روایتی از نیم روز حضور در خانه‌ای که سه شهید داشت و دو مادر شهید

سه داغ و یک جفت گوشواره!

هُرم آفتابِ سرظهرِ آخرین روزِ بهار خیمه زده روی ماشین، روی سَرَم… و داغیِ آن نشسته روی تن گوشی، توی دستم….! قرارمان ساعت دوازده ظهر است؛ در یکی از خیابان‌های حوالی جاده دولت‌آباد.

تاریخ انتشار: 09:58 - سه‌شنبه 10 تیر 1404
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
سه داغ و یک جفت گوشواره!

به گزارش اصفهان زیبا؛ هُرم آفتابِ سرظهرِ آخرین روزِ بهار خیمه زده روی ماشین، روی سَرَم… و داغیِ آن نشسته روی تن گوشی، توی دستم….! قرارمان ساعت دوازده ظهر است؛ در یکی از خیابان‌های حوالی جاده دولت‌آباد.

در یکی از خانه‌هایی که همین چند روز پیش اسرائیل به جانِ عزیزانش زد. به جان مسلم، نجمه و ماه‌نیل؛ جنین هشت ماهه‌شان! البته نه در خانه که در خودرویشان؛ در جاده نجف‌آباد. زن باردار بود و ماه آخر. قرار بود همین یکی دو هفته دخترش ماه‌نیل را، بغل بگیرد.

شروع جنگ و حمله اسرائیل به ایران اما نگرانی به جانش می‌اندازد و همین می‌شود که دکتر برای آرامش بیشتر او و فاصله گرفتن از فضای تنش‌زای اخبار جنگ، دور شدن از شهر را تجویز کند. نجمه و همسرش، به اتفاق خانواده دوست‌شان راهی چادگان می‌شوند اما سه‌شنبه 27 خرداد حوالی ساعت 4 عصر و در مسیر برگشت، خودرویشان با دو خانواده و شش نفر سرنشین، مورد اصابت موشک‌های رژیم صهیونی قرار می‌گیرد.

بوی نم و نای کولر مشامم را پر می‌کند. خانه یکدست سیاه و عزادار است. با آدم‌هایی که سرتاپا لباس مشکی به تن دارند و چشم‌های گودافتاده‌ و سرخ! با رُبّان‌های مشکی روی سفیدی گلهای گلایل، با قاب عکس مسلم و نجمه‌، با خرما و حلواهای چیده شده توی سینی، روی میز…، با غمی که از نگاه‌های کوچک و بزرگ‌شان می‌چکد؛ غم از دست دادن…!

یک طرف خانه آدم‌های مسلم نشسته‌اند و یک طرف آدم‌های همسرش نجمه. اینجا خانه مادر نجمه است. یک خانه نقلی کوچک در حاشیه شهر، در کوچه‌ای که شاید بعدها نامش عوض شود…کوچه‌ای به نام سه شهید!

لابلای شلوغی و همهمه داخل خانه و نوای «صهیون صهیون یاخیبر» که توی کوچه پیچیده شده، صدای ریز گریه مادرها بیشتر شنیده می‌شود. رنگ به صورت ندارند. یکی این طرف از حال رفته، یکی آن طرف…! گوشم را به سمت مادر نجمه می‌برم که با خودش نجوا می‌کند «دخترم گُل بود. گُلِ خانه‌ام بود».

اشک نمی‌ریزد اما عجیب بی‌تابی می‌کند. هرچه که باشد مادر است… نمی‌شود گفت هیس! مادرها گریه نمی‌کنند. نجمه فرزند آخرش است؛ ته‌تغاری خانواده کریمی! دختری که مادرش این‌چنین از او می‌گوید: «دخترم پرستارم بود. پرستار من، پرستار پدرش… قرار بود بچه‌اش که به دنیا آمد، جبران کنیم. حالا نوبت ما بود که از او پرستاری کنیم.»

خاور محمدی؛ 65 سال بیشتر ندارد و اهل شهرکرد است و به گفته خودش 50 سال است که در اصفهان زندگی می‌کند. دخترش را زهرا صدا می‌زند، چون «اسم زهرا را بیشتر از نجمه دوست داشت.» زهرا همان دختری که هوای پدر و مادرش را خیلی داشت مخصوصاً در مریض احوالی‌ها…در گرفتاری‌ها.

