احمدرضا شش ساله بود که آب مادی او را با خودش برد. هیچکس فکر نمیکرد زنده بماند غیر از مادرم. راسته مادی را دویدیم و جیغ زدیم تا کسی احمدرضا را از آب روان و مواجی که میرفت، بیرون بکشد. بیست متر جلوتر رفتگری او را روی آب دید و جست زد و گرفت. شکمش از آبی که قورت داده بود، ورم کرده بود. چند دقیقهای طول کشید تا همه را بیرون بیاورند. احمدرضا برایمان دوباره زنده شد.خاله آش پخته بود و ۷۰،۶۰ نفر از فامیل دور هم جمع بودیم. مادرم آن روز بین مهمانها حرفی زد که سالها بعد تعبیرش را دیدیم. گفت: «مردن احمد این نیست… مردنش را من دیدم….» ما میدانستیم که مادر از چه حرف میزند. چند سال قبل خواب دیده بود که اسبسواری میآید بچه را از او میگیرد و میبرد به آسمان. آن روز با اینکه هیچ خبری از جنگ نبود اما مادرم باور داشت که احمدرضا با یک جدا شدن، به مرگ نزدیک میشود.سه سال بزرگتر از احمدرضا بودم. همه هم و غم پدر و مادرم، احمدرضا بود. پدر را توی ۱۵ سالگی از دست دادم. آن سال احمدرضا ۱۲ سالش بود. من و احمد و برادر دیگرم باید سر کار میرفتیم. بنایی ونقاشی ساختمان اولین کارمان بود کنار درسخواندن. کار سختی برای سن و سال ما بود. احمدرضا به امید پزشکشدن خیلی خوب درس میخواند. چند وقت بعد به پیشنهاد داییهایم رفتیم شاگرد یکی دیگر از فامیلها، توی بازار شدیم. کار آنجا هم دست کمی از قبلی نداشت. عدلهای سنگین پارچه را باید با گاری میبردیم و در مغازهها تحویل میدادیم. بیشتر وقتها باری بالای صد کیلو را جابهجا میکردیم.ما همسایه مسجد ایروانی بودیم که آشیخ عباسعلی ایروانی آنجا نماز میخواند. ماه رمضانها بعد از نماز و سخنرانی، بساط شوخی و خنده به پا بود. میگفت بروید چند تا سنگ بیاورید با هم «یهقلدوقل» بازی کنیم. گاهی «گل یا پوچ» و گاهی «نون بیار کبابببر» بازی میکردیم. شیخ عباسعلی برایشان وقت میگذاشت و با آنها به سن خودشان رفتار میکرد. بالای منبر بیشتر مسئله شرعی میگفت و بیانی همهفهم داشت. طوری که ما هر چه اعمال دینی بلدیم و انجام میدهیم از پای آن منبرها یاد گرفتهایم. بچهها آنقدر با حاج آقا صمیمی میشدند که گاهی توی برد بازیهایشان، روی شانه حاج اقا میزدند که: «حاج آقا ما بردیم…ما بردیم….». شاید هیچوقت این صمیمیت را با پدرانشان هم نداشتند. ما هم که چند سال بود پدرمان را از دست داده بودیم.احمدرضا مرام خاصی داشت. موقعی که توی بازار بعضی مغازهدارها انعامی را کف دست شاگرد میگذاشتند که غیر از حقوق هفتگیاش بود، احمدرضا هر بار انعام را بین چهارتایمان تقسیم میکرد. بچهها میگفتند: «احمد خودت تنهایی بار رو بردی… مال خودته…» ولی او جواب میگفت: «ما چهارتا شاگردیم. همه هم یک جا داریم کار میکنیم. انعام هم اگه بدهند، به همهمون میرسه.»آن روزها آقای پرورش خانهای را در کوچه صرافها جور کرده بود که برای ایتام کار کند. لیستی از ایتامی که مردم خیرخواه معرفی کرده بودند، پیش خودشان داشتند و وضعیت هرکدام را نوشته بودند که بچهها چند سالهاند و چکار میکنند؟ اوقات فراغتشان چگونه است؟.. چه دارند، چه ندارند… به کمک خیرین، حواله کفش و لباس به این خانوادهها میدادند که بروند و از فروشگاههای مشخصی خرید کنند. عدهای از بچههای یتیم آنجا کار میکردند و مزد میگرفتند مثلا گوشت خرد میکردند لباس بستهبندی میکردند و… احمدرضا را هم آقای پرورش انتخاب و برای کار معرفیاش کرده بود. کنار کارکردن، سرگرمی اصلی نوجوانهای آن روز فوتبال بود. دم بانک ملی خیابان مدرس عقبرفتگی بود که با چند تا از بچههای محله، فوتبال بازی میکردیم. صدای اذان که بلند میشد احمد میگفت: «بچهها بریم؟» هیچکس نه نمیآورد. بازی را تعطیل میکردیم و راه میافتادیم به سمت مسجد. آن سالها پشت سر حاج احمد امامی در خیابان عبدالرزاق نماز میخواندیم. غیر ممکن بود بچهها بازی را به خاطر نماز اول وقت تعطیل نکنند. از آن بچههای نماز اولوقتخوان، جوانهایی نماز شب خوان هم بیرون آمد و این اصلا عجیب نبود. تأثیر نورانیت حاج آقا امامی جز این نمیتوانست باشد. احمدرضا آنقدر حواسش به حلال و حرام بود که حتی به شوخی هم انجام نمیداد. روزهایی که فوتبال بازی میکردیم، با بچهها نان داغ و پنیر خیگی میگرفتیم و دور هم میخوردیم. هر بار یکی حساب میکرد و بقیه دونگ میدادند. بعضیها هم نمیدادند و به قول خودشان زرنگی میکردند. اما احمدرضا همیشه زود پول دونگش را حساب میکرد. پول آن از حقالزحمه کاری بود که توی کوچه صرافها انجام میداد. ظلم شاه به اوجش رسیده بود. نهتنها خانوادههای ایتام، خیلی از خانوادهها که صبح تا شبشان زحمت میکشیدند، آخر شب چیز زیادی برای خورد و خوراک نداشتند. تظاهرات در آن سالها پرشورتر از قبل بود و مردم زیادی در آن شرکت میکردند. آقای پرورش که در فعالیتهای انقلاب با آیتالله خادمی همکاری داشت، اعلامیه فرمانهای امام خمینی را به مردم میرساندند. از نوار کاست، برگههای اعلامیه و حتی رساله احکام امام خمینی که آن روزها ممنوع بود.نوجوانها زرنگی خاصی در پخش اطلاعیه داشتند. احمدرضا هم یکی از آنها بود. با دستمزدش یک موتور گازی خریده بود که این کار را راحتتر انجامدهند. پول بنزین را میدادند. یک نیمهشب که برای پخش اعلامیه رفته بودیم، شناسایی شدیم. من توانستم فرار کنم اما احمدرضا را گرفتند. دو روز توی زندانهای ساواک بود. تا اینکه به وساطت یکی از روحانیان که حرفش دررو داشت آزادش کردند.احمدرضا آنقدر تیز و زرنگ بود که حتی توی یکی از تجمعات توانست یک کلت از یک مأمور ارشد نظامی گیر بیاورد. توی خیابان آمادگاه راهپیمایی سنگینی بود یک آمریکایی به انقلابیون توهین کرده بود. مردم هجوم برده و او را گرفته بودند. ناجی فرماندار نظامی اصفهان هم با تیراندازی سعی میکرد جلوی مردم را بگیرد. یک لحظه، یکی از فرماندهان نظامی خواست از روی جوی بپرد که پایش پیچید و کلت افتاد روی زمین. احمد به چشم بر هم زدنی، کلت را برداشت و رفت قاطی جمعیت. بچهها آن را دست به دست کردند و کلت دست آخر رسید دست من. این موضوع اتفاق مهمی بود تا دو سه ماه همچنان رادیو اطلاعیه کلت مفقودشده و شماره سریالش اعلام کرد و خواهش میکرد که یابنده آن را تحویل دهد.