به شوق آن بانو

نقطه اوج سفر برای من لحظه‌ای بود که کلید انداختم و درِ خانه را باز کردم. 

تاریخ انتشار: 03:35 - یکشنبه 27 شهریور 1401
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
 ساعت سه‌و‌نیم نیمه‌شب بود. خانه تاریک بود. چراغ را روشن کردم. بچه را که هنوز خواب بود، بردم گذاشتم روی تخت. خانه عجب سکوتی داشت. یک‌لحظه حس کردم چقدر با خانه‌ام غریبه‌ام. این لحظه برایم شبیه مرگ بود. انگار از یک دنیا افتاده‌ام توی یک دنیای اشتباهی دیگر. یک‌لحظه تمام صحنه‌ها جلوی چشمم مرور شد.صدای همهمه قدم‌ها را شنیدم. هوا گردوخاک شد. کسی پا روی لیوان‌های یک‌بارمصرف گذاشت و صدای له‌شدنش آمد و بعد…مرد جوان عراقی صدا زد: نجف، نجف، نجف جوان دیگری دورترها صدا می‌زد: کربلا، کربلا، کربلا… یاد شعری می‌افتم: «آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد»من این لحظه را می‌خواهم که هزاران بار به من تقدیم شود.لحظه‌ای که مرد جوان عراقی گوشی‌اش را جلویمان می‌گیرد و عدد ۳۳۰ را نشان می‌دهد و می‌گوید نفر ۱۵ دینار… صحنه‌ها پی‌درپی جلوی چشمم ظاهر می‌شوند.
تا برسد به آخر و سخت‌ترین بخش سفر: پنج‌شش ساعتی که بعد از مرز توی برق آفتاب کالسکه بچه‌ها را هل دادیم تا به پارکینگ ماشین‌هایمان برسیم. لحظه بعد توی دلم گفتم تمام شد. تمام سختی‌ها همان چند روز بود، تمام خستگی‌ها، دمای بالای ۵۰ درجه، سفر با دو تا پسربچه که بازیگوشی‌شان در سفر بیشتر هم می‌شود. یکی‌شان هم شیرخوار. گردوخاک، شلوغی و سردرد…همه‌اش برای من ماند پشت درِ خانه.
لحظه بعد، در نیمه‌شب، در تاریکی و سکوت خانه، با لباس‌های خاکی و سرووضع به‌هم‌ریخته، تصویر دیگری جلوی چشمم آمد. زنی که سفرش تمام شده بود و به خانه‌اش برگشته بود. زنی که خودش مسئول کاروان بود. حالا کاروان را رسانده بود به شهر و همه سختی‌های مسیرش تمام شده بود: ناله‌های بی‌قرار دختربچه‌ای سه‌ساله، گریه‌های شیرخواره‌ای از تشنگی….همسرش از هم‌سفری‌ها سراغ خانمش را گرفته بود: کجاست؟ و پیرزنی را نشانش داده بودند…نشستم روی مبل. اشتباه فکر کرده بودم که سفر تمام شده.هنوز نرسیده بودم به منزل. این چند روز راه افتاده بودم توی مسیر تا خودم را به اول کاروان برسانم. به نزدیکی آن بانو، که سرسلسله کاروان است. هنوز نرسیده‌ام. اینجا، خانه‌ام و امشب و این لحظه نیمه‌شب، موکبی است برای استراحتی کوتاه…