به گزارش اصفهان زیبا؛ برای بسیاری از مردم، نام عباس نیلفروشان پس از شهادتش شنیده شد؛ اما برای کسانی که سالها او را از نزدیک میشناختند، این گمنامی چندان دور از انتظار نبود. او از آن فرماندهانی بود که سالها در مهمترین میدانها حضور داشت و مسئولیتهای سنگینی بر عهده گرفت، اما هیچگاه به دنبال دیده شدن نبود.
زندگی حاج عباس بیشتر در میدان عمل معنا پیدا میکرد؛ جایی دور از هیاهوی نامها و تصویرها. «منصور اخوان»، از دوستان قدیمی شهید نیلفروشان، روایت خود از این فرمانده شهید را از سالهایی آغاز میکند که هنوز خبری از مسئولیتهای بزرگ نظامی نبود؛ از محلهای در اصفهان که شخصیت حاج عباس در آن شکل گرفت.
«حاج عباس در یک خانواده خاص رشد کرده بود؛ خانوادهای اصیل اصفهانی، متدین و پای کار انقلاب. این پایبندی فقط مربوط به یک نسل نبود؛ از پدر و بزرگترهای خانواده گرفته تا خود ایشان و بعد فرزندانشان، این مسیر ادامه داشت.»
محله دردشت اصفهان، مسجد آقا نور و حسینیه بنیفاطمه، بخشی از خاطرات سالهای کودکی و نوجوانی حاج عباس است؛ محلهای که به گفته اخوان، در سالهای انقلاب یکی از پایگاههای مهم فعالیتهای مذهبی و انقلابی اصفهان به شمار میرفت.«آشنایی ما از همان فضای محله شروع شد. هممحله بودیم و به تناسب سن، همدیگر را میشناختیم. بعدها که هر دو وارد مجموعه سپاه شدیم، این آشنایی شکل دیگری پیدا کرد.»
اخوان میگوید حاج عباس از همان سالهای نوجوانی در همان فضایی رشد کرد که بعدها شخصیت او را ساخت؛ فضایی که در آن دینداری، مسئولیتپذیری و حضور در میدان، یک امر طبیعی بود.
او ادامه میدهد: «یکی از چیزهایی که شاید امروز درباره حاج عباس کمتر دیده شود، همین سادگی و عادی بودن او بود. با وجود مسئولیتهایی که داشت، همان آدم ساده و بیتکلف بود. بارها با همان جایگاه و همان سابقه، او را در خیابان میدیدم؛ بدون اینکه بخواهد تفاوتی میان خودش و مردم ایجاد کند. این مردمی بودن، یکی از ویژگیهای مهم او بود.»
با آغاز جنگ تحمیلی، مسیر زندگی حاج عباس هم مانند بسیاری از جوانان آن نسل به جبهه کشیده شد. او بخش عمده سالهای دفاع مقدس را در میدان گذراند؛ مدتی در لشکر امامحسین(ع) حضور داشت و سپس بخش زیادی از دوران جنگ را در لشکر نجف اشرف سپری کرد.
پس از جنگ، مسیر همکاری اخوان و شهید نیلفروشان در دانشکده توپخانه ادامه پیدا کرد؛ جایی که حاج عباس ابتدا به عنوان استاد و سپس در جایگاه معاون پژوهش فعالیت داشت. این دوره، فرصت بیشتری برای شناخت روحیات مدیریتی او فراهم کرد.
اخوان معتقد است تفاوت اصلی حاج عباس با بسیاری از مدیران، در نوع نگاه او به مسئولیت بود. او میگوید: «حاج عباس فقط مدیریت نمیکرد؛ فرماندهی میکرد. تفاوت مدیریت و فرماندهی این است که مدیر فقط کار را جلو میبرد، اما فرمانده با انسانها ارتباط برقرار میکند و بر دلها اثر میگذارد.»
