به گزارش اصفهان زیبا؛ این تصویر برای من پر از احساس و سوژههایی بود که رابطه پدر و فرزندانش را برایمان بهوضوح بیان میکرد. عید امسال، قبل از اینکه شروع شود، برای ما تمام شد؛ درست همانجایی که جنگ به چند قدمی خانهمان رسید.
همان شب اول سال نو، صدای وحشتناک موشکها آرامش را از ما گرفت و پنج نفر از بهترین بندههای خدا، خانوادگی به سفر ابدی رفتند. آقا مهدی نصر، پدر قهرمانی بود که دست خانوادهاش را گرفت و همگی با هم پر کشیدند.
دو روز بعد، فکرش را هم نمیکردم که برای ثبت این جنایات، ناچار شوم با کفش وارد خانهای بشوم که هنوز بوی زندگی و خون در میان وسایل و آوارهایش به مشام میرسید. اتاق محمدحسن و فاطمهزهرا پر از کتاب و بازیهای فکری بود. حدس میزنم بابا مهدی با وجود تمام خستگیهای کاری، وقتی به خانه میآمد، حسابی برای بچههایش وقت میگذاشت و با آنها بازی میکرد. انگار هنوز صدای خندههای کودکانه و محبت پدرانه از میان آن جعبههای بازی شنیده میشد.
در این میان، یک کتاب خیلی نظرم را جلب کرد. نمیدانم صاحبش محمدحسن بود یا فاطمهزهرا؛ اما مطمئنم در یکی از همین قصههای «من و بابام»، از بابا مهدی خواسته بودند هر جا رفت، آنها را هم با خودش ببرد و هیچوقت تنهایشان نگذارد. پدر قهرمانشان هم به قولش عمل کرد؛ دست همه را گرفت و خانوادگی عاقبتبهخیر شدند. دیدن آن همه کتاب و اسباببازی در اتاق بچهها، این تصویر را در ذهنم پررنگ کرد که آنها چقدر با پدرشان وقت میگذراندند و چقدر رابطه نزدیکی داشتند.



