عکاس اصفهانی، از شکار سوژه‌های ناب جنگ رمضان می‌گوید

از دل راکتور تا چشم دوربین

جنگ رمضان خیلی‌ها را عوض کرد. جنگ رمضان برای خیلی از ما مانند یک انقلاب بود؛ یک دگرگونی روحی و شخصیتی. جنگ شاید همه ما را از این رو به آن رو کرد! تاجایی‌که مجبور شدیم بسیاری از عاداتمان را کنار بگذاریم تا بتوانیم مقاومت کنیم؛ بتوانیم دفاع کنیم از شهر و خاک و وطنمان.

تاریخ انتشار: 10:33 - چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
از دل راکتور تا چشم دوربین

به گزارش اصفهان زیبا؛ جنگ رمضان خیلی‌ها را عوض کرد. جنگ رمضان برای خیلی از ما مانند یک انقلاب بود؛ یک دگرگونی روحی و شخصیتی. جنگ شاید همه ما را از این رو به آن رو کرد! تاجایی‌که مجبور شدیم بسیاری از عاداتمان را کنار بگذاریم تا بتوانیم مقاومت کنیم؛ بتوانیم دفاع کنیم از شهر و خاک و وطنمان.

ستایش کرمی دانشجوی کارشناسی ارشد رشته مهندسی هسته‌ای از دانشگاه قم است. او نه عکاس خبری است، نه سال‌ها در میدان رسانه کار کرده. کرمی یک دهه‌هشتادی درونگراست که روزهای جنگ، میان اضطراب و سوگ، با دوربین گوشی‌اش دیده‌هایش را ثبت کرد؛ از خیابان‌های مقاوم تا خانه‌های ویران‌شده، از معراج شهدا تا اشک پدری بر تابوت فرزند. خودش می‌گوید حتی بالا آوردن گوشی میان مردم و گرفتن عکس برایش دشوار بوده، اما احساس وظیفه و غمی که در دل داشته، او را به دل سوژه‌ها کشانده است.

روایت پیش‌رو، قصه دختری است که با دستان لرزان و چشمانی خیس، تلاش کرده حقیقت جنگ را در لنز تلفن همراهش ثبت کند؛ قاب‌هایی که شاید بیش از عکس‌های دوربین‌های حرفه‌ای و پیشرفته، واقعیت رنج و ایستادگی را نشان دهند. در ادامه، گفت‌وگوی صمیمانه اصفهان‌زیبا را با ستایش کرمی می‌خوانید.

یک دانشجوی مهندسی هسته‌ای چطور سر از عکاسی میدانی و خیابانی درآورد؟

در زمستان، در اردوی راهیان نور به‌عنوان رسانه دانشگاه حضور یافتم. آنجا عکاسی و فیلمبرداری کردم و متوجه شدم در این زمینه علاقه دارم. بعد از برگشت از آن سفر، جنگ شروع شد. روز اول جنگ، اوضاع روحی خیلی بدی داشتم و نمی‌توانستم خودم را آرام کنم و نمی‌دانستم باید چه کنم.

حتی صبح در میدان نقش‌جهان نمی‌توانستم از مردم عزادار عکاسی کنم؛ لرزش دستانم و حال ناخوشم اجازه عکاسی نمی‌داد. شب به میدان بزرگمهر رفتم و دیدم مردم دارند آرام‌آرام جمع می‌شوند. همانجا تصمیم به عکاسی گرفتم و شب اول را ثبت کردم. به این صورت، عکاسی از خیابان از آن شب شروع شد.
عکس‌هایم را در فضای مجازی داخل یک گروه رسانه‌ای می‌‌فرستادم تا حضور مردم را نشان دهم. به‌خصوص بعد از اتفاقات دی‌ماه که جوانان مردم وسط خیابان‌ها شهید شده بودند، می‌خواستم حضور مردم را در همان خیابان‌ها نشان دهم.

پس از مدتی، یکی از دوستان رسانه‌ای من را دعوت کرد تا در جمع اهالی رسانه حضور یابم. آنجا عکس‌هایم را ارائه کردم و به من گفتند از جمعیت، دیگر عکاس‌ها عکس می‌گیرند و توصیه به پیدا کردن سوژه کردند. این شد که تصمیم گرفتم سوژه‌های خاص را پیدا کنم و سوژه‌یابی‌هایم از آن روز شروع شد.

