جدایی از کاروان حیات طبیعی محض

از اصلی‌ترین ویژگی‌‌هایی که انسان را از دیگر موجودات متمایز می‌‌سازد، پرسشگری اوست؛ پرسش‌‌هایی از آغاز و پایان جهان، چیستی خود، خدا و هدف آفرینش.
 
تاریخ انتشار: 03:47 - پنجشنبه 9 تیر 1401
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
منشأ هر پرسش، آگاهی انسان به جهل و نقصی درون خویش است که انسان خود را نیازمند رفع این نقصان‌ می‌‌یابد و برای او پرسش ایجاد می‌شود. اگر فرایند یافتن پاسخ به نیکی طی شود، در نهایت به یک آگاهی جدید می‌‌انجامد. در طول مراحل شکل‌گیری پرسش، فرایند یافتن پاسخ و ازبین‌رفتن جهل، انسان در حال حرکت است. ازین‌رو، با مقایسه دقیق‌تر نیاز‌ها و حرکات موجودات مختلف با انسان، می‌توان راهی به شناخت عمیق‌تر انسان و هدف آفرینش او بازکرد.تمامی حرکت‌‌های موجودات مختلف، در راستای رفع نیاز‌های آن‌ها انجام می‌شود. همه موجودات زنده، از جمله گیا‌هان و حیوانات و انسان‌‌ها، دارای نیاز‌‌های اولیه زیستی مانند تغذیه و تولید‌مثل هستند و حرکت در راستای رفع این نیاز‌‌ها ضامن بقای زیست ‌طبیعی آن‌هاست. رشد و جهت‌گیری ریشه‌ و برگ‌‌های گیا‌هان، شکار و تولیدمثل در حیوانات و تأمین غذا و خواب و سرپناه در انسان‌‌ها، همگی حرکاتی در راستای رفع نیاز‌‌های زیستی است. فارغ از نیاز‌‌های زیستی مشترک، هریک از انواع موجودات دارای نیاز‌‌ها و حرکات منحصربه‌فردی هستند که باعث تمایز آن‌ها از یکدیگر می‌شود؛ حرکاتی مانند ساخت پناهگاه، محبت به بچه‌‌ها و دفاع از آن‌ها و کمک به همنوعان، در گیا‌هان یافت نمی‌شود و مختص حیوانات است. از این‌رو فعالیت‌‌های حیوانی دارای مرتب‌های ارزشمند‌تر و سبب حیاتی کامل‌تر نسبت به فعالیت‌‌ها و حیات گیاهی است.اکنون باید پرسید که تفاوت نیاز‌های انسان با حیوانات در چیست؟ آیا حرکت در راستای رفع نیاز‌های حیوانی، می‌تواند موجب حیات انسانی شود.در علم منطق آمده که «انسان، حیوان ناطق است». انسان را یک نوع خاصی از حیوان می‌دانند با این ویژگی منحصربه‌فرد که «ناطق» است. «نطق» در لفظ به‌معنای سخن‌ گفتنی است که بر معنایی دلالت کند. پس آنکه در بعضی از حیوانات مانند طوطی‌ها می‌بینیم که سخن می‌گویند، مرادشان رساندن و انتقال مفاهیم خاصی با آن الفاظ نبوده و مشخصا این سخن‌گفتن با ناطقیت انسان متفاوت است؛ زیرا انسان از سخن‌گفتن هدف دارد؛ رساندن معانی و مفاهیمی خاص به اشخاص دیگر. حال آنکه سخن‌گفتن طوطی چیزی جز به‌خاطر‌سپردن آوا‌ها و تکرار آن‌ها نیست. اما آیا حیوانات واقعا در باب مسائل زندگی روزمره خود با یکدیگر صحبت نمی‌کنند؟ البته که می‌کنند. اگر صحبت‌کردن را صرفا در به‌کاربردن الفاظ و استفاده از زبان محدود نکنیم و هر راه ارتباطی را که به انتقال مفاهیم و معانی بین دو موجود از نوع یکسان منجر می‌شود، سخنگوبودن بدانیم، تمامی حیوانات نیز سخنگو هستند. امروزه علوم رفتارشناسی حیوانات و صداشناسی زیستی عهده‌دار  بررسی مفاهیم و روش‌‌های تفاهم میان حیوانات هستند.  