به گزارش اصفهان زیبا؛ کوچهای دیگر در محله ولدان به نام شهیدی مزین شده است: شهید سید محمود احمدی. وارد منزل شهید که میشوم، مادر شهید منتظرم است. چهرهای مهربان و آرام دارد و با لبخندی پذیرایم میشود. مادری که امالبنینوار داغ پسر شهید و سه فرزند دیگرش را تحمل کرده است. یکی از فرزندانش جانباز است و چهار سالی است همسرش را هم از دست داده.
تا کلاس ششم را آبادان خواند
خودش را بیگمجان احمدی معرفی میکند و میگوید: «سید محمود پسر اولم بود. سال ۳۷ در آبادان به دنیا آمد. من هفت بچه داشتم. یکی شهید شد. دو تا از پسرهایم هم هپاتیت گرفتند و فوت کردند. (به عکس روی طاقچه اشاره میکند و میگوید) این دخترم را هم برق گرفت و از دنیا رفت. من با پسرداییام ازدواج کردم. او را از بچگی ندیده بودم. خانواده داییام به خاطر کار پسرداییهایم که در شرکت نفت آبادان کار میکردند خیلی سال بود آبادان زندگی میکردند. من را برادرشوهرم از پدرم خواستگاری کرد و من را بردند آبادان. سید محمود پسر اولم بود. شش ماه از بارداریام میگذشت که فهمیدم حاملهام. سید محمود تا کلاس ششم را آبادان خوانده بود که ما به اصفهان آمدیم. اینجا هم تا کلاس یازدهم خواند؛ ولی بعد از انقلاب درسش را ادامه نداد. بعد هم که رفت جبهه.
روی دیوارها شعار مینوشتند و فرار میکردند
قبل از انقلاب هم خیلی فعال بود. با برادرش، سید علمدار میرفتند روی دیوارها شعار مینوشتند و بعد فرار میکردند. میآمدند و در خانه پنهان میشدند. همسایهها شکایت میکردند که چرا پسرهایتان روی دیوارهای محل شعار مینویسند. در تظاهرات هم مرتب با برادرش شرکت میکردند. من هم میرفتم. یادم هست در تظاهرات چهارراه وفایی، مجاهدین خلق چند نفر را کشتند.
عکس شاه را از روی طاقچه برمیداشت و وارونه میکرد
خیلی خوب بود و دلرحم. وقتی با بچهها بازی میکرد و دعوایشان میشد سریع کوتاه میآمد و گذشت میکرد. اصلا در قیدوبند مادیات نبود. وقتی پول بهش میدادیم، میگفت یک نفر را دیدم دادم به او؛ بیشتر از من نیاز داشت. قبل از انقلاب همه در خانههایشان عکس شاه را داشتند.
سید محمود هر وقت به خانه میآمد عکس شاه را از روی طاقچه برمیداشت و آن را وارونه میکرد. میگفتم کی این عکس را اینطوری کرده است؟ میگفت من کردم. مگر تو بتپرستی که این عکس را گذاشتهای اینجا و مرتب نگاهش میکنی؟ گفتم این حرف را نزن. همه در خانههایشان این عکس را دارند. خیلی جدی گفت، دفعه دیگر نبینم این عکس اینجا باشد! آن موقع پانزدهشانزده سال بیشتر نداشت.
قبل از انقلاب هرچه اصرار کردیم به سربازی نرفت
تا یازدهم خواند و رفت سر کار. اتاق چوبی برای ماشینهای باری میساخت. بعد هم که جنگ شروع شد رفت جبهه. قبل انقلاب هر کاری کردیم سربازی نرفت. بعد انقلاب متولدین سال 1337 معاف شدند؛ ولی داوطلبانه رفت جبهه. قبل از اینکه اعلام کنند، ساکش را بسته بود. نخ، سوزن، یک دست لباس نظامی که تازه خریده بود، همه را گذاشته بود توی ساکش.۲۳سالش بود. کرمان آموزشی دید و با لشکر ۲۱ حمزه تهران به جبهه رفت. آخرین بار که آمده بود گفت: «مادر بیا با هم عکس بگیریم. این آخرین دفعه است که من میآیم.»
