به گزارش اصفهان زیبا؛ نام سردار محمود شهبازی با خرمشهر گره خورده است و سپاه انصارالحسین همدان؛ اما به زندگی شهید در دوران پرجنبوجوش ابتدای جوانی و مدرسه کمتر توجه شده است. در این نوشتار سعی داریم روایت فضای مدرسه، رفاقت و رشد شهید را از زبان «سیدحسین میرسعیدی»، یکی از معدود افراد مرتبط با شهید شهبازی در این دوران، مرور کنیم.
وجود مدرسه، نعمتی بود
در دبیرستان «احمدیه»، درس میخواندیم. مدرسه با اهداف دینی تأسیس شده بود؛ یعنی خیرین ساخته بودند و مدیریتش دست حوزه علمیه بود و آقای حجتالاسلام بدری (ره) مدیر بودند، شهید کلاهدوزان دبیر ریاضی ما بود، شهید اژهای دبیر انشا و فارسیمان بود، آقای سجاد که هم پدر شهید بود و هم فرزند شهید، معلم ما بود؛ یعنی یک جوّ کاملا مذهبی.
بین معلمهای مدرسه آقای امامی و آقای شیرازی دبیر دینیمان روحانی بودند و با ما خیلی ارتباط داشتند. آقای پرورش معاون مدرسه بودند. قبل از انقلاب ما چیزی بهنام دبیر پرورشی نداشتیم؛ ولی آقای پرورش تقریبا همین مسئولیت را انجام میدادند؛ آقای زهتاب هم جلسههای پنجشنبهها را مدیریت میکردند.
نماز جماعت ظهر و عصر مدرسه را یک مجتهد میخواند؛ مرحوم «آیتالله سیداسماعیل هاشمی». ما پشت سر یک مجتهد میایستادیم و نماز میخواندیم. وجود این مدرسه، نعمتی بود و خیلی از افرادی که شهید شدند، مثل شهید اصغر شفیعیون، شهید ناصر نیلیه، شهید جواد مالکی و شهید خرازی یک سال بالاتر از ما بودند.
شهید عباس نبویمنش و شهید شهبازی اینها همهشان در مدرسه احمدیه درس خواندند. بسیاری از کسانی که بعد در جمهوری اسلامی مسئولیتهای مهمی گرفتند، مثلا همین شهید سرلشکر حجازی، در همین دبیرستان احمدیه شاید یک سال یا دو سال بالاتر از من بودند.
وای شهبازی آمد!
من و محمود شهبازی تقریبا از سال نهم دبیرستان در یک کلاس بودیم. او قد بلندی داشت و آخر کلاس مینشست و من ردیف جلو. نمیدانم چطور شده بود که علاقه خاصی به من پیدا کرده بود. با اینکه کنار هم نمینشستیم، ولی زنگهای استراحت پیش من میآمد و با هم صحبت میکردیم.
کمکم رفاقتمان صمیمیتر شد. برخوردش طوری بود که بالاخره خیلیها جذبش میشدند؛ مثلا از دور که میآمد، ما میگفتیم: وای شهبازی آمد! حالا چرا میگفتیم: وای شهبازی آمد؟ برای اینکه تا با ما دست میداد، کتف ما میخواست کنده شود؛ یعنی آنقدر این دست را تکان میداد که میگفتیم حالا کتفمان از جا درمیآید. از روی صمیمیت این کار را میکرد.
موقع امتحانات معمولا با همدیگر درس میخواندیم. ما خانه آنها میرفتیم، آنها خانه ما میآمدند. پدر محمود کشاورز بود. زمین کشاورزی کنار خانهشان. با محمود میرفتیم زیر درخت پتو پهن میکردیم و برای امتحانات ثلث با همدیگر درس میخواندیم. در انتخابرشته، هر دو ریاضی را انتخاب کردیم. دهم، یازدهم و دوازدهم را در یک کلاس با هم بودیم.
محمود بسیار خونگرم بود و جاذبه داشت؛ معمولا با همه دوست بود؛ ولی با من خیلی بیشتر. جزو دانشآموزان ممتاز کلاس بود. ازلحاظ ورزشی هم، کاپیتان مدرسه بود. در تیم فوتبال و مسابقات بین دبیرستانی که برگزار میشد، معمولا جزو نفرات اصلی و گلزن تیم بود. بسیار خوشخط بود و بحث مربوط به فیزیک (بحث آینهها و آینه مقعر و محدب) را خوب میدانست و جزوهاش بسیار عالی بود.
از جشن پنجشنبهها تا دیوار غم!
در مدرسه رسم بود هر پنجشنبه مراسم جشنی برگزار میشد. مدیریت اصلی برنامه، هر هفته با یک کلاس بود. سخنرانی بود، اجرای مسابقه بود، پایانش هم اجرای تئاتر بود. بچهها چند ماه تمرین میکردند تا وقتی که نوبتشان برسد.