به گفته او، شهید نیلفروشان هیچگاه نیروهایش را صرفا ابزار انجام کار نمیدید. برای او، انسانها بخشی از مسئولیت بودند. «اگر کسی از نیروها مشکلی داشت، فقط به دنبال این نبود که چرا کارش عقب افتاده است. میخواست بفهمد دلیل این مسئله چیست. اگر مشکل خانوادگی داشت، اگر بیماری داشت، اگر گرفتاری مالی داشت، پیگیری میکرد. ممکن بود در مسیر یک جلسه کاری، برای حل مشکل یک نفر تماس بگیرد؛ از هماهنگی پزشک گرفته تا پیدا کردن تخت بیمارستان یا کمک برای حل یک مسئله خانوادگی.»
اخوان این ویژگی را یکی از تفاوتهای اصلی میان مدیریت و فرماندهی میداند. «مدیر معمولاً دغدغه انجام مأموریت را دارد؛ اما فرمانده دغدغه آدمهایی را دارد که قرار است آن مأموریت را انجام دهند.
حاج عباس این ویژگی را خیلی پررنگ داشت.» این روحیه در سالهای بعد و با افزایش مسئولیتهای شهید نیلفروشان نیز تغییر نکرد. حتی زمانی که در جایگاههای مهمتری قرار گرفت، همچنان ارتباطش با نیروها و اطرافیان حفظ شد.
اما حاج عباس تنها یک فرمانده میدانی نبود. وجه علمی و آموزشی او نیز برای کسانی که با او کار کرده بودند، قابل توجه بود.
اخوان که بعدها در دانشکده فرماندهی و ستاد تهران شاگرد شهید نیلفروشان شد، از استادی سخن میگوید که علم و مطالعه را جدی میگرفت. «ایشان از آن استادهایی بود که مطالبش مربوط به سالهای گذشته نبود. همیشه دنبال موضوعات جدید بود و خودش مطالعه میکرد. وقتی سر کلاس میآمد، دانشجو احساس میکرد با کسی روبهرو است که واقعا برای دانستن وقت گذاشته است.»
او خاطرهای از یکی از کلاسهای شهید نقل میکند؛ زمانی که برای ارائه یک مقاله، ساعتها مطالعه کرده بود، اما هنگام ارائه متوجه شد استادش حتی پیش از خواندن مقاله، اشراف زیادی به موضوع دارد. «من برای آن مقاله شاید نزدیک به صد ساعت مطالعه کرده بودم. وقتی پیشنویس را بردم، قبل از اینکه متن را بخوانند، درباره بخشهایی از موضوع از من سوال کردند و نکاتی گفتند که نشان میداد چقدر دقیق موضوع را دنبال کردهاند.»
به گفته اخوان، همین تسلط علمی باعث میشد دانشجویان هم با انگیزه بیشتری کار کنند. «وقتی میدیدی استاد اینقدر برای موضوع وقت گذاشته، دیگر نمیتوانستی سطحی کار کنی. باید تلاش میکردی پاسخگوی آن سطح از دانش و دقت باشی.»
او تأکید میکند که این حساسیت فقط برای خودش نبود و شهید نیلفروشان با همه دانشجویان و نیروهایش همینگونه رفتار میکرد. «برای تعداد زیادی دانشجو وقت میگذاشت. ممکن بود ساعتها برای بررسی یک کار زمان بگذارد. حتی گاهی قرارهای کاری یا آموزشی بعد از نماز مغرب و عشا گذاشته میشد؛ زمانهایی که معمولاً در چارچوب اداری قرار نمیگیرد. اما برای او انجام درست کار مهم بود.»
پس از آن، مسیر همکاری آنها در مجموعه عملیات ستاد کل ادامه پیدا کرد؛ جایی که اخوان برای مدتی کوتاه زیرمجموعه شهید نیلفروشان بود.
او میگوید: «آن زمان بیشتر متوجه شدم که این دغدغهای که درباره نیروها دارد، فقط مربوط به همشهریها یا دوستان نزدیک نیست. افراد مختلفی از نقاط مختلف کشور در مجموعه بودند و نسبت به همه آنها همین نگاه را داشت.» ارتباط کاری آنها پس از آن هم ادامه داشت؛ دیدارها و تماسهایی که اگرچه کمتر شده بود، اما همچنان برقرار بود.