شروع جنگ تحمیلی با قبولیاش در رشته پزشکی دانشگاه آریامهر اصفهان یکی شد. با اینکه زحمت زیادی برای آن کشیده بود؛ اما دانشگاه نرفت و آمادهرفتن به جبهه شد. نه فقط او، همه بچههای تیم فوتبال رفتند. توی یک واحد بودیم، ۱۰۶ لشکر امام حسین. دلکندن از او برای مادرم خیلی سخت بود و هر بار برای رفتنش بیتابی میکرد. موقع رفتن باید مادر را سرگرم کاری میکردیم تا ناآرامی نکند. احمدرضا دیر به دیر مرخصی میآمد تا او کمتر اذیت شود. درعوض زود به زود نامه میداد. مادر دلش به آنها دلخوش بود. آنها را توی جانمازش میگذاشت و هر بار که به خواندنشان مشغول میشد اشک میریخت. با اینکه خودش هم دلتنگ خانواده میشد، اما همیشه به مادرم میگفت: «بچهها توی خط تنها هستند، باید برگردم.» یک بار با هم از مرخصی برگشته بودیم. قبل از رفتن به خانه، رفتیم سراغ یکی از دوستان رزمنده که از رفتنش خبر بگیریم، احمد رضا تا فهمید او به سختی پدرش را راضی کرده که بیاید خط، خودش هم با او برگشت، پیش از آنکه به خانه سر بزند و من حرفی از آمدنش به اصفهان نزدم.دفاع برای رزمندهها فقط معنای دفاع داشت. انتظار مادی در بین نبود، اما مبلغی را میدادند. پرداخت پول هم آداب خاصی نداشت. یک سینی پولهای دویستتومانی (دویست تکتومنی) جلوی رزمندهها میگرفتند. پولهای درهم و برهم و گاهپاره. هر کس بدون توقع و گاهی با شرم، از آن پول برمیداشت. یک روز باهم رفته بودیم مرکز سپاه برای پیگیری کاری. احمد رضا گفت ظن پول برداشتم کارت رو انجام بده، بیا بریم. من هم رفتم وقتی سینی را جلویم گرفتند یک دویست تومان برداشتم و آمدم. با تاکسی از شمسآبادی آمدیم چهارراه تختی. خواستم پول تاکسی را حساب کنم، دویستی را در آوردم. پرسید: «تو پول برداشتی؟» گفتم: «آره خب… دویست تومن…» گفت: «تو بیخود برداشتی …. باید برگردیم.» وقتی رسیدیم، به مسئولش پول را برگرداند و گفت: «یک دویستی برای هر دومان کافی است!» من را با خودش یکی حساب میکرد.یک بار سرزده رفتم دیدنش شهرک دارخوین. محل اسکانشان یک کانکس آهنی بود که گرمای خورشید آن را داغ کرده بود. توی آن ظهر تابستان سهمیه آنها یک هندوانه بود آن هم برای هفت نفر. هندوانه را هفت قسمت کرد. بدون اینکه از سهم کسی بردارد، از سهم خودش من را پذیرایی کرد.معرفت عجیبی داشت. دوستانش تعریف میکردند که توی عملیات جزیره مجنون قرار بود دو ساعت منتظر اعلام شروع حمله باشند، آن هم توی منطقهای که پر از پشه بود. منطقه باتلاقی میان نیهای بلند کاری کرده بود که پشههای آنجا خیلی با پشههای معمولی متفاوت باشند. برای اینکه عملیات لو نرود، نباید صدا از کسی در میآمد، حتی به اندازه ضربه کشتن پشه. همه کلافه بودند. توی آن وضعیت احمدرضا پیراهنش را داده بود بالا که پشهها به جای بقیه دور او جمع شوند.