بچهات شهید شده، فردا میآورندش مهمان داشتیم رفتم زیرزمین که برای مهمانی وسیله بیاورم. یک لحظه حس کردم خانمی به من گفت: «وسایل بچهات را آماده کن. بچهات شهید شده، فردا میآورندش.» یکلحظه ترسیدم.
برگشتم اطراف را نگاه کردم، دیدم هیچکس نیست. رفتم عکس و شناسنامه سید محمود را آوردم و گذاشتم روی چمدان که آماده باشد. آن شب مهمانها خودشان مهماندار شدند و نیامدند. فردا ظهر به دخترم گفتم بیایید دورهم غذا بخوریم؛ از دیشب غذاها مانده. ظهر بود، هیچکدامشان برای ناهار سر سفره نیامدند. به بچهها گفتم اینها بیوقت غذا خوردهاند سیرَند؛ شما بیایید غذایتان را بخورید. نگو آنها خبر شهادت سید محمود را فهمیده بودند و به من نمیگفتند. بعد از ناهار بود دو نفر آمدند در خانه. دو تا مرد بودند. هنوز حرفی نزده بودند که گفتم: بچه من شهید شده؟ گفت: نه، کی گفته؟ او فقط زخمی شده. گفتم: خودم میدانم، دیروز عصر به من خبرش رسید.
مثل علیاکبر(ع) شده بود
رفتم سردخانه. از پاهایش شناختم پسرم است. (دوباره با بغض تکرار میکند) خدا گواه است از کف پایش فهمیدم بچه من است! سرش توی پلاستیک بود. گفتم من باید صورت بچهام را ببینم. گفتند نمیخواهد سرش را ببینی. (بغضش میشکند و اشکش جاری میشود و ادامه میدهد) پلاستیک را که باز کرد، فرقش شکافته شده بود و مغزش ریخته بود بیرون.
همانطور بود که خودش گفته بود. هر وقت به او میگفتم بیا برویم خواستگاری. میگفت نمیخواهم. میخواهم مثل علیاکبر امام حسین باشم. یک بار عصبانی شدم و گفتم تو کجا، علیاکبر کجا؟ گفت حالا میبینی. راست گفته بود؛ با فرق شکافته، مثل علیاکبر شده بود.
عملیات رمضان شهید شد
دیگر حال خودم را نفهمیدم. سه بار تکبیر فرستادم و گفتم ای گل پرپر، احمدی، فدای رهبر، احمدی، فدای علیاکبر، احمدی… . عملیات رمضان شهید شده بود. یازده ماه جبهه بود. وقتی شهید شد، حامله بودم. اسم پسرم را به یاد برادر شهیدش، سید محمود گذاشتم؛ ولی او هم عمرش به دنیا نبود. تا دوم راهنمایی که خواند، هپاتیت گرفت و از دنیا رفت.
پدرش رفته بود ساک سید محمود را از تهران بگیرد. یکی از ساکهایش نبود. وصیتنامهاش هم در همان ساک بود. فرماندهشان خیلی از او تعریف کرده بود. گفته بود تیراندازیاش خیلی خوب بود. همه کار میکرد. بیسیمچی بود. شناسایی عملیات هم میرفت.
وقتی آمدم، نامه پسرم سید علمدار را به من دادند
بعد از شهادت سید محمود، پسر دومم، سیدعلمدار به جبهه رفت. جانباز است. چند بار زخمی شد؛ ولی به ما چیزی نمیگفت. وقتی رفت سه ماه از او خبر نداشتیم. نمیدانستیم شهید شده، اسیر یا سالم است. رفتم روستایمان، شیخشبان، امامزاده محمد. از سر جاده تا پای ضریح سینهخیز رفتم تا خدا عنایتی کند و خبری از سید علمدار برسد. وقتی برگشتم، به در مسجد ابوالفضل که رسیدم، نامهاش را به من دادند. میگفتم مادر، چرا شما نمیآیی جلوی دوربین تا ببینمت؟ میگفت من برای جلوی دوربینرفتن جبهه نرفتهام. هشت سال جبهه بود.