آخرین دیدار اخوان با شهید نیلفروشان حدود دو ماه پیش از شهادتش رقم خورد؛ دیداری کوتاه در تهران، در زمانی محدود. «زمان دیدار خیلی محدود بود؛ بعد از نماز صبح قرار گذاشته بودیم. وقتی به این موضوع نگاه میکنم، میبینم این ساعتها نشاندهنده سبک زندگی حاج عباس بود. او حتی در زمانهایی که سیستم اداری تعطیل است، برای انجام کار وقت میگذاشت.»
از آن دیدار، چیزی که بیشتر از همه در ذهن اخوان مانده، لبخند همیشگی حاج عباس است. «همیشه امید داشت. حتی در شرایط سخت، نگاهش این بود که باید کار را انجام داد. اعتقاد داشت اگر انسان وظیفهاش را درست انجام دهد، نتیجه آن خواهد رسید.»
اما شاید یکی از مهمترین ویژگیهای شهید نیلفروشان، گمنامی او بود؛ گمنامی که به گفته دوستانش، نه از نبودن در میدان، بلکه از سبک زندگیاش نشات میگرفت. اخوان میگوید: «مسئولیتهای ایشان را که نگاه میکنید، همه در بالاترین سطح بودند، اما هیچوقت دنبال مطرح شدن نبود. واقعا حاج عباس به معنای واقعی کلمه گمنام بود.»
او معتقد است بسیاری از فرماندهان مقاومت چنین ویژگیدارند؛ سالها در میدان حضور دارند، اما جامعه زمانی با نامشان آشنا میشود که دیگر در میان ما نیستند. پس از شهادت سردار سلیمانی و افزایش تهدیدها علیه فرماندهان جبهه مقاومت، برای کسانی که در این مسیر بودند، خطر کاملا شناخته شده بود. اخوان میگوید: «کسی که وارد این مسیر میشود، میداند که ممکن است پایان راه شهادت باشد. اگر با وجود این آگاهی قدم برمیدارد، یعنی با اشتیاق آمده است.»
به گفته او، حاج عباس نیلفروشان نیز چنین روحیهای داشت؛ انسانی که هنگام دیدن شهادت دوستانش، حسرت پیوستن به آنها را در دل داشت. «وقتی شهدای مقاومت را میآوردند، نگاه حاج عباس به آنها یک نگاه خاص بود؛ انگار آرزو میکرد او هم به دوستان شهیدش بپیوندد.»
او پس از شهادت سردار زاهدی و با درخواست شهید سیدحسن نصرالله راهی جبهه مقاومت شد؛ هرچند حضور او در این عرصه به همان مقطع محدود نبود. به گفته اخوان، حاج عباس سالها پیش از آن نیز در مسیر مقاومت حضور داشت و در مجموع چندین سال از عمر خود را در این میدان گذراند.
حالا نام عباس نیلفروشان بیش از گذشته شنیده میشود؛ اما دوستانش معتقدند جامعه تازه بخشی از شخصیتی را میشناسد که سالها بیسروصدا کار کرد. اخوان میگوید: «وظیفه رسانهها این است که این شخصیتها را از گمنامی خارج کنند. جامعه باید بداند کسانی که در مسیر مقاومت قدم میگذارند، چه انسانهایی هستند و با چه روحیه و انگیزهای کار میکنند.»
عباس نیلفروشان سالها در میدان بود، آموزش داد، فرماندهی کرد و مسئولیت پذیرفت؛ اما هیچگاه به دنبال دیده شدن نبود. او از آن فرماندهانی بود که پیش از آنکه نامش شنیده شود، اثرش دیده شد؛ مردی که زندگیاش را وقف انجام وظیفه کرد و سرانجام در همان مسیری به شهادت رسید که سالها برای آن قدم برداشته بود.



