به گزارش اصفهان زیبا؛ در کوچهپسکوچههای محله امامزاده اسماعیل به خانوادهای میرسیم که وقتی زمان دفاع و مقاومت رسید، فرزندان برومندش را یکییکی به میدان فرستاد. خانواده ناجی قبل از انقلاب با برگزاری جلسات قرآن، خاری در چشم ساواک بود و در زمان جنگ دو پسر خود خلیل و سجاد را تقدیم کشور و اسلام کرد.
مسعود ناجی، برادر شهیدان که خود رزمنده و راوی دفاع مقدس است، از خاطرات برادران شهیدش و جبهه برایمان میگوید؛ از روزهایی که آسمان نزدیکتر از همیشه بود. از قصه دلهایی که برای رفتن آراسته شدند و دلهایی که میخواستند وقتی رسیدند پیش خدا «خوشگل» باشند!
خلیل، استاد و مربی قرآن بود
شهید خلیل در سال ۱۳۳۵ در یک خانواده مذهبی و فرهنگی به دنیا آمد. فرزند ششم خانواده بود و استاد و مربی قرآن. او اخلاق خیلی خوبی داشت. درسش خیلی عالی بود و در رشته مهندسی مکانیک، دانشگاه شهید مهاجر اصفهان درس میخواند. من و برادر دیگرم پیش خلیل درس میخواندیم و اشکالاتمان را برطرف میکردیم.
همه برنامهریزی جلسه قرآن با خلیل بود
از زمان انقلاب در منزلمان جلسات قرآن برگزار میشد. این جلسه اساتیدی مثل استادبدیعالصنایع، استاد عاملی، استاد انصاری و حاج آقا مهدی اژهای داشت و جلسه بسیار باشکوهی بود. چندین مرتبه ساواک جلوی برگزاری جلسه را گرفت. چندماهی جلسه را تعطیل میکردیم و دوباره جلسه برگزار میشد. همه برنامهریزی این جلسه با خلیل بود. صوت قرآنش همیشه در خاطرم هست. صدای ضبطشده صوت قرآن و دکلمهخوانیاش را داشتم.
دو ماه جبهه بود که شهید شد
حدود یکسالونیم خدمت سربازی را زمان پهلوی دوم انجام داده بود. آن زمان شش ماه احتیاط داشتند برای زمان جنگ. وقتی خدمتش تمام شد، عقد کرد. جنگ که شروع شد، فراخوان زدند که منقضیهای سال ۵۶ بیایند. خلیل به عنوان داوطلب دوره آموزش اسلحهشناسی و سایر آموزشها را دید و عازم جبهه شد. حدود دوماه در جبهه بود که شهید شد.
خدا خوشگلها را دوست دارد
لحظه شهادت، پنج نفر بودند که یک خمپاره میخورد وسط آنها. ارتشیها خیلی مقید بودند که حتما کلاه آهنی روی سرشان باشد. خلیل قبل از شهادت کلاه آهنی خودش را برمیدارد. بعد از برداشتن کلاه شروع میکند به شانهزدن موهایش. به او میگویند: «آخه خلیل در منطقه جنگی چرا این کار رو میکنی؟» میگوید: «خدا خوشگلها رو دوست میداره و میخوام اگر خواستم برم پیش خدا خوشگل باشم!» خمپاره که میخورد بینشان، یک ترکش میخورد به سر خلیل. هر پنج نفرشان به شهادت میرسند. سال ۵۹ بود و در جبهههای میمک غرب کشور به شهادت رسید.
سجاد روی موتور، قرآن را با صوت میخواند
سجاد متولد سال ۱۳۴۵ بود و فرزند هشتم خانواده. سجاد دوسال از من کوچکتر بود و به خاطر اختلاف سنی کمی که داشتیم بیشتر مواقع با هم بودیم. جلسات قرآن، عقیدتی و سیاسی را باهم میرفتیم. او یک موتور یاماها ۱۰۰ داشت.
موقع رفتن به جلسات، روی موتور که مینشستیم قرآن را با صوت میخواند. او در خطاطی، موسیقی و نقاشی مهارت داشت. بسیار اهل مطالعه و مسلط به علوم تاریخی، عرفان و فلسفه بود. سجاد قبل از انقلاب فعالیت سیاسی داشت و شبانه اعلامیههای حضرت امام را پخش میکرد.
با هم به کلاسهای پرورشاندام و کشتی ورزشگاه چهارراه تختی میرفتیم. ورزش دیگرمان فوتبال بود. سال ۶۰ رفتم جنوب و بعد کردستان. سجاد بسیجی بود و من در سپاه بودم. گروههای فرهنگی شهید افیونی میآمدند آنجا. دوهفتهای کار تبلیغی و فرهنگی انجام میدادند و برمیگشتند. سجاد هم با بچههای مسجد خان میآمد کردستان. بانه، سقز، مریوان، کامیاران و سنندج فعالیت داشتند.
آیه «وجعلنا» میخواند که کسی پای مصنوعیاش را نبیند
رفت جنوب و در عملیات بیتالمقدس شرکت کرد، مجروح شد و پاهایش پر از ترکش. همان سال در عملیات رمضان پایش روی مین رفت و قطع شد. از آن موقع به بعد بیشتر، کارهای فرهنگی و تبلیغاتی انجام میداد. بعضی مواقع هم میآمد کردستان. با بچهها فوتبال بازی میکرد و نمیگذاشت کسی بفهمد پایش مصنوعی است.
هر وقت میخواست پایش را در بیاورد و کنارش بگذارد، آیه «وجعلنا» میخواند که کسی پایش را نبیند.