«همیشه حواسش به دکتر و دوای من و پدرش بود. چهارشنبه هم نوبت گرفته بود بروم دکتر برای کلیه‌ام. پشت تلفن مرتب تاکید می‌کرد حواسم باشد! یادم نرود!» همان روز اما خبر شهادتش را آوردند! «خدا نابود کنه اسرائیل را…»

آنطور که خاور خانم می‌گوید آخرین مکالمه‌شان با زهرا می‌رسد به ظهر همان روز! همان روز واقعه، سه‌شنبه 27 خرداد…ساعت 12 ظهر! و چند ساعت بعد، مشترک مورد نظر برای همیشه تماس مادر را بی‌پاسخ می‌گذارد. «عصر همان روز چندباری با زهرا تماس گرفتم اما جواب نداد. گفتم شاید دخترم بارش سنگین شده و حال ندار است، توی خانه خوابیده … گفته بود این روزها خیلی روبه‌راه نیست»! خانواده‌ها اما از رفتن بچه‌ها به چادگان بی‌خبر بودند. «شاید می‌خواستند نگران‌شان نباشیم.»

مادر قاطی ناله‌ها و ضجه‌هایش از هفته قبل می‌گوید. از روزی که چندنفری شدند و رفتند خانه زهرا تا سیسمونی نوه‌اش ماه‌نیل را بچینند. او همینطور که دارد با خاطراتش جلو می‌رود، بی‌هوا دستش را محکم می‌کوبد روی پایش و از ته دل یک آه به بلندای عمرش می‌کشد و می‌گوید: «وای مادر! چطور سیسمونی‌ات را جمع کنم؟»

انگار تا به امروز به این قسمت مصیبت فکر نکرده است. به جمع کردن تک به تک لباس‌ها، اسباب‌بازی‌ها و هرچیزی که دخترش این مدت با عشق برای ماه‌نیلش خریده و با سلیقه خود هرکدام را گوشه‌ای از اتاقش چیده است.

«پول سیسمونی را ما می‌دادیم به زهرا، خودش می‌رفت خرید می‌کرد. نه من پای رفتن به بازار داشتم نه پدرش. گفتیم خودت برو با سلیقه خودت هرچیزی دوست داری بخر. ماه پیش هم پدرش یک جا حقوقش را داد به زهرا برای ته‌مانده وسیله‌های سیسمونی که نخریده بود.»

مادر اما به غیر از سیسمونی، چیزهای دیگری هم دارد که باید از جلوی چشمش جمع کند؛ مثل یک جفت گوشواره‌ای که برای چشم روشنی تولد ماه‌نیل خریده بود و یک تکه طلایی که برای دخترش… همان‌هایی که رسم است می‌گذارند پَرِ قُنداقه نوزاد…!

آن‌طرف‌تر خانه اما روایت دیگری دارد. روایت داغِ دیگری که راوی آن؛ راضیه ذوالفقاریِ 59 ساله است؛ مادر مسلم؛ پسر ته‌تغاری خانواده طاعتی که دوست داشتنش جور دیگری آنجا به چشم می‌آید.

راضیه خانم که اصالتاً گیلانی است و لهجه گیلکی پسِ حرف‌هایش نشسته، مادر سه پسر بوده که حالا تنها یکی از آنها برایش مانده؛ محسن! یکی را در هفت سالگی با سرطان از دست داده و یکی را در سی و چهارسالگی با موشک اسرائیل! وقتی حرف از داغ مسلم می‌شود تاکید می‌کند که نگویم مسلم، بگویم مسلم و نجمه و ماه‌نیل…! او تاکیدش بر این است که «من سه تا بچه از دست دادم نه یکی…»

راضیه خانم از خواب عجیبش هم می‌گوید؛ از خوابی که چند شب قبل از شهادت مسلم می‌بیند و پریشانش می‌کند. «توی خواب، پدر و مادر و دایی و عمه‌ام رو دیدم. مادرم آمد سمت من و چندباری پشت سر هم گفت که هوای مسلم رو داشته باش.» مادر از خواب می‌پرد و با نگرانی که به جانش افتاده و آشوبی که توی دلش است، دو رکعت نماز می‌خواند، سماور را روشن می‌کند و سرگرم تمیز کردن خانه می‌شود. «منتظر شدم هوا روشن شود، صبحانه‌ام را بخورم و بروم بیرون یک صدقه‌ای برای بچه‌ام مسلم رد کنم و به دست نیازمند برسونم.»

از اینجا به بعد صدای مادر مسلم خیلی ضعیف‌تر می‌شود. آنقدر که باید گوش‌هایت را برای شنیدن حرف‌هایش تیز کنی و فاصله‌ات را با او کمتر… رضوان خانم با ته مانده نفسی که برایش مانده، از سختی زندگی‌اش می‌گوید، از سختی بار زندگی که این سالها تک و تنها به دوش کشید و رنج بزرگ کردن پسرها و به ثمر رساندن‌ و دیدن‌شان در لباس دامادی، از سختی که به سربلندی امروزش می‌ارزد…سربلندی که حالا شده مادرِ شهید. مادرِ سه شهید…! وقتی می‌گویم خوش به سعادت‌تان، دستم را محکم می‌گیرد و درِ گوشم با همان صدای ضعیفِ بی‌جانش می‌گوید: «سربلند بودم، سربلندتر شدم…!»