روایت عکاس‌های اصفهانی از روزهای حماسه مردم ایران

پرچم‌ها برای دوربین‌ها قصه می‌گویند

مسیر دشوار و باشکوه روایت حقیقت، توقفی ندارد. ما در شماره‌های گذشته، هم‌قدم با عکاسانی شدیم که لنز دوربینشان را شجاعانه به سمت متن واقعه گرفته بودند تا غبار تردید را از چهره واقعیت پاک کنند؛ عکاسانی که آموخته بودند چگونه در میانه آشوب، ثبات را شکار کنند.

تاریخ انتشار: 11:32 - شنبه 26 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 7 دقیقه
پرچم‌ها برای دوربین‌ها قصه می‌گویند

به گزارش اصفهان زیبا؛ مسیر دشوار و باشکوه روایت حقیقت، توقفی ندارد. ما در شماره‌های گذشته، هم‌قدم با عکاسانی شدیم که لنز دوربینشان را شجاعانه به سمت متن واقعه گرفته بودند تا غبار تردید را از چهره واقعیت پاک کنند؛ عکاسانی که آموخته بودند چگونه در میانه آشوب، ثبات را شکار کنند.

اما این دفتر هنوز گشوده است؛ چراکه ابعاد حماسه‌ای که در جریان است، فراتر از آن است که در چند قاب یا چند گفت‌وگو خلاصه شود. در ادامه این مسیر و در تکمیل واکاوی نقش حیاتی هنر عکاسی در نبرد رسانه‌ای امروز، به سراغ بخش دیگری از هنرمندان این عرصه از گروه مجمع عکاسان نسل انقلاب اسلامی (معنا) رفته‌ایم؛ راویانی که در روزهای سخت هجمه‌های رسانه‌ای، اجازه ندادند حقیقت ایستادگی این مردم در سکوت سنگین بایکوت‌های خبری گم شود.

قصه‌های من و بابا

حانیه کامران/ عکاس

این تصویر برای من پر از احساس و سوژه‌هایی بود که رابطه پدر و فرزندانش را برایمان به‌وضوح بیان می‌کرد. عید امسال، قبل از اینکه شروع شود، برای ما تمام شد؛ درست همان‌جایی که جنگ به چند قدمی خانه‌مان رسید. همان شب اول سال نو، صدای وحشتناک موشک‌ها آرامش را از ما گرفت و پنج نفر از بهترین بنده‌های خدا، خانوادگی به سفر ابدی رفتند. آقا مهدی نصر، پدر قهرمانی بود که دست خانواده‌اش را گرفت و همگی با هم پر کشیدند.

دو روز بعد، فکرش را هم نمی‌کردم که برای ثبت این جنایات، ناچار شوم با کفش وارد خانه‌ای بشوم که هنوز بوی زندگی و خون در میان وسایل و آوارهایش به مشام می‌رسید. اتاق محمدحسن و فاطمه‌زهرا پر از کتاب و بازی‌های فکری بود. حدس می‌زنم بابا مهدی با وجود تمام خستگی‌های کاری، وقتی به خانه می‌آمد، حسابی برای بچه‌هایش وقت می‌گذاشت و با آن‌ها بازی می‌کرد. انگار هنوز صدای خنده‌های کودکانه و محبت پدرانه از میان آن جعبه‌های بازی شنیده می‌شد.

در این میان، یک کتاب خیلی نظرم را جلب کرد. نمی‌دانم صاحبش محمدحسن بود یا فاطمه‌زهرا؛ اما مطمئنم در یکی از همین قصه‌های «من و بابام»، از بابا مهدی خواسته‌ بودند هر جا رفت، آن‌ها را هم با خودش ببرد و هیچ‌وقت تنهایشان نگذارد. پدر قهرمانشان هم به قولش عمل کرد؛ دست همه‌ را گرفت و خانوادگی عاقبت‌به‌خیر شدند. دیدن آن همه کتاب و اسباب‌بازی در اتاق بچه‌ها، این تصویر را در ذهنم پررنگ کرد که آن‌ها چقدر با پدرشان وقت می‌گذراندند و چقدر رابطه نزدیکی داشتند.

پرچم‌ها هم دعا می‌کنند

محدثه شیخی/ عکاس

آنچه مرا به ثبت این لحظه واداشت، تلاقی معنادار این دو تصویر در کنارهم بود؛ تلاقی دو رکن اصلی یک ملت: «ایمان مردم» و «شرافت پاسداران».
به گفته سردار موسوی عزیز، فرمانده هوافضای سپاه، «میدان با ما و خیابان با شما مردم».