مدتی گذشت و به دعوت تیم دیگری وارد فضایی متفاوت‌تر شدم. قرار شد تا سراغ مناطق مسکونی هدف‌گرفته برویم. با جهادگران در مناطق آسیب‌دیده حاضر شدیم و عکاسی و فیلمبرداری کردم. با اینکه فضا برایم خیلی سخت و دردناک بود، می‌خواستم ثبت شود تا آدم‌هایی که به هر دلیلی نمی‌توانند این صحنه‌ها را ببیند، یا افرادی که فکر می‌کنند ترامپ به کمکشان آمده، این تصاویر را ببینند.

ببینند که کلی زن و کودک بی‌گناه شهید شده‌اند. یا حتی نظامی‌‌هایی که در این خانه‌ها شهید شده یا خانه‌شان ویران شده است. اصلاً مگر نظامی‌ها آدم نبوده‌اند؟ پس‌فردا اگر خانه‌شان را دزد بزند، همین نظامی‌ها از خانه و اموالشان محافظت خواهند کرد! در جنگ همین نظامی‌ها از جان این مردم محافظت می‌کنند!

بخش زیادی از عکس‌هایتان از ویرانه‌های خانه‌هاست. ویرانی‌ها را از نزدیک می‌دیدید، روی آوار خانه‌ها قدم می‌زدید و دنبال سوژه می‌گشتید. وقتی دنبال سوژه روی خرابه‌ها می‌گشتید، چه حس‌وحالی داشتید؟ به چه فکر می‌کردید؟

می‌دانید؛ فقط از خدا می‌خواستم به من کمک کند تا بتوانم واقعیت را نشان دهم. اگر از هزار نفر، فقط دو نفر با دیدن این عکس‌ها آگاه بشود، برای من کافی بود، تا بدانند و بفهمند و ببینند آنچه تصور می‌کنند نیست. جنگ بازی دوسرباخت است و آن‌که از دست می‌رود، ممکن است خانواده خودشان باشد. کشور غریبه نمی‌تواند ما را نجات دهد.

فکر می‌کردم با عکس یک عروسک خونی شاید این اتفاق بیفتد، یا عکس اشک پدری در فراق فرزندش. می‌خواستم افرادی که خیال می‌کردند دشمن می‌تواند ما را نجات دهد، از این افکار رها شوند.
این عکس‌ها در خبرگزاری و دیگر جاها کار می‌شد؛ اما خیلی از عکس‌ها را ارسال نکرده‌ام تا زمان مناسبش برسد.

به معراج شهدا هم رفته‌اید. از فضای آنجا بگویید. چطور می‌توانستید در آن فضا طاقت بیاورید؟

نمی‌شد طاقت آورد، سخت بود. اگر کسی جلویم گریه کند، طاقت نمی‌آورم. در معراج، خانواده‌های شهدا ضجه می‌زدند؛ اما آن لحظه نباید دستانم می‌لرزید یا نباید چشمانم تار می‌شد که مبادا آن لحظه را از دست بدهم و بتوانم دکمه دوربین را فشار دهم. حتی نباید پاهایت بلرزد. باید محکم بایستی و حتی ننشینی. فضای خیلی سنگین و سختی را تجربه کردم.

درصورتی‌که آدم‌های عادی هم در فضای معراج شهدا منقلب می‌شوند و دست و پایشان به لرزش می‌افتد.

بله، دقیقاً. این مسئله را باید مدیریت می‌کردم. دستانم را مشت می‌کردم و پلک‌هایم را فشار می‌دادم تا اشک‌هایم سرازیر نشوند و بتوانم عکس بگیرم؛ بااین‌حال، عکس‌های معراج را خیلی دوست دارم.
بعد از آن به مراسمات تشییع می‌رفتم. در این جنگ، هرجایی که فکر می‌کردم ممکن است یک عکس هم به درد بخورد، حضور داشتم. همه تلاشم را کردم تا مفید باشم؛ حتی اگر کار کوچکی کرده باشم.

درحالی‌که حتی عکاس حرفه‌ای و عکاس خبری هم نیستید.

بله، کار من اصلاً چیز دیگری است. من در حوزه علمی‌پژوهشی کار می‌کنم و تا پیش از جنگ هم پروژه علمی‌پژوهشی در دست داشتم.