در کردستان مهمات را برای بچهها به ارتفاعات برده بود. پای مصنوعیاش را که درآورده بود بالایش پر از چرک و خون بود. وقتی گفته بودند تو که برای کار فرهنگی آمده بودی، همانطور که اشک از گوشه چشمش میآمد، گفته بود «میکشم اندر بلا لذات او/ مات اویم مات اویم مات او» و ادامه داده بود وقتی کومله میآمد نمیپرسید شما برای تبلیغ آمدهاید یا رزم!
سال ۶۵ در عملیات کربلای ۵ شهید شد
سال ۶۴ گزارشگر عملیاتها و حالوهوای جبهه بود و صدای بچهها را ضبط میکرد. سال ۶۵، وقتی میفهمد عملیاتی در پیش است به بهانه مرخصی، از دفتر تبلیغات ثبت وقایع جنگ دارخوین به گردان یازهرا(س) میرود و در عملیات کربلای ۵ شرکت میکند. ترکش به سرش میخورد و در شلمچه به شهادت میرسد.
خودش راوی دفاع مقدس است و رزمنده دیروز
مسعود ناجی، برادر شهیدان خلیل و سجاد خودش راوی دفاع مقدس است و سالهای جوانیاش را در جبهههای حق علیه باطل گذرانده. او متولد سال ۴۳ است و فرزند نهم خانواده. سال ۶۰ به عنوان بسیجی به جبهههای جنوب میرود. در عملیات فتحالمبین شرکت میکند. وقتی به اصفهان برمیگردد، عضو سپاه غرب میشود. کردستان میرود و حدود ۳۰ ماه ماندنش طول میکشد. باز برای عملیات والفجر ۱۰ به جبهه جنوب رفته و ۱۰ ماه میماند. یک بار هم تیر به پایش میخورد و مجروح میشود.
دشمن تمام بچههای پیشمرگ را سر برید!
کردستان منطقه کوهستانی بود و درگیری با کومله، دموکرات و رژیم بعث عراق سختتر. تپهای بود که ما نیروهای پیشمرگ مسلمان، بسیجیان اهل تسنن کرد را آنجا مسلح کردیم. یک شب ماندیم و محافظت تپه را به آنها سپردیم تا دشمن را زیر نظر داشته باشند. چندشبی گذشت. در سنندج بودیم که خبردار شدیم دشمن تمام بچههای پیشمرگ را سر بریده و تپه سقوط کرده است. یک نفوذی بین آنها بود و زمان نگهبانی خودش که بقیه خواب بودند این اتفاق افتاده بود.
صبح نشده، همه چیز را به شکل اولش درآوردیم
ما یک حسینیه به نام سیدالشهدا در سنندج داشتیم. دعای کمیل و ندبه در آن برگزار میشد. ما دو پایگاه بسیج داشتیم. پایگاه شهید بهمنی و شهید سلیمانی که حسینیه بین این دو پایگاه بود. یک کتابفروشی هم نزدیک حسینیه زده بودیم. یک شب جمعه از دعای کمیل بیرون آمدیم و رسیدیم توی پایگاه. ده دقیقهای از پایگاه تا حسینیه فاصله بود. وقتی رسیدیم صدای انفجاری آمد. دشمن کتابفروشی کنار حسینیه را منفجر کردهبود. هدفش بچههایی بود که از دعای کمیل برمیگردند؛ ولی محاسباتشان اشتباه شده بود و خدا را شکر ما یک نفر شهید هم نداشتیم.
همان شب یک دکه دیگر جایگزین دکه قبلی کردیم و رنگش زدیم. کتابها را داخلش چیدیم. من هم بالای آن نوشتم کتابفروشی شهید بهمنی. صبح دوباره صوت را روشن کردیم و فعالیتش شروع شد. مردم که شب قبل صدای انفجار را شنیده بودند وقتی آمدند، دیدند همه چیز سرجایش است و اتفاقی نیفتاده است. آنجا ترور خیلی زیاد بود. کومله و دموکرات بچهها را اسیر میکردند. آنها را اذیت و شهید میکردند و یا در ازای مبلغی پول، آنها را به رژیم بعث عراق میدادند.
اصرار کرد که به او نماز شب یاد دهم
بهروز همایونی از بچههای کمشچه برخوار بود. از من خواست تا نماز شب یادش بدهم. به شوخی به او گفتم، هر کسی نماز شب بخواند شهید میشود. برو از یک نفر دیگر یاد بگیر. بعد شهید میشوی میاندازی گردن من. باز اصرار کرد؛ تا بالاخره روز سوم کیفیت نماز شب را به او گفتم. هر شب میرفت و در قبری که کنده بود مشغول عبادت میشد. روزبهروز چهرهاش نورانیتر میشد. شبها قبل از اینکه برای عبادت برود، پوتین بچهها را واکس میزد. یک بار مچش را گرفته بودند؛ خواهش کرده بود به کسی چیزی نگویند. همیشه پیشقدم میشد برای کمک و شهردارشدن.
یک روز روی تپه شاخشمیران از تپههای غرب بودیم. داشتیم زاغه مهمات درست میکردیم. صدای خمپاره آمد. من گفتم بخوابید روی زمین. چند لحظهای گذشت. بچهها بلند شدند؛ ولی دونفر سرشان را بالا نیاوردند؛ یکی از آن دو نفر بهروز بود. پهلویش ترکش خورده بود. در تمام مسیر به یاد مادر پهلوشکسته، یازهرا(س) میگفت و بعد از مدتی شهید شد.