احمد رضا آنجا هم فوتبال را راه انداخت، پشت ساختمان کوچکی که بچههای ۱۰۶ آنجا مستقر بودند. پولمان برای خرید لباس ورزشی و کتانی و…کافی نبود. یکی از بازاریها، پول قرض داد و ما قسطی به او برمیگرداندیم. هر چند وقت یک بار لیگ برگزار میشد و کاپ هم میدادند.کنار آن شور و اشتیاق، نماز شبهای او هم قطع نشد. توی نماز اشک همه پهنه صورتش را میگرفت. یک روز مادرم پرسید: «داری چی میگی تو نمازت؟ از خدا چی میخوای که اینقدر گریه میکنی؟» احمدرضا بیمعطلی گفت: «میخوام که تو راضی باشی… تا تو راضی نشی، من شهید نمیشم.» هر چه مادرم میگفت: «من راضیام…باشه…» میگفت: «تو هنوز از ته قلبت راضی نیستی. اگرنه با این زخمیشدنهایم، باید شهید میشدم.» بار آخر که حرف به اینجا رسید به دست و پای مادر افتاد و رضایت قلبیاش را گرفت.دو ماه بیشتر طول نکشید. تازه مسئول واحد ۱۰۶ شده بود که برای بار ششم مجروح شد. تیر به بازویش خورده بود. بیمارستان دزفول بعد از کارهای اولیه دستور اعزام او را به اصفهان دادند تا جراحی شود. قبول نکرد و گفت: «بچهها دست تنها هستند.» وقتی داشت از بیمارستان بیرون میرفت، آقای ربانی، یکی از مسئولان معراج شهدا او را دیده بود که زیرپیراهنی کبریتی خاکی رنگی به تن دارد و با دست باندپیچی خارج میشود. قضیه را به او گفته بود. وقتی خواست سوار جیپ شود، آقای ربانی یک سیب دستش داده و گفته بود: «اینم از من داشته باش.» شاید ربانی هیچ وقت فکر نمیکرد که همان سیب و آن زیر پوش نشانهای شوند که بعد از خوردن گلوله به جیپ و قطعهقطعه شدن سرنشینانش، ردی برای از شناسایی احمدرضا شوند. در معراج شهدا بین دست و پاهای قطعشده، متوجه آشنابودن پیکر شده و گفته بود: «این را جدا بگذارید.. میشناسمش.»
یک هفته از شهادت او گذشته بود و خبرهای جورواجوری به ما میرسید. عدهای میگفتند شهید شده و عدهای از مفقودی حرف میزدند. تا آخر خودم رفتم منطقه و ماجرا را از ربانی شنیدم. خواب مادرم تعبیر شده بود. بیتابی میکرد. ساک و وسایلش را به خانه نیاوردیم، به یکی از دوستان رزمندهاش دادیم که توی خانهشان نگه دارد. حتی وصیتنامه را هم از مادر پنهان کردیم. مادر اما دیگر آن مادر قبل نبود. بعد از شهادت احمدرضا دیگر در هیچ جشن و شادی شرکت نکرد. حتی جشن عروسی من. انگار مهمترین امتحان زندگیاش را داشت پس میداد. توی جمعها آرام بود و بچهداریاش را میکرد. آرام بود و مهمانداری میکرد. آرام بود و زندگی را مثل قبل میگرداند. اما وقتی توی خلوت خودش بود، معلوم بود که به او چه گذشته.روی سنگ قبرش شعری را نوشتیم که خودش چند وقت قبل دستنویس کرده بود و به من سپرده بود. داشتیم میرفتیم عیادت دوست مجروحش در تهران. ورودی بهشت زهرا شعری بود که روی یک تکه کاغذ برایم نوشت: «روزی که تو آمدی به دنیا»!



