از کویت تا شهادت!

توی منبت‌کاری خبره شده بود که رفت کویت. آن موقع کار توی اصفهان رونق زیادی نداشت. 

تاریخ انتشار: ۱۲:۰۹ - پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۱
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
من مثل بچه‌های هم‌سن و سالم درس می‌خواندم و تابستان‌ها کار می‌کردم. اما رحمت‌اله از کلاس پنجم به بعد چسبید به کار. ما اطراف اصفهان زندگی می‌کردیم. منطقه‌مان امکاناتی نداشت. خیابان‌ها آسفالت نبود و روشنایی و آب لوله کشی هم نداشت. با پدرم می‌آمدیم اصفهان و روی زمین‌های مردم کار می‌کردیم. اما رحمت اله منبت‌کاری را یاد گرفت و شروع به کار کرد. جرقه انقلاب از بازار زده شد و خیلی از جوان‌ها شروع به مبارزه مخفیانه علیه شاه کردند. رحمت اله هم فعالیت‌هایی داشت که بعدها از آن مطلع شدیم.یک روز یکی از آشنایانمان که شاه‌دوست بود، مهمان خانه‌مان شد. عصر که رحمت اله رسید خانه، بحث کارهای شاه پیش آمد که: «شاه داره برای مملکت خدمت می کنه…. متدینه … اصلا شاه کمر بسته امام رضاست‌ و به زیارتش می‌ره…. حتی زنش به احترام امام رضا اونجا حجاب می گیره و….» رحمت‌اله جلوی او درآمد: «اینا همه‌اش ظاهرسازیه… شما نمی‌دونید چه خیانت‌هایی داره می‌کنه… نفت ما مستقیم می ره اسرائیل و اسرائیل قدرت می‌گیره و فلسطینی‌ها را می‌کشه…!» آن حرف‌ها به خرج او نرفت. همه‌اش می‌گفت: «تو هنوز بچه‌ای…نمیدونی کی کارش درسته کی غلط!» رحمت اله که به کار انقلابیون ایمان داشت، توی بحث کم نیاورد: «دیگه همه مردم می‌دونن که دستگاه، چقدر جوان‌ها را دستگیر و شکنجه کرده. حتی خیلی از مبارزها را به شهادت رسانده!» حرف‌هایش برای مادرم تازگی نداشت؛ اما آن مرد را خیلی عصبانی کرد. همه خانه‌ها رسم بود که عکسی از شاه و فرح را روی دیوار مهمانخانه می‌زدند. رحمت‌اله بین حرف‌هایشان عکس را پایین آورد و کوبید زمین. من از این کارش خیلی تعجب کردم. چون همه جا احترامی تصنعی یا از روی ترس بین مردم بود. از آن روز به بعد، برادرم حرف مبارزاتش را به خانه آورد. من هم کم‌کم با او هم‌پا شدم.اطرافیان، پدر و مادرم را شماتت می‌کردند که: «نذار بچه‌هات از راه به در شن! آخر، کار دستتون می‌دن.» اما مادرم دلش قرص‌تر از این حرف‌ها بود. از اوضاع اعتراضات مردم هم خبر داشت. این‌ها را رحمت اله به او می‌گفت. اطلاعیه‌های امام را می‌آورد خانه و به کمک مادرم توی تنور و انبار علوفه پنهان می‌کرد. شب‌ها هم دوتایی زیر لباس‌هایمان مخفی می‌کردیم و می‌بردیم برای پخش. حتی گاهی به خاطر اینکه امکانات تکثیر نبود، آن‌ها را با دست می‌نوشتیم. بعد از پیروزی انقلاب توی چند تا از شهرها غائله به پا شد. عامل آن‌ها بیشتر، منافقان بودند. رحمت‌اله توی غائله کردستان شرکت کرد و بعد از اتمام آن به اصفهان برگشت. چند وقت بعد برای کار به کویت رفت. آنجا اهمیت زیادی به صنایع دستی به خصوص منبت‌کاری می‌دادند. برای استادی کار می‌کرد که اصفهانی بود و چند شاگرد داشت. محل کار و زندگی‌شان، کارگاه  بود. رحمت‌اله خیلی زود متوجه شد که او نه تنها ضد انقلاب، بلکه ضد دین هم هست. استادش، علنا به ائمه توهین می‌کرد و او تاب نمی‌آورد. هر بار که با او بحثش می‌شد استادش او را  تهدید به مرگ می‌کرد. این را بعدها گفت. در نامه‌ای به پدرم موضوع استاد را نوشته بود. همه‌مان از شجاعتش تعجب کرده بودیم که چگونه جلوی کسی می‌ایستد که حقوقش به او وابسته است!؟ رحمت اله با بقیه شاگردها هم حرف می‌زد اما آن ها اعتراض نمی‌کردند. یک بار که برای پدرم از وضعیتش نوشته بود و اینکه می‌خواهد پیش استاد دیگری برود، شاگردها برای خودشیرینی او را لو داده بودند. استاد جلوی او نامه را از ساکش بیرون کشیده و خوانده بود. رحمت‌اله همچنان از حرف خودش دفاع کرده بود و با او بحث می‌کرد. اما استاد آنقدر عصبی شده بود که برادرم تصمیم گرفت بدون اینکه حقوقش را تسویه کند، از کارگاه برود. شش ماه دیگر در کویت کار کرد. درآمد خوبی هم داشت. جنگ که شروع شد، بخشی از حقوقش را به سفارت ایران در کویت می‌داد که برای رزمندگان ایران خرج شود.‌ چند وقت بعد، اما به پدرم نامه نوشت که می‌خواهد برگردد. گفته بود: «خدا رو خوش نمیاد من اینجا توی راحتی باشم و جوان‌های دیگه شهید و مجروح بشن!»  توی پادگان شیراز سرباز بودم که زنگ زد و گفت آمده‌ام اصفهان برای اعزام به جبهه. از آمدنش خوشحال بودم؛ به خصوص اینکه این بار در جبهه هم‌پای هم بودیم. در لشکر امام حسین (ع) بودیم. عملیات چذابه شدیدا مجروح شد.‌ بدنش آنقدر ترکش داشت که بعید می‌دیدیم برگردد. اما عملیات رمضان را هم شرکت کرد. قبول نمی‌کرد غیر ازگردان پیاده باشد. آنجا را که سخت‌ترین محل مواجهه با دشمن بود، انتخاب کرده بود و می‌گفت: «من گمشده‌ای دارم که در گردان پیاده است.» در عملیات رمضان هم دوباره مجروح شد. در عملیات محرم و سپس در والفجر ۴ شرکت داشت. سرانجام در آخرین عملیات که در واحد تخریب بود، روح پاکش آسمانی شد.  راوی: محمدعلی کمالی؛ برادر شهید