طبق ادعای دانشمندان این علم، حیوانات با روش‌‌هایی همچون آوا‌ها، نمایاندن یا حرکت‌‌های خاص در اعضای بدن، حس بویایی و غده‌‌های خاص مترشح بو‌های مختلف، لمس‌کردن یکدیگر، استفاده از سیگنال‌‌ها و… با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند. جالب آنکه مفاهیم منتقل‌شده در این ارتباطات، بسیار برای ما آشنا هستند؛ فعل‌و‌انفعالات مشاجر‌ه‌ای، عشق‌ورزی، همسریابی، اعلام گرسنگی، نیاز جنسی، هشدار‌دادن و مشورت‌کردن! همچنین برخی از روابط جمعی، نظام‌‌های اجتماعی و حتی مهندسی و معماری، میان حیوانات یافت می‌شود؛ روابط و عناوین بین زنبور‌های عسل (زنبور‌های ملکه و سرباز و کارگر) و دقت‌‌های مهندسی کندو‌های آن‌ها، شهر‌های زیرزمینی مورچه‌‌ها که مجموعه‌ای از بزرگراه‌‌های ارتباطی و لانه‌‌های تودرتو و مانند آن است. پس چگونه است که جامعه انسانی را برتر از جوامع حیوانی می‌دانیم؟اگر کسی به‌عنوان یک انسان فعالیت‌‌هایی مانند کارکردن، معاشرت‌کردن، خوردن و خوابیدن، برنامه‌ریزی و آینده‌نگری برای زندگی، ازدواج‌کردن، بچه‌دار‌شدن و امثالهم را انجام دهد، آن هم به نحو منظم و دقیق، شاید بتواند در بهترین حالت با یک حیوان از یک گونه دیگر برابری کند. به نظر می‌رسد یا واقعا وجه برتری خاصی برای انسان و جوامع انسانی نمی‌توان قائل شد، یا اگر قرار بر وجود وجه برتری و تمایز است، باید آن را در جای دیگری جست‌وجو کرد! آنجا که علامه محمد تقی جعفری می‌فرمایند: «افرادی که از تعدیل فعالیت‌های غرایز طبیعی خود عاجزند و اشباع آن غرایز متن حقیقی زندگی‌شان را گرفته، کاروانیان حیات طبیعی محض هستند.»در مکالمه‌های عرفی حیوان نامیدن کسی، دشنام بوده و به‌منزله اسقاط شخص از عقل و انسانیت است. اما باید پرسید عقل چیست و چه جایگاهی در هویت و شخصیت انسان دارد؟اینجاست که برمی‌گردیم به پرسشگری، قابلیت عالِم شدن انسان و سؤالات بنیادین او. گویی آنچه می‌تواند انسان را از حیات حیوانی ر‌هایی بخشد و او را از دیگر حیوانات متمایز کند، حرکت انسان از نادانسته‌‌های بنیادین به‌سمت دانستن آن‌هاست و این حرکت نیازمند یک ظرفیت و قابلیت خاص است؛ همان عقلی که به پرسش‌و‌پاسخ درباره خدا، خود، جهان هستی و آغاز و انجام آن، نسبت موجودات با یکدیگر (که در این نوشتار به یکی از مصادیق این امر، نسبت بین حیوان و انسان پرداخته شد) و… می‌پردازد و رشد می‌کند. این امر درباره دیگر حیوانات بی‌معناست؛ زیرا چنین قابلیتی را ذاتا ندارند و اینجاست که ملاک تمایز انسان از حیوانات بهتر رخ‌نمایی می‌کند؛ به‌عبارت دیگر، به معنای دقیق‌تری از ناطقیت انسان و جایگاه او در طیف حیات رسیدیم. گویی حیوانی را می‌توان ناطق دانست که درباره مسائل بنیادین هستی پرسشگر، پاسخ‌یاب و رو‌به‌رشد است و چنین ناطق‌بودنی است که زندگی انسانی را به ارمغان می‌‌آورد و باعث جدایی او از کاروانیان حیات طبیعی محض می‌شود. با حیاتِ تفقه و جست‌وجوگری عقل، قلب او زنده و دیدن‌ و شنیدن‌‌های پراکند‌ه‌اش تبدیل به بصیرت و گوش‌فرادادن به حقیقت می‌شود.«وَلَقَد ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنس لَهُم قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُم أَعيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِها وَلَهُم آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِها أولَئِكَ كَالأَنعامِ بَلْ هُمْ أَضَلّ أولَئِكَ هُمُ الغَافِلُونَ» (اعراف 179)«در حقیقت بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم، چه آنکه آن‌ها را دل‌هایی است بی‌ادراک و معرفت و دیده‌‌هایی بی‌نور و بصیرت و گوش‌هایی ناشنوای حقیقت، آن‌ها مانند چهارپایان‌اند، بلکه بسی گمراه‌ترند، آن‌ها همان مردمی هستند که غافل‌اند.»