داستان پیوند میان «دعا» و «دفاع» است؛ پیوند میان مردمی که با ایمان خود زمین را می‌کوبند و سربازانی که با شجاعت خود، آسمان را برای پرچم ایران، امن و استوار می‌سازند. این شب‌ها، خیابان‌ها دیگر تنها مسیرهای عبور نیستند؛ آن‌ها به صحنه‌هایی از یک حماسه زنده بدل شده‌اند. در یک سو، مردی را می‌بینیم که تن به تنهایی دعا سپرده است. با پرچم ایران که گویی این پارچه بلند، تنها یک پرچم نیست، بلکه پیوند میان زمین و عرش است.

و سوی دیگر، سربازی که با تمامی احترام نظامی، در برابر پرچم ایستاده است. همان سربازان و همان پاسداران که روزها در مرزها و پناهگاه‌ها سنگر بودند، امروز در قلب خیابان‌ها، در کنار مردم، ایستاده‌اند. آن‌ها در طول خدمت، از آرامش خود گذشتند تا این میهن، آرام بگیرد. هر قطره عرق و هر لحظه دوری از عزیزان، هدیه‌ای بود برای امنیت ما. اکنون بعداز گذشت ۴۸ سال از پیروزی انقلاب اسلامی، ما در برهه ای از تاریخ قرار گرفتیم که به معنای واقعی به نیروهای نظامی کشور افتخار می‌کنیم که این رشادت‌ها قطعا در راستای ایمان و اعتقاد به خدا و لطف و نگاه ویژه امام زمان(عج) است. و در کنار آن، مردم ما از شعار گذشتند و به این نگاه توحیدی رسیدند که الان بعداز گذشت حدود هفتاد شب از شهادت رهبر عزیزمان، هنوز علم‌دار خیابان هستند. و حالا نیروهای نظامی ما در کنار مردم این پیروزی‌ها را رقم می‌زنند؛ مردمی که سلاح اصلی آن‌ها این روزها، دعا به درگاه خداوند و استغاثه به امام زمان(عج) است. تلاقی این دو صحنه بیانگر روایتی از میهن‌دوستی و وطن‌پرستی در سایه پرچم جمهوری اسلامی ایران بوده و نشان‌دهنده پیوند دل‌های مردم و پاسداران ایران عزیزمان است.

خم ابروی یار

زهرا امیری/ عکاس

در آن روز که فضای شهر آکنده از حزن و اندوه بود، هرکس گوشه‌ای غرق در خلوت و حال خویش بود؛ اما حضور این فرد تفاوت عجیبی داشت. حالت چهره و نگاهش به‌گونه‌ای بود که گویی با تمثال حضرت آقا سخن می‌گوید و درددل‌هایش را واگویه می‌کند.

او مدت‌زمانی طولانی، مبهوت و خیره به این تصویر مانده بود. تلاقی نگاه پُرغم او با بیت جان‌سوزی که در پایین پوستر نقش بسته بود، حسی وصف‌ناپذیر به صحنه می‌بخشید:
«در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»

انتخاب زاویه‌دید «های‌اَنگل» (نگاه از بالا) در این عکاسی، کاملاً تعمدی و نمادین بود. قصد داشتم این حس را به بیننده القا کنم که گویی خود رهبری از بلندای آسمان‌ها نظاره‌گر دوست‌داران خویش هستند؛ گویی ایشان این بی‌قراری‌ها، گریه‌ها و درددل‌ها را می‌بینند، می‌شنوند و چه بسا با نگاهی پدرانه به آن‌ها پاسخ می‌دهند.

این زاویه، روایتگر پیوند میان زمین و آسمان در لحظات وداع است.

چای با طعم پرچم

یاسر نیکنام/ عکاس

این عکس، روایتی چندلایه از ایستادگی و دلبستگی به خاک است که در دل یک حماسه میدانی ثبت شده. چیزی که بیشتر از همه نظرم را به این صحنه جلب کرد، تضاد میان آن آرامش قلبی و ایمان سوژه با هیجان و هیاهوی جاری در میدان بود. درحالی‌که آدم‌های داخل قاب، لحظه‌ای انسانی و آرام را سپری می‌کردند، عناصر محیطی مثل پرچم ملی و شعاری که روی زمین نوشته شده بود، ابعادی سیاسی و حماسی به تصویر داده بودند.

انتخاب زاویه بالا (های‌اَنگل) برای من خیلی مهم بود؛ چون این زاویه اجازه می‌داد جزئیات انسانی و پیام‌های محیطی (مثل شعار و پرچم) هم‌زمان در کنار هم دیده شوند. با این کار توانستم ترکیبی از ایستادگی، پیوند با خاک و باورهای مردم را در یک قاب مستند کنم. چیدمان و ترکیب‌بندی این عکس به شکلی است که مخاطب را در جایگاه یک ناظر قرار می‌دهد تا درک کند این تصویر فقط یک ثبت ساده نیست؛ بلکه روایتگر هویت، ریشه و صلابت جامعه در دل روزهای حماسی است.

