«محبوبه محمدی» همسر شهید «یوسف محمدی» از شروع و پایان عاشقانه یک زندگی مشترک چهارده‌ساله روایت می‌کند

یُوسُفِ «مَحبوب»!

سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه محمدی» می‌خواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شب‌های پرالتهاب جنگ را روی شانه‌هایش آورده بود.

تاریخ انتشار: 13:36 - چهارشنبه 20 خرداد 1405
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
یُوسُفِ «مَحبوب»!

به گزارش اصفهان زیبا؛ سحری آماده بود. نان و چای روی سفره بود و خانه در سکوت آخرین دقایق شب فرورفته بود. «محبوبه محمدی» می‌خواست همسرش را بیدار کند؛ مردی که چند ساعت قبل از گشت شبانه به خانه برگشته و خستگی روزها و شب‌های پرالتهاب جنگ را روی شانه‌هایش آورده بود.

اما هنوز ساعت به چهار و نیم صبح نرسیده بود که صدای انفجاری مهیب، سکوت روستای محمدآباد ابوزیدآباد را شکست. «یوسف محمدی» از جا بلند شد. فرصت چندانی برای حرف زدن نماند. لباس پوشید، سوار ماشین شد و رفت.

محبوبه خانم نمی‌دانست این آخرین باری است که قامت همسرش را در آستانه در می‌بیند؛ آخرین باری که صدای موتور ماشینش در کوچه می‌پیچد و آخرین باری که کلمه «خداحافظ» را از زبان او می‌شنود. حالا روزها از آن صبح گذشته است. از صبح چهارشنبه سیزدهم اسفند که خبر شهادت یوسف محمدی در میان اشک‌های خانواده و همهمه مردم به خانه‌شان رسید.

وقتی با محبوبه خانم هم‌کلام می‌شوم، صدایش آرام است؛ آرامشی که گویی از دل طوفانی بزرگ گذشته و حالا در کنار دلتنگی، رنگی از رضایت و اطمینان هم به خود گرفته است. از مردی می‌گوید که چهارده سال همسفر زندگی‌اش بود؛ همسر، پدر دخترشان، معلم بچه‌های شهر و بسیجی همیشه آماده‌ای که آرزوی شهادت را سال‌ها در دل داشت.

محبوبه محمدی از مردی روایت می‌کند که برای اهالی روستایشان معلم بود، برای شاگردانش رفیق، برای دخترش قهرمان و برای خودش، همسری که هنوز حضورش را در گوشه‌گوشه خانه‌شان احساس می‌کند. داستان این زندگی اما خیلی زودتر از مراسم خواستگاری آغاز شده بود؛ از روزهای کودکی در کوچه‌های روستا. «ما دخترعمو و پسرعمو بودیم. خانه‌هایمان خیلی نزدیک هم بود. بچگی‌ها با هم بازی می‌کردیم. بعد که بزرگ‌تر شدیم کمتر رفت‌وآمد داشتیم وحیای ما از هم بیشتر شده بود اما از طریق فعالیت‌های بسیج دوباره بیشتر همدیگر را می‌دیدیم.»

یوسف، دهمین فرزند خانواده‌ای یازده نفره بود؛ طلبه‌ای جوان که از سال‌ها قبل دلش پیش دخترعمویش مانده بود. آن‌قدر که وقتی خانواده به او می‌گویند محبوبه هنوز درس می‌خواند و باید صبر کند، دو سال تمام منتظر می‌ماند. محبوبه خانم حالا با لبخند از آن روزها یاد می‌کند: «وقتی فهمیدم یوسف به من علاقه دارد، هنوز دانشجو بودم. خانواده گفته بودند باید اول خواهر بزرگ‌ترم ازدواج کند. اما یوسف صبر کرد. دو سال کامل صبر کرد.»

انتظار سرانجام در هجدهم فروردین سال ۱۳۹۰ به پایان می‌رسد و زندگی مشترک یوسف با دخترعمویش محبوبه خانم آغاز می‌شود؛ زندگی‌ که به گفته همسر شهید، از همان ابتدا بر مدار سادگی چرخیده است. «روزهای اول ازدواج به من گفت من طلبه‌ام و شاید نتوانم زندگی آن‌چنانی برایت فراهم کنم. اما برای من ایمان و اخلاقش مهم‌تر از هر چیزی بود. هیچ‌وقت دنبال تجملات نبودیم. زندگی ساده‌ای داشتیم اما با همه سادگی‌هایش، خیلی شیرین بود.»

در روایت محبوبه خانم، یوسف بیش از هر چیز با مهربانی‌اش شناخته می‌شود. مردی که هرجا می‌رفت، خیلی زود میان آدم‌ها جا باز می‌کرد. «اصلاً غرور نداشت. برایش فرقی نمی‌کرد طرف چه عقیده‌ای دارد یا چه ظاهری دارد. با همه گرم می‌گرفت. همه را خواهر و برادر صدا می‌زد. هرکس یک بار با او برخورد می‌کرد، احساس می‌کرد سال‌هاست می‌شناسدش.»

این مردم‌داری را شاگردان در مدرسه هم خوب به یاد دارند. یوسف بعد از دوازده سال تحصیل در حوزه علمیه، وارد آموزش و پرورش شد و معلمی را آغاز کرد؛ شغلی که دوستش داشت و همیشه آرزویش را داشت. «یوسف معلم پرورشی و هنر بود و بچه‌ها را خیلی دوست داشت. اگر یکی از دانش‌آموزان در مدرسه مریض می‌شد، خودش کنارش می‌ماند و هرکاری از دستش برمی‌آمد برایش انجام می‌داد. زنگ تفریح‌ها هم به جای رفتن به دفتر، می‌رفت وسط حیاط با بچه‌ها بازی می‌کرد. حتی به آنها خوشنویسی یاد می‌داد. او برای شاگردانش هم، بیشتر شبیه پدر بود تا معلم.»