با عکس‌هایتان چه قصه‌ای را می‌خواهید تعریف کنید؟

هنوز بین چند نقطه مانده‌ام. اینکه جنگ را روایت کنم، یا تحولات شخصی خودم را که تبدیل شده به یک تحول جهان‌شمول، یا کمک‌های ترامپ را. هنوز مانده‌ام بین اینکه چه قصه‌ای می‌خواهم با عکس‌هایم بگویم.

چطور با درونگرایی‌تان مبارزه می‌کردید؟ اینکه در آن وضعیت از خانه بیرون بروید، بین جمعیتی پر از غریبه حضور یابید، گوشی‌تان را دربیاورید و از آدم‌هایی که نمی‌شناسیدشان و ممکن است متوجه عکاسی شما شوند، عکس بگیرید.

سر برخی از پروژه‌ها حالم بد می‌شد و اذیت می‌شدم؛ مثلا در یک پروژه در خیابان چهارباغ، باید از مردم عادی فیلمبرداری و عکاسی می‌کردم و واقعاً نمی‌توانستم. حتی نمی‌توانستم دستم را بالا بیاورم.

چرا؟ خجالت می‌کشیدید، یا با کمبود اعتمادبه‌نفس مواجه می‌شدید؟ دلیل دیگری نداشت؟

از اینکه آدم‌ها هنگام عکاسی به من نگاه می‌کنند، خوشم نمی‌آید. از طرف دیگر، وقتی گوشی را بالا می‌آورم، احساس می‌کنم دارم به حریم خصوصی آن فرد تعرض می‌کنم. دو بار که کلاً نتوانستم کار کنم. در خانه‌های آسیب‌دیده اما راحت‌تر بودم؛ چون کسی نبود که من را هنگام عکاسی ببیند.

بیشتر ممکن است تصور کنند آدم گستاخی هستید.

دقیقاً. چند وقت پیش می‌خواستم از یک خانم مصاحبه تصویری بگیرم و نمی‌توانستم. به یکی از دوستانم گفتم به من یک جمله بگو تا بتوانم این کار را انجام بدهم؛ چون اصلاً در توانم نبود و دستانم یاری نمی‌کرد. او هم گفت اگر می‌دانی تا این حد تحت فشاری، مصاحبه نکن. اما نتوانستم با خودم کنار بیایم؛ چون سوژه خیلی عجیبی بود. با خودم گفتم مرگ یک بار و شیون یک بار. رفتم سراغش و فیلمبرداری کردم و مصاحبه خیلی خوبی هم تولید شد.

اینکه با این روحیه خاص و درونگرایی به دل سوژه‌ها می‌زنید و در جمعیت حاضر می‌شوید و برای هر عکس با خودتان مقابله می‌کنید، ناشی از چیست؟ ‌احساس وظیفه؟ یا هیجان مربوط به روزهای جنگ یا چه؟

آن روزها درگیر یک غم بزرگ بودیم و همین باعث ایجاد انگیزه می‌شد: غم از دست دادن رهبرم. در واقع یک غم ، انگیزه شده بود برای کار کردن. من هنوز لباس مشکی را از تنم درنیاورده‌ام؛ چون آن غم هنوز در دلم است.

از تأثیرگذارترین سوژه‌هایی که عکاسی کرده‌اید بگویید.

عکس‌های معراج شهدا، گلستان شهدا و ساختمان مورد اصابت شهید نصرآزادانی را خیلی دوست دارم.

اگر از عکس‌هایتان بخواهید یکی را انتخاب کنید، آن عکس کدام است؟

آن عکس را در معراج شهدا گرفتم. عکسی سیاه‌وسفید از پدری است که کنار تابوت فرزندش می‌افتد و دستش را روی قلبش می‌گذارد. عکسش هنوز جایی منتشر نشده است. از این عکس تفسیر تخصصی و زیبایی‌شناسانه نمی‌توانم ارائه بدم؛ چون بلد نیستم.

چیزی که از آن لحظه یادم می‌آید، این بود که داشتم فیلمبرداری می‌کردم که ناگهان به این سوژه رسیدم و با خودم گفتم این لحظه باید ثبت شود. فیلمبرداری را قطع کردم و دوربین گوشی را روی حالت پرتره گذاشتم و چند عکس گرفتم. در این تصویر و این لحظه، پدری پسرش را برای آخرین بار در آغوش کشید تا بعد از آن رهسپار خاک شود و در همان حالت بیهوش شد. در چهره‌اش آرامشی همراه با غمی عظیم پیداست. برایم عکس عجیب و دلنشینی است.
شاید اسم این عکس را «آخرین آغوش» بگذارم.