گریه روی شانه‌های پرچم

نگار برندگی/ عکاس

از لحظه‌ای که خبر را شنیدم، در کنار اندوهی جان‌کاه، شعله‌ای در وجودم زبانه کشید. قلبم از خبر شهادت «آقاجان» می‌سوخت؛ اما تاب به‌سوگ‌نشستن نداشتم. حسی درونی به من نهیب می‌زد که باید برخیزم؛ اکنون وقت نشستن نبود. باید نشان می‌دادیم که اگرچه این غم استخوان‌سوز است، هرگز ما را زمین‌گیر نخواهد کرد.

باید فریاد می‌زدیم که خون امام شهیدمان، شوری در ما آفریده که دیگر خانه‌نشینی را برنمی‌تابیم. همان روز اول، تنها اندکی پس از شنیدن خبر شهادت، برای آنکه ثابت کنم پای عهد خویش ایستاده‌ام، برخاستم و باتری دوربینم را به شارژ زدم. تنها کاری که از دستم برمی‌آمد، روایتگری این لحظات تاریخی بود و همین رسالت، اندکی قلبم را تسکین می‌داد. پ

س از عکاسی از تجمعات روز شهادت، مشتاقانه به‌دنبال فرصتی بودم تا مستندنگاری را در نقاط مختلف ادامه دهم. با هماهنگی مجموعه‌ای، چندین شب توفیق یافتم تا در «چهارباغ عباسی»، لحظات بی‌تابی مردم را ثبت کنم. حال‌وهوای عجیبی حاکم بود. شب سوم شهادت، در چهارباغ قدم می‌زدم و پیاپی عکس می‌گرفتم. نگاهی به ساعتم انداختم؛ از یازده گذشته بود، اما عجیبا که هیچ احساس خستگی نمی‌کردم. ناگهان رشته افکارم پاره شد و با خود اندیشیدم: «اگر این مردم روز عاشورا در کربلا بودند، باز هم امام حسین (ع) تنها می‌ماند؟»

در همین حال، صدای هق‌هق مردانه‌ای توجهم را جلب کرد. سر برگرداندم؛ مردی چهارشانه با محاسنی پرپشت، چنان از اعماق وجودش اشک می‌ریخت که انگار عزیزترین جوانش را از دست داده است. به او خیره ماندم. شهود عکاسانه، همان حس ششمی که در این لحظات به سراغم می‌آید، نهیب زد که زمان ثبت تصویر فرا رسیده است. کمی عقب رفتم و زاویه دوربین را تنظیم کردم. آهسته و بی‌صدا ایستادم؛ نمی‌خواستم متوجه حضورم شود و خلوت دلش به هم بخورد.

می‌دانستم هر حرکت اضافه‌ای ممکن است این لحظه ناب را از کف برود. من دوربین را بالا می‌آوردم و او پرچمش را. وقتی دوربین مقابل چشمم قرار گرفت، مرد پرچم ایران را که میان دو مشتش گرفته بود، روی چشمانش گذاشت. هق‌هق بلندش به سوختنی آرام و لرزش شانه‌ها بدل شد؛ گویی سر بر شانه مادر گذاشته تا آرام گیرد. این همان «لحظه طلایی» بود که یک عکاس برای ثبتش از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کند. با تمام وجودم، دکمه شاتر را فشردم.مرد درون این قاب، دلی لبالب از داغ دارد؛ وگرنه در این سرمای گزنده، بی‌تابانه نمی‌بارید. او مردی میان‌سال با دستانی رنج‌دیده و پوششی ساده است. پیدا بود که غمی چنان سنگین دلش را سوزانده که این‌گونه بی‌اعتنا به اطراف، در میان جمعیت می‌بارد.

با این همه، از یک چیز غافل نیست: «پرچم». او پرچم را با هر دو دست گرفته و چنان بر چشمانش نشانده که گویی تمام وجودش را در آن پناه داده است. گمان می‌کنم در آن لحظه چشمانش را بسته بود، عطر پرچم را می‌بویید و با آن زمزمه می‌کرد. این پرچم، پناه آخر و تنها تسکین قلب رنجور اوست. در لحظاتی که آدمی چنان دگرگون است که تنها می‌خواهد به کنج خلوتی پناه ببرد، این مرد آغوش پرچم ایران را پناهگاه خویش یافته است. گویی در گوش پرچم نجوا می‌کند: «ای ایران عزیز، ما برای تو زخم‌ها دیده‌ایم، اما تو همچنان تنها پناه مایی.»