به گزارش اصفهان زیبا؛ سالهاست در گوش خیابان رکنالدوله میانی، از کارگاهی در زیرِ زمین صدای دفتین میپیچد؛ دفتینی که با هر ضربهاش به رگهای یکی از مواریث اصفهان حیات میبخشد.
کارگاه قالیبافی محراب ده سالی است که بازار فرش اصفهان را با قالیهای دستبافت زنده نگه داشته است.
ورودی پلهها یک بنر با کاربرد پرده نصب شده و رویش نوشته: «کارگاه قالیبافی محراب؛ لطفاً با هماهنگی وارد شوید.» پرده را میزنم کنار و از پلههای کارگاه میروم پایین. به پرده دیگری میرسم که در واقع یک ملحفه سفید است با گلهای آبی. آن را هم میزنم کنار و وارد میشوم.
از همان اولین قدم صدای تِپتِپ دفتین به گوشم میرسد. اولین بار است که وارد یک کارگاه قالیبافی میشوم. فضا برای چشمانم کاملاً تازه است. از ورودی کارگاه چشمانم 360 درجه میچرخد، دارهای قالی و بانوان قالیباف را بهسرعت طی میکند، تا میرسد به فرنگیس نظریان.
فرنگیس نظریان را برای همکارانتان چطور معرفی میکنید؟
متولد 1340 هستم. از هشتسالگی علاقهام به قالیبافی شروع شد. وقتی به مدرسه رفتم، همسایهمان قالیباف بود و از همان زمان عاشق قالی شدم. تا حدی که مادرم زورش نمیرسید من را از خانه همسایه بیرون بکشد. همان همسایه هم گره و نقشهکشی و بافت را یادم داد.
بعد ازدواج کردم و آخرین بچهام که دوساله شد، اولین قالی را در خانه متأهلی شروع کردم. هفتهشت سال انفرادی و برای خودم کار کردم تا اینکه سال 1373 کارگاه زدم. کار گروهی و کارگاهی را از پارکینگ خانه شروع کردیم و وقتی جمعیتمان زیاد شد، به این کارگاه آمدیم و بیست سال است همین جا کار میکنیم. همیشه عاشق آموختن و تولید بودهام. اگر این کار نبود، شاید تا این سن دوام نمیآوردم.
چرخی میزنم توی کارگاهی که برخلاف تصورم چندان هم بزرگ نیست. چهار قالی به دار آویزان است و پشت هرکدام، تعدادی از بانوان قالیباف نشستهاند و به گرهزنی مشغولاند. یکی از قالیها که رنگ سرخ عنابی در پسزمینه سرمهای خودنمایی میکند، بزرگتر از همه است و چهار نفر پشتش نشستهاند و مشغولاند؛ قالیای چهار در شش و با طرح لچک و ترنج که طرحش متعلق به مرحوم رستم شیرازی، استادِ فیضاللهخان صفدرزاده در دوران دانشجویی است و مربوط به حدود چهل سال پیش بوده. بعد از بافت هم اسم رستم شیرازی گوشه کار زده میشود.
بافندههایتان را چطور آموزش میدهید؟
اخلاقم اینطور است که برای آموزش مزد نمیگیرم. برای آنهایی که داوطلب آموختناند، ده جلسه آموزشی میگذارم و روی یک دار قالی کوچک، بهطور مشقی بافت یادش میدهم.
اگر آن فرد در خانهاش هم دار قالی نصب کرد، به خانهاش هم سر میزنم تا مطمئن شوم به این کار علاقهمند و کارش بیعیب است. بعد میتواند اینجا یا هرجا که خودش مایل باشد، کارش را ادامه بدهد. اگر کسی خواست اینجا کار کند، بلافاصله بعد از آموختن گره، پرداخت دستمزدش را شروع میکنیم.
چرا از آموزش کسب درآمد نمیکنید، ولی بر پرداخت دستمزد تأکید دارید؟
چون کار سختی است، نسل جوان طالب نیستند و از بیرون درخواست چندانی نداریم. بهجز برای قالیترکیها و تابلوفرشهای تبریزی که بین 50 تا 120 رنگ دارد. آنها را تولید نمیکنیم و فقط بافتشان را آموزش میدهیم. اما بهطور کلی، این حرفه برای جامعه جذابیت ندارد. ما هم با هدف جذب، آموزشمان رایگان است.
مزد را چطور حساب میکنید؟ ساعتی؟
نه. برخی آنقدر فرز و زرنگاند که در هفت ساعت کاری، میتوانند حقوق اداره کار را دریافت کنند و برخی در همان مدت زمان، یکسوم کار را انجام میدهند.
