانستهاند نوعی همزیستی در یک نظم مشترک ایجاد کنند. برای تأیید این دیدگاه، معمولاً به برخی دادههای اخیر استناد میشود. یکی از نمونههای مهم، گفتوگوی تلفنی اخیر وانگ یی، وزیر امور خارجه چین، با مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده است. در این تماس، وانگ یی از امکان «بازی برد-برد» میان دو کشور سخن گفت و تأکید کرد که چین و آمریکا میتوانند در بسیاری از حوزهها همکاری کنند.
او حتی از امکان نوعی همزیستی قدرتهای بزرگ سخن گفت. در این میان نکتهای که برای برخی تحلیلگران ایرانی جلب توجه کرده این است که در حالی که جهان هنوز در شوک تحولات اخیر در منطقه و پیامدهای جنگ ایران قرار دارد، در این مکالمه تمرکز اصلی طرف چینی بر مسئله تایوان بوده است. همین موضوع باعث شده برخی چنین برداشت کنند که چین در حال ارسال پیام غیرمستقیم به واشنگتن است؛ اینکه موضوعات ژئوپلیتیکی حساس هر طرف باید محترم شمرده شود. در تفسیر افراطیتر این دیدگاه حتی گفته میشود که ممکن است نوعی معامله ژئوپلیتیکی در حال شکلگیری باشد؛ معاملهای که در آن آمریکا در حوزههایی مانند خاورمیانه دست بالا داشته باشد و در مقابل چین در موضوع تایوان آزادی عمل بیشتری پیدا کند. در چنین قرائتی، ایران بهعنوان یکی از متغیرهای قابل معامله در این معادله دیده میشود. چنین استدلالهایی معمولاً با اشاره به رفتار محتاطانه چین در بحرانهای بینالمللی تقویت میشود.
آنطور که پیشتر اشاره شد، به عنوان مثال چین در بحران ونزوئلا یا در بحرانهای مشابه حاضر نشده مداخله جدی انجام داشته باشد و حتی در مورد ایران هم در مقاطع حساس رویکردی محافظهکارانه اتخاذ کرده است. بر همین اساس این قشر از تحلیلگران معتقدند که نزدیکی بیش از حد ایران به چین خطای راهبردی است. در ادامه این تحلیلها، معمولاً به ساختار اقتصاد جهانی نیز اشاره میشود. استدلال این است که اقتصاد چین به شدت به ثبات بازارهای جهانی و بهویژه بازار انرژی وابسته است. چین روزانه بیش از 16 میلیون بشکه نفت مصرف میکند و بخش عمده این نفت را وارد میکند. بنابراین افزایش شدید قیمت نفت یا ایجاد شوکهای انرژی میتواند آسیب جدی به اقتصاد چین وارد کند.
در چنین شرایطی، برخی معتقدند یکی از اهداف اصلی فشارهای ژئوپلیتیکی اخیر علیه ایران، در واقع اعمال فشار غیرمستقیم بر چین بوده است. از نگاه این تحلیل، آمریکا تلاش کرده منابع انرژی جایگزین چین را محدود کند. ونزوئلا یکی از این منابع بود که تحت فشار قرار گرفت و ایران نیز یکی دیگر از این منابع به شمار میرود. در این چارچوب گفته میشود که آمریکا با محدود کردن مسیرهای تأمین انرژی چین، تلاش کرده ابزار فشار مؤثری علیه پکن ایجاد کند.
در نتیجه اکنون که ترامپ در آستانه سفر به چین قرار دارد، برخی انتظار دارند که مذاکراتی گسترده درباره مسائل کلان اقتصادی و ژئوپلیتیکی میان دو کشور صورت گیرد. در حوزه اقتصادی نیز بحث وابستگی متقابل مطرح میشود؛ چین بزرگترین تولیدکننده کالا در جهان است، اما این تولید به بازارهای مصرف نیاز دارد. در سوی دیگر، ایالات متحده یکی از بزرگترین بازارهای مصرف جهان است. بنابراین رابطه اقتصادی میان دو کشور نوعی وابستگی دوطرفه ایجاد کرده است.
حتی برخی مقامهای آمریکایی نیز به این مسئله اشاره کردهاند. برای مثال اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا، پیش از سفر ترامپ تأکید کرده بود که چین همچنان به بازار آمریکا وابسته است. با این حال اگر از سطح اخبار روزمره فاصله بگیریم و تحولات بلندمدت سیاست چین را بررسی کنیم، تصویر پیچیدهتری به دست میآید و به نظر میآید برای فهم بهتر سیاست خارجی چین، باید به تحولاتی که در دوره رهبری شی جینپینگ رخ داده توجه کرد.