علاقه یوسف به هنر هم زبانزد همه بود. او سال 90 نخستین آموزشگاه خوشنویسی را در شهر ابوزیدآباد راه‌اندازی کرد و سال‌ها به نوجوانان آموزش خط داد. یوسف زیرنظر استاد سعید کاظمی مشق خط کرده بود و مدرک فوق ممتاز خوشنویسی داشت اما هیچ‌وقت خودش را بالاتر از دیگران نمی‌دید با این‌که هنرجوهای زیادی داشت. او عصرها در آموزشگاه خودش درس خطاطی می‌داد و صبح‌ها در مدرسه مشغول تدریس می‌شد. «هر کاری لازم بود انجام می‌داد. کشاورزی، کارگری، تدریس؛ فرقی برایش نمی‌کرد. می‌گفت اگر نان حلال باشد، هیچ کاری عیب نیست.»

اما در روزهای جنگ، چهره دیگری از یوسف برای خانواده آشکار شده بود؛ چهره مردی که گویی بیش از همیشه به آرزوی دیرینه‌اش نزدیک شده است. «از زمان شهادت حاج قاسم همیشه حرف شهادت را می‌زد. دوست داشت به سوریه برود. می‌گفت دوست دارم برای دین و کشورم کاری انجام بدهم. دوست دارم شهید شوم.»

این آرزو در روزهای جنگ دوازده روزه رنگ جدی‌تری به خود می‌گیرد. شب‌ها گشت می‌رود، روزها سر کلاس حاضر می‌شود و ساعت‌های اندک استراحتش را هم فدای فعالیت‌های فرهنگی و بسیجی می‌کند. محبوبه خانم از آخرین روز زندگی همسرش می‌گوید؛ روزی که حالا هر جزئیاتش برای او معنای دیگری دارد. «آن روز حلما دخترمان اصرار کرد بابا او را بیرون ببرد. با هم رفتیم برای درختکاری. بعد به من گفت محبوبه بیا برای گوسفندها بیشتر علف بچینیم. گفتم خسته‌ایم، بگذار فردا. گفت نه، شاید فردا نبودم، بگذار گوسفندها علف داشته باشند…!»

محبوبه خانم وقتی این جمله یوسف را که گفته «شاید فردا نباشم» به زبان می‌آورد، چند لحظه سکوت می‌کند و می‌گوید: «آن لحظه من خندیدم و گفتم فردا خودت هستی. اصلاً فکر نمی‌کردم فردای آن روز دیگر نباشد…!»

او حالا از خاطره سفر اربعین سال گذشته می‌گوید؛ از روزی که حلما باپدرش می‌رود زیارت امام حسین. از درخواستی که بابا از دخترش توی آن زیارت دارد. « بابایی تو اولین باره میای زیارت امام حسین(ع). لطفا زیر قبه امام حسین(ع) دعا کن من شهید بشم.»

شب آخر، محبوبه خانم همسرش یوسف را تا پایگاه بسیج می‌رساند. خودش از او درخواست می‌کند. گفته بود با ماشین پایگاه باید بروم گشت. وقتی می‌رسند همسرش چندلحظه‌ای منتظرش می‌ماند تا برود ماشین را از پایگاه بیرون بیاورد. «وقتی برگشت، یک جور خاصی خداحافظی کرد. گفت برو خانه، خداحافظ. هنوز هم آن لحظه از ذهنم بیرون نمی‌رود.»

چند ساعت بعد، وقتی سامانه پدافندی منطقه ابوزیدآباد هدف قرار می‌گیرد، یوسف محمدی همراه چند نفر دیگر برای کمک به مجروحان و بیرون آوردن نیروها از زیر آوار راهی محل حادثه می‌شود. مأموریتی که پایانش شهادت است. اما شاید تکان‌دهنده‌ترین بخش روایت همسر شهید، لحظه دیدار با پیکر او باشد. «خیلی استرس داشتم. دست و پایم می‌لرزید. فکر می‌کردم نمی‌توانم ببینمش. اما وقتی رسیدم بالای سرش، انگار خوابیده بود. هیچ زخمی روی صورتش نبود. آن‌قدر آرام و زیبا شده بود که اصلاً نترسیدم.»

محبوبه خانم می‌گوید آن شب نه خودش، نه حلما دخترشان، نه خواهران شهید و نه حتی خانواده، آن بی‌تابی‌ای را که تصور می‌کردند تجربه نکردند. «فقط نگاهش کردم. دست‌هایش را بوسیدیم. با او حرف زدم. گفتم سلام ما را به امام حسین(ع) برسان. انگار فرشته‌ای آمده بود به خانه ما.»

و شاید همین تصویر است که امروز هم او را سرپا نگه داشته؛ تصویری از مردی که سال‌ها آرزوی شهادت داشت و حالا در ذهن همسرش، نه در قاب یک عکس یا سنگ مزار، که در گوشه‌گوشه خانه حضور دارد. محبوبه خانم در پایان گفت‌وگو جمله‌ای می‌گوید که بیش از هر توصیفی حال این روزهایش را روایت می‌کند: «خیلی‌ها می‌گویند سر مزارش آرام می‌شوند. اما من در خانه خودمان آرام‌ترم. احساس می‌کنم هنوز اینجاست. هنوز حضورش را در زندگی‌ام حس می‌کنم.»