به همین دلیل، نرخمان صدتایی است و ساعتی حساب نمیکنیم. یعنی برای هر صدگره عددی دریافت میکنند و این بسته به میزان صدتاییشان دارد. کارگاه را از هفت صبح باز میکنیم و تا نه شب یکسره باز است. بعضی از نیروها از صبح میآیند و بعد از ناهارشان دوباره پای دار مینشینند. بعضی هم میروند و شیفت بعدی از ساعت 2 میآیند.
روبهروی قالی 24متری، دو قالی در ابعاد کوچکتر روی دار است که پشت هرکدام یک بافنده نشسته است؛ یکی با زمینه سبز و دیگری با زمینه آبی تقریباً آسمانی که هر دوی اینها هم الگوی لچک و ترنج دارند. میایستم پشت سر زن قالیبافی که بافنده فرش سبزرنگ است. آنقدر تند گره میزند که هرچه نگاه میکنم، نمیتوانم نحوه حرکت انگشتانش را متوجه شوم. در ضلع دیگر کارگاه هم فرش بزرگی دارد بافته میشود که ترکیب رنگش شبیه به همان قالی بزرگ است و رنگ قرمزش کمی متفاوت. بعدتر متوجه میشوم که «گلستان عشق» نام دارد و اولین بافتش تقدیم به حرم حضرت رضا(ع) شده است.
در این کارگاه چند نیرو دارید؟
اینجا چهل نیرو داریم. در کارگاه دیگر شصت نیرو داریم که آنجا فقط ناظرم و سرپرست گذاشتهام که هوای کار را داشته باشد.
همکاریتان با فیضاللهخان صفدرزاده حقیقی کی شروع شد؟
از سال 1392.
آنها سراغ شما آمدند؟
بله. یکی از بافندگان من به کارگاه فیضاللهخان رفته و تعریف من را کرده بود. وقتی تماس گرفتند، گفتند برایت چله خریدهام و کارمان شروع شد. بعد هم که از دنیا رفتند، کار را با پسرانشان ادامه دادم.
از سال 1373 شخصی کار میکردم؛ اما وقتی دیدم نمیتوانم فرشها را بفروشم، با یک استادکار مرتبط شدم و او برایم فرشها را میفروخت. از کارش خیلی راضی نبودم و در همان روزها هم دخترم عروسشان شد. بعد از این وصلت، با ایشان قطع همکاری کردم و با خانواده صفدرزاده مرتبط شدم. البته ناظر کارگاه آن استادکار قبلی هستم.
به چهرهاش دقیق میشوم. عاقلهزنی است که مادری از سر تا پایش میریزد. عینکی دودید بر چشم دارد. صدایش تماماً صدای یک مادر اصفهانی است.
گفتید آن زمان نمیتوانستید کارهایتان را بفروشید. دلیلش چه بود؟
همین حالا هم همینطور است. ما که برندی نداریم و شناختهشده نیستیم، دلالها نابودمان میکنند. همین الان برای دل خودم یک جفت قالی بافتهام و به یکی از مغازههای بازار فرش حکیم تحویل دادهام؛ ولی نمیخواهد پول چله و مزد را بدهد و میخواهد مفتخری کند.
فقط آنهایی در این بازار جان سالم به در میبرند که میتوانند کارشان را بفروشند و برند شدهاند. تنها راهش این است که با برندها مرتبط شویم و برایشان کار کنیم.
ممکن است یک طرح بارها بافته شود؟
بله. از طرح رستم شیرازی شاید هفت هشت تایش را فقط ما در کشور بافتهایم. یک طرح حوض ماهی هم داریم که شاید پنجاه تایش را ما بافتهایم و الان سه قالی در کارگاه کردآباد به دار است و اولینش را به یکی از موزهها دادهاند.
مثلا این فرشی که طرحش متعلق به رستم شیرازی است، صفر تا صدش در چه مدت بافته میشود؟
تقریباً طی یک سال و ده ماه با دو نیروی ثابت و هشت نیروی درگردش بافته میشود. دیگر همکاران همین کار را طی سه سال و نیم تا چهار سال میبافند.
تا اینجای گفتوگو روی پا ایستادهایم. همین زمان بود که زن شروع کرد به این پا و آن پا کردن. حس کردم خستهاش کردهام. برایش یک صندلی میگذارم تا بنشیند. خودش هم از گوشهای دیگر برای من یک صندلی میآورد تا من هم بنشینم. به حرفهایمان ادامه میدهیم.
خسته نمیشوید؟ این زمان خیلی طولانی است. آن هم در روزگار کنونی که هیچکس حوصله کارهای کند را ندارد و همهچیز روی سرعت است.