سیاست چین مدیریت ریسک و ایجاد موازنه در برابر فشار آمریکاست
شی جینپینگ از سال ۲۰۱۲ به قدرت رسید و به احتمال زیاد برای سالهای طولانی همچنان در رأس قدرت باقی خواهد ماند. یکی از سخنرانیهای مهم او در حاشیه کنگره ملی چین حدود دو سال پیش ایراد شد. در آن سخنرانی، شی جینپینگ برای نخستین بار بهطور صریح از ایالات متحده نام برد و گفت چین در محیطی بینالمللی زندگی میکند که با عدم قطعیتهای جدی روبهرو است و تحت فشارهای شدید اقتصادی و نظامی قرار دارد. او آشکارا گفت که آمریکا در حال محاصره چین است و چین باید برخی سیاستهای خود را تغییر دهد. شی جینپینگ این رویکرد جدید را «سیاستهای ضد مهار» نامید. این مفهوم در واقع پاسخی به تلاشهای آمریکا برای مهار قدرت چین بود.
برای درک این تحول باید به تاریخ اقتصادی چین نیز توجه کرد. بسیاری از تحلیلگران غربگرا تصور میکنند که چین زمانی موفق شد که تمام سیاستهای مائوئیستی را کنار گذاشت و کاملاً به اقتصاد بازار روی آورد. اما واقعیت تاریخی پیچیدهتر از این روایت ساده است.
چین در واقع یک مدل ترکیبی ایجاد کرد؛ مدلی که در آن بازار وجود دارد اما تحت کنترل و هدایت دولت عمل میکند. یکی از استعارههای مشهور در این زمینه به نخستوزیر چین در دوره اصلاحات نسبت داده میشود. او اقتصاد را به پرندهای تشبیه کرد که اگر بیش از حد فشار داده شود میمیرد، اما اگر کاملاً آزاد شود از دسترس خارج میشود. بنابراین بهتر است این پرنده در یک قفس قرار گیرد؛ قفسی که اندازه آن میتواند بسته به شرایط بزرگتر یا کوچکتر شود. این دقیقاً همان منطقی است که اقتصاد چین طی دهههای گذشته بر اساس آن اداره شده است.
دولت در مواقع لازم فضای بازار را گسترش میدهد و در مواقع دیگر آن را محدود میکند. با این حال نقطه عطف مهمی در سیاست اقتصادی چین در سال ۲۰۱۵ رخ داد. در آن سال بازار سهام چین دچار شوک بزرگی شد و خطر سرایت بحران به بخشهای دیگر اقتصاد به وجود آمد. این تجربه نگاه رهبری چین به بازار را تغییر داد.
از آن پس شی جینپینگ تأکید بیشتری بر کنترل دولتی و ایجاد نوعی «اقتصاد سنگربندیشده» در برابر شوکهای ژئوپلیتیکی کرد. در این چارچوب دولت چین تلاش کرد سرمایهها را از حوزههایی مانند بازار مسکن که حبابهای بزرگی در آن شکل گرفته بود، به سمت صنایع راهبردی مانند هوش مصنوعی، رباتیک و فناوریهای پیشرفته هدایت کند. هدف این بود که اقتصاد چین برای رقابت ژئوپلیتیکی با غرب آمادهتر شود. تحریم شرکتهایی مانند هواوی و ZTE در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ این نگاه را در میان رهبران چین تقویت کرد. پکن به این نتیجه رسید که وابستگی بیش از حد به بازارهای غربی میتواند در شرایط بحران به نقطه ضعف تبدیل شود.
به همین دلیل به سمت تنوعبخشی به بازارهای خود حرکت کرد. تمرکز بر روسیه، آفریقا، خاورمیانه و سایر اقتصادهای در حال توسعه بخشی از همین راهبرد بود. همچنین چین تلاش کرد سیستمهای مالی جایگزینی ایجاد کند تا وابستگی به دلار کاهش یابد. نمونهای از این تلاشها ایجاد سیستم پرداخت بینبانکی CIPS بود که میتواند در معاملات میان کشورهایی مانند چین، روسیه و ایران مورد استفاده قرار گیرد. آنطور که امروز حدود ۹۵ درصد مبادلات ارزی میان چین و روسیه با استفاده از یوان یا روبل انجام میشود. در کنار این تحولات مالی، چین تلاش کرده شبکههای لجستیکی و زنجیرههای تأمین خود را نیز تقویت کند.
هدف این است که در صورت بروز بحرانهای ژئوپلیتیکی بتواند جریان تجارت و انرژی خود را حفظ کند. با این حال باید به محدودیتهای واقعی قدرت چین نیز توجه داشت. برخلاف ایالات متحده، چین هنوز شبکه گستردهای از پایگاههای نظامی در سراسر جهان ندارد. تنها پایگاه نظامی رسمی چین در خارج از کشور در جیبوتی قرار دارد، در حالی که آمریکا تلاش میکند در آسیای شرقی نیز مجموعهای از متحدان را در کنار خود نگه دارد؛ کشورهایی که عملاً در چارچوب راهبردهای واشنگتن حرکت میکنند، مانند ژاپن، فیلیپین و حتی اندونزی که اخیراً نیز بحث امضای پیمان پوشش هوایی با آن مطرح شده است.
