به گزