دخترکان میناب روی قلب یک مرد

احساسی که آن روز در دل جمعیت موج می‌زد، اندوهی عمیق از یک فقدان بود؛ از دست دادن پدری که سایه‌اش بر سر امت بود. در کنار این غم سنگین، خشم زیادی بود؛ خشمی که در دل جمعیت می‌جوشید و با چشم‌هایی که گریه و غیرت در آن‌ها یکی شده بود، جریان داشت.

تاریخ انتشار: 13:09 - دوشنبه 22 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه
دخترکان میناب روی قلب یک مرد

به گزارش اصفهان زیبا؛ احساسی که آن روز در دل جمعیت موج می‌زد، اندوهی عمیق از یک فقدان بود؛ از دست دادن پدری که سایه‌اش بر سر امت بود. در کنار این غم سنگین، خشم زیادی بود؛ خشمی که در دل جمعیت می‌جوشید و با چشم‌هایی که گریه و غیرت در آن‌ها یکی شده بود، جریان داشت.

آن روز، خیابان‌های تهران فقط محل عبور نبود؛ رگ‌هایی شده بودند که جریان حیات یک ملت را به نمایش می‌گذاشتند. جمعیت با پرچم‌های قرمز، مثل خون در این رگ‌ها جاری بودند و نبض یک باور مشترک را در شهر می‌تپاندند. حضور میلیونی مردم از شهرهای مختلف ایران و کشورهای دیگر، نشان می‌داد که این عشق به رهبر، مرز نمی‌شناسد.

در میان جمعیت، مردی بود که کلاه و لباسش را با گل و برگ آراسته بود و بر سینه‌اش، ردیف ردیف عکس شهدای میناب را آویخته بود؛ شهدایی که شاید هیچ‌کدام از شهر خودش نبودند، اما انگار همه را می‌شناخت.

دست به شقیقه، سلامی رسمی و ایستاده تحویل می‌داد؛ انگار به‌جای یک نفر، ده‌ها نفر را همراه خودش به بدرقه آورده بود. نگاهش که به دوربین افتاد، فهمیدم چیزی که آن روز خیابان‌های تهران را پر کرده بود، فقط یک جمعیت میلیونی نبود؛ میلیون‌ها روایت کوچک بود که هرکدام یک اسم داشت، یک شهر، یک خانواده چشم‌به‌راه.

این مرد، تنها یک نفر از آن جمعیت بود؛ اما در سینه‌اش ده‌ها شهید جا داده بود؛ شهدایی که لازم نبود خون مشترکی داشته باشند تا از آن او باشند.تشییع بزرگ آن روز، فقط بدرقه یک پیکر نبود؛ لحظه‌ای بود که یک ملت، خاطره و باورهایش را مرور می‌کرد و بر عهد خود ایستاد؛ عهدی که در دل جمعیت جاری بود: زیر بار ظلم نرویم تا پای جان. بعضی بدرقه‌ها پایان یک راه نیستند؛ آغاز مسئولیتی هستند که تا زنده‌ای، بر دوشَت باقی می‌ماند.