چین در سالهای اخیر به سمت استفاده گسترده از خودروهای برقی و سیستمهای حملونقل عمومی برقی حرکت کرده است، در حالی که اقتصاد آمریکا هنوز وابستگی بیشتری به سوختهای فسیلی دارد. از سوی دیگر، آمریکا همچنان واردکننده نفت خام است؛ این کشور روزانه حدود شش میلیون بشکه نفت وارد میکند و در مقابل حدود چهار میلیون بشکه صادرات دارد. بنابراین ایالات متحده نیز وابسته به بازار جهانی نفت است، هرچند در برخی تحلیلها این واقعیت بهدرستی منعکس نمیشود.
از سوی دیگر، چین نیز محدودیتهای خاص خود را دارد. اگر صادرات نفت ایران که حدود دو میلیون بشکه در روز است با مشکل مواجه شود، این مسئله برای چین نیز بیاهمیت نیست. برخی استدلال میکنند که پالایشگاههای چینی بهطور خاص برای نفت ایران تنظیم شدهاند و به همین دلیل به این نفت نیاز دارند. این نکته تا حدی درست است. با این حال، اقتصاد چین انعطاف بیشتری نسبت به اقتصاد آمریکا دارد؛ بهگونهای که از نظر فنی توانایی ایجاد یا بازطراحی ظرفیتهای پالایشی را در مدت کوتاهی دارد. چین در دریای چین جنوبی با ساخت جزایر مصنوعی و استقرار موشکهای ضدکشتی، تلاش کرده مسیرهای حیاتی انرژی خود را ایمن کند. اگر مسیر صادرات نفت ایران به چین را بررسی کنیم، این مسیر از آبهای ایران، پاکستان، هند و سپس تنگه مالاکا عبور میکند. در برخی نقاط نیز کشتیها ناچارند وارد آبهای آزاد شوند که خطر توقیف و بازرسی را افزایش میدهد.
در سالهای اخیر، نفت ایران عمدتاً از طریق ناوگان سایه و عملیات انتقال کشتی به کشتی در نزدیکی مالزی به چین منتقل شده است. به همین دلیل، در آمارهای رسمی سهم مالزی در صادرات نفت به چین بالا دیده میشود، در حالی که بخش مهمی از این نفت در واقع متعلق به ایران و ونزوئلاست. نکته مهم دیگر این است که پیش از سفر ترامپ، گزارشهایی منتشر شده مبنی بر اینکه چین به پالایشگاههای خصوصی خود دستور داده تحریمهای آمریکا را نادیده بگیرند. علت این تصمیم آن بود که پکن نمیخواست در مذاکرات احتمالی از موضع ضعف وارد شود.
اما محدودیت اصلی چین در جای دیگری قرار دارد: بازار جهانی انرژی. اگر بازار انرژی دوباره دچار شوک شود، بهویژه شوکی که همزمان با سناریویی مانند بسته شدن تنگه هرمز رخ دهد، این وضعیت برای چین نیز پیامدهای منفی خواهد داشت. در نهایت، باید محدودیتهای واقعی قدرت آمریکا و چین را همزمان در نظر گرفت. آمریکا با وجود شبکه متحدانش در شرق آسیا، نمیتواند بهسادگی نفتکشهای ایران را در مسیرهای حساس توقیف کند، زیرا حتی یک خبر درباره توقیف نفتکش ایرانی میتواند شوک سنگینی به بازار انرژی وارد کند. چنین شوکی نهتنها برای چین، بلکه برای خود آمریکا نیز هزینهزاست. برخلاف تصور رایج، آمریکا نیز به بازار جهانی انرژی وابسته است.
این کشور همچنان واردکننده بخشی از نفت خام مورد نیاز خود است و افزایش شدید قیمت انرژی میتواند برای اقتصاد آن بحرانآفرین باشد. از سوی دیگر، چین نیز با وجود توان بالای صنعتی و انعطاف در پالایش و زیرساخت، نسبت به شوکهای انرژی کاملاً مصون نیست. بنابراین، نه میتوان ادعا کرد که چین ایران را «فروخته» و نه میتوان تصور کرد که پکن حاضر است برای ایران وارد تقابل مستقیم جهانی شود. سیاست چین بر اساس مدیریت ریسک و ایجاد موازنه در برابر فشار آمریکاست. برای فهم این رفتار نیز باید قدرت واقعی کشورها، محدودیتهای ساختاری آنها و منطق بلندمدت سیاست بینالملل را در نظر گرفت؛ نه اینکه صرفاً بر اساس هیجانات خبری و تحولات روزمره قضاوت کرد.



