آخرین خاطرات شهید مهدی زین‌الدین

مرد خدا!

شهید مهدی زین‌الدین یکی از فرماندهان جوان در هشت سال جنگ تحمیلی است که باوجود گذشت سالها از شهادتش، هنوز مرام و منش و شجاعت و دلیرمردی‌هایش حرف‌ها برای گفتن دارد.

تاریخ انتشار: 12:07 - شنبه 10 خرداد 1404
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
مرد خدا!

به گزارش اصفهان زیبا؛ شهید مهدی زین‌الدین یکی از فرماندهان جوان در هشت سال جنگ تحمیلی است که باوجود گذشت سالها از شهادتش، هنوز مرام و منش و شجاعت و دلیرمردی‌هایش حرف‌ها برای گفتن دارد.

او پس از پیروزی انقلاب به واحد اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و نقش پررنگی در سرکوب مخالفان در تبریز و قم بر عهده داشت.

مهدی زین‌الدین پس از آغاز جنگ ایران و عراق نیز به همراه یک گروه صد نفره با گذراندن آموزش‌های کوتاه به جبهه رفت و پس از مدتی مسئول واحد شناسایی و بعد از آن مسئول واحد اطلاعات و عملیات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دزفول و سوسنگرد شد و چیزی نگذشت که به سمت فرماندهی تیپ علی ابن ابیطالب دست یافت.

او در ۲۷ آبان ۱۳۶۳ همراه با برادرش به منظور شناسایی منطقه‌ای در کرمانشاه به سوی سردشت در حال حرکت با گروه‌های مسلح جدایی‌طلب درگیر شد و به شهادت رسید. آنچه در ادامه می‌خوانید خاطرات سردار «علی حاجی‌زاده» از فرماندهان خط‌شکن لشکر 17 علی ابن ابیطالب (ع) قم و یکی از همرزمان نزدیک شهید مهدی زین‌الدین است.

چاقوی ضامن‌دار

یک روز مهدی زین‌الدین در ستاد لشکر با یکی از بچه‌های زنجان در حال صحبت‌کردن بود و خیلی خودمانی و نرم داشت با او حرف می‌زد. البته اطلاعی از حرف‌هایشان نداشتم و نمی‌دانستم صحبتشان سر چیست.

او دائم تندی می‌کرد؛ اما زبان مهدی در مقابل او زبان نرمی و عطوفت بود. چیزی نگذشت که این برادر ترک ما چاقوی ضامن‌دار از جیبش درآورد و گرفت مقابل شهید زین‌الدین و با عصبانیت گفت: «حرف حساب یعنی این!»

عکس‌العمل او در مقابل این رفتار، چیزی جز خنده و مهربانی نبود. آقا مهدی بامحبت خاصی چاقو را از دستش گرفت، گذاشت توی جیب او، بعد دستی به سرش کشید و با گشاده‌رویی تمام، به حرف‌هایش ادامه داد.

وقتی جویای علت رفتار او شدم فهمیدم ظاهراً این برادر اختلافی با یکی از همشهریانش داشته و آقا مهدی می‌خواسته بین آنها پادرمیانی کند. همین آدم بعدها طوری توسط شهید زین‌الدین ساخته شد که روزی نامش در میان فرماندهان یکی از گردان‌های لشکر می‌درخشید.

یک سوپ ساده برای فرمانده

چند روزی مانده به عملیات خیبر بود که با شهید زین‌الدین و تعدادی دیگری از دوستان راهی منطقه‌ای در فکه شدیم. کارمان که تمام شد در راه برگشت به اهواز، مهدی رو به بچه‌ها کرد و گفت: «این اطراف مهمان‌خانه‌ای سراغ دارید برویم استراحتی بکنیم»؟ یکی از بچه‌ها گفت: «مهمان‌خانه‌ای هست کنار سپاه شوش که تعریفش را زیاد شنیده‌ام.»

به‌محض اینکه رسیدیم مهدی اول‌ ازهمه وضویش را گرفت که برود به سمت نمازخانه و بعد به بچه‌ها گفت هرکسی هر غذایی دوست دارد، سفارش بدهد. نماز را به جماعت خواندیم و منتظر مهدی بودیم؛ ولی او همچنان روی سجاده نشسته و مشغول تعقیبات بود. هیچگاه از ذهنم نمی‌رود آن اشک‌ها و گریه‌ها و «الهی العفو» گفتن‌های عاشقانه آقا مهدی که دل آدم را می‌لرزاند.

بالاخره آمد و کنار بچه‌ها نشست. همه که منتظر بودند ببیند، او چه غذایی سفارش داده است ناگهان با دیدن یک بشقاب سوپ که جلوی مهدی گذاشته شد، از تعجب خیره‌خیره نگاهش کردند.

اول فکر کردیم که سوپ پیش‌غذایش است؛ ولی بعد دیدیم نان‌ها را خرد کرد، ریخت تویش و شروع کرد به خوردن. از غذاخوری که زدیم بیرون، آقا مهدی گفت: «بچه‌ها طوری رانندگی کنید که بتوانم از آنجا تا اهواز را بخوابم.» شاید تنها فرصت او برای استراحت، لحظات بودن در ماشین بود.

هر چه خوردیم از جنگ خوردیم

آقا مهدی را به‌نوعی می‌توان یک معلم اخلاق و عرفان معرفی کرد. مردی که توان عجیبی در شکوفا کردن استعدادهای نهفته افراد داشت. یک‌بار در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گفت:

«بچه‌ها! من نیمه‌شب‌ها می‌آیم از نزدیک نگاه می‌کنم، می‌بینم نماز شب‌خوان‌ها بسیار اندک‌اند!»

دغدغه و تأسف او این بود که چرا سرباز امام‌زمان (عج) نسبت به نماز شب باید این‌قدر بی‌تفاوت باشد. او نسبت به تک‌تک بچه‌ها شناخت و بینش عمیقی داشت آن‌قدر که با یکی دو برخورد می‌فهمید چه کسی به درد کجا می‌خورد و بهتر است در کدام قسمت از آن استفاده شود.

گاهی پیش می‌آمد یک نفر را انتخاب می‌کرد، مدتی با او بود و همه‌جا با خودش همراهش می‌کرد، و بعد از مدتی او را به‌عنوان مسئول فلان واحد انتخاب می‌کرد. آقا مهدی هدفش از این کار تنها و تنها ارزیابی آن فرد بود تا نسبت به نقاط قوت و ضعفش آگاه شود.

پس از شهادت آقا مهدی، تا آخر جنگ، تعبیر دوستان در لشکر این بود که ما هر چه خوردیم از جنگ خوردیم. یعنی هر چه نیروی باکیفیت و کارآمد در طول جنگ داشتیم، حاصل زحمت‌های شهید زین‌الدین بود.