سخنران هم بیشتر آقای پرورش و آقای بدری بودند و بعضیها را هم از بیرون مدرسه دعوت میکردند. نوبت کلاس ما که میشد، محمود بیشتر گرداننده برنامه بود، کارهای اجرایی گردن محمود میافتاد.
سال آخر ما بود که یکباره مدرسه تبدیل شد به یک زندان برای ما. ساواک با فشار اداره فرهنگ، کادر مدیریت مدرسه را تغییر داد. نرده فلزی بین سالن اجتماعات و کتابخانه و کلاسها فاصله انداخت. نردهها آدم را یاد زندان میانداخت. برنامههای مدرسه به یکباره تغییر کرد.
برنامه صبحگاهمان که آقای پرورش شعر از مولوی میخواند و قرآن را تفسیر میکرد و توضیح میداد، به جایی رسید که مثلا امروز 17 مهر، جشن مهرگان است و از ایران باستان برایمان میگفت و وصلش میکرد به تاریخ شاهنشاهی. حالوهوای مدرسه را غم گرفت.
تا بوق آریامهر جلسهمان طول کشید!
آن روزها ارتباطم با محمود از چارچوب مدرسه فراتر رفته بود و مسجد و جلسه قرآن و اینها را هم باهمدیگر میرفتیم و من به خانه آنها میرفتم و او به خانه ما میآمد. شنبهشبها با محمود میرفتیم جلسه قرآن؛ مسجد محلهشان، مسجد شفیعی.
آقای شکوهنده استاد جلسه بود. کسانی که شرکت میکردند، بیشتر جوان بودند. محمود برگزاری و گرداندن جلسه را برعهده داشت. بعضی وقتها جلسه طول میکشید، آقای شکوهنده میگفتند: «حالا تا بوق آریامهر جلسهمان طول کشید!»
آن اواخر کار، هویدا، نخستوزیر، رفته بود عراق؛ بعد هم برای ظاهرسازی رفته بود کربلا. آنوقت یک آیه را که در آن گفته میشود «کالمجرم»، میخواندیم (حالا مثلا دوسه نفر هم آنطرف نماز میخواندند، دوسه نفر هم در حیاط ایستاده بودند) بلند جلوی اینها میگفتند این هویداست! رفته است کربلا شده است «کلمجرم!»
اینها در ذات ما، در باطن ما بیشتر آن ضدیت را تزریق میکردند و اصلا جوانها که میآمدند، بهخاطر همین حرفها بیشتر میآمدند؛
یعنی مفهوم حقیقی ظلم و ایستادگی و قیام.
رفاقتمان تا جایی ادامه پیدا کرد که این آخرها هم که دانشجو بود، تا میآمد اصفهان اول به قول خودش دیدن «ننه» (مادرش را ننه صدا میکرد) ، دوم من. خانهشان دروازه تهران بود، پشت مسجد شفیعی. ساعت ده میرسید، ده تا یازده میرفت خانه، ننهاش را میدید، یازده میآمد در خانه ما.
ایام انقلاب محمود دانشگاه بود و من برایش نامه مینوشتم که اصفهان اولین تظاهرات کجا شد و چطور شد و… مثلا پنج رمضان، امروز تحصن چطور شد، فردا چطور شد، کجا تیراندازی شد، سخنرانی کردند، تظاهرات چطور شد. مینوشتم برایش. در دانشگاه یک تابلویی درست کرده بودند ویژه انقلاب، میبرد در تابلو اعلانات نصب میکرد.
تو نسخه شیخ علی اندرزگو هستی!
از وقتی دانشگاهها تعطیل شد، محمود رفت در برنامههای کمیته و سپاه. دیگر در مسئولیتهای مختلف مشغول شد تا اینکه فرمانده سپاه همدان شد.
یادم هست که همان اوایل جنگ ، گفتم: محمود! شش ماه از جنگ گذشت، پس کِی پیروز میشویم؟ کِی تمام میشود جنگ؟ رو کرد به من و گفت: حالا حالاها ادامه دارد. به این زودیها تمامشدنی نیست!
محمود شهبازی شخصیتش واقعا چندبُعدی بود؛ یعنی یک چمران بود در حد خودش.
معروف است که بعد از شهادتش پدرش میگفت: تو نسخه شیخ علی اندرزگو هستی؛ یه روز معلم قرآن و نهج البلاغه، یه روز مربی فوتبال، یه روز ساواکیها رو دنبال خودت از این خونه به اون خونه میکشی، یه روز میری دانشگاه و ژست مهندسی میگیری، یه روز از دیوار جاسوسخونه آمریکا بالا میری، یه روز میری کردستان با گروهکها سرو کله میزنی، حالا هم که ماشاءالله آخوند شدی. شیخ علی مگه غیر از این بود؟!