نه اصلاً. ما این کار را دوست داریم. بافندههایمان پشتکار و حوصله دارند.
فرشهایتان زیر پای خودتان هم هست؟
نه.
چرا؟!
چند تابلوفرش دارم که روی دیوارهای خانه زدهام؛ اما زیر پا فرش ماشینی دارم. با خودم گفتم انشاءالله بهزودی برای زیر پا یک جفت میبافم. برای ما هزینههایش انقدر بالاست که به زیر پای خودمان نمیرسد.
اگر به عقب بازگردم، اول یک جفت برای خودم میبافم. چلهکشمان میگوید برای زیر پا فرش پشمی خوب است و کرک و ابریشم لطفی ندارد. چون وقتی رویش راه میروی، مدام دلت میلرزد که آسیب میبیند. طب سنتی هم میگوید فرش پشمی خوب است.
چلهکش که میگویید، چهکسی است؟
آقایی است که قالیهایمان را پایینکِشی میکند. ما یک متر از ارتفاع قالی را میبافیم و بعد از آن، گرهها از بالای دار باز میشود و قالی به پایین میآید تا بتوانیم ادامه کار را ببافیم. به این کار، چلهکشی یا پایینکشی گفته میشود.
اینکه میگویند فرش هرچه بیشتر پا بخورد ارزشش بیشتر میشود، یعنی چه؟
این فقط برای فرشهای باکیفیت مصداق دارد. هرچه بیشتر پابخورد، بافت و کیفیت و نقشش بیشتر پیدا میشود. در لباسهای دستبافت هم این مسئله وجود دارد.
من لباس هم زیاد میبافم. اگر سفت و خوب و تمیز بافته باشی، وقتی شسته میشود نقشش بهتر پیدا میشود. فرش هم وقتی پا بخورد، نقش و نگارش بیشتر به چشم میآید. کیفیت یک فرش بعد از عمری کار کشیدن از فرش پیدا میشود.
بچههایتان هم وارد کار شدهاند؟
نه. قالیبافی و نقشهخوانی را بلدند؛ اما هیچکدام وارد کار نشدند. پسر بزرگم دیپلم فرش از هنرستان گرفت؛ ولی وارد بازار کار نشد؛ چون کار سختی است و نمیصرفد. کسی میتواند وارد کار بشود که مشتریاش را داشته باشد و از قبل شناخته شده باشد.
چشمم میافتد به دو عکس روی یکی از ستونهای کارگاه. عکس رهبر شهیدمان و بالاترش، عکس مردی جاافتاده که حدس میزنم عکس فیضاللهخان است.
عکس رهبر را خودتان به ستون زدهاید؟
نه، یکی از خانمها زده. آن بالایی هم عکس فیضاللهخان است. ما اینجا انقلابی زیاد داریم؛ مثل خودم.
دستش را جلوی صورتش میگذارد و میخندد؛ اما با حالتی از شرمندگی. حس میکنم تصور کرده من یک ضدانقلابم و ممکن است واکنشی منفی نشان دهم. خیالش را از این بابت راحت میکنم. ادامه میدهد.
خودم آنقدر برای آقای خامنهای گریه کردم که چند روز مریض شدم. چه توهینی به مردم ایران شد. دزد به خانهمان زد و کل خانه را برد.
در روزهای جنگ کار میکردید؟
بله، کار میکردیم؛ اما در را میبستیم. مواقع انفجار هم نیروها به خانه میرفتند؛ اما فردایش برمیگشتند و کار را تعطیل نکردیم.
حس میکنم خستهاش کردهام. کمکم بساط خبرنگاری را جمعوجور میکنم. در همان حالوهوا نظریان میگوید: «کسی حواسش به فرش نیست. اگر آنقدر که برای نفت اهمیت قائل بودند، به فرش ارزش و جایگاه میدادند، اوضاعمان خیلی بهتر بود.»
نزدیکهای خداحافظی، یکی از قالیبافها سرش را از پشت دار بیرون میآورد و با چشمان درخشانش میگوید: «به قالیبافی خیلی کم اهمیت میدهند. هوایمان را داشته باشید!»
به قالیبافها خستهنباشیدی میگویم. آنها هم جواب گرمی میدهند و رهسپار راهپله میشوم. با هر پله، صدای دفتین کمرنگ میشود. مردم باعجله از خیابان عبور میکنند؛ بیخبر از اینکه چند متر زیرِ زمین، فرش زیرپایشان دارد رجبهرج و پودبهپود بافته میشود تا خانهشان را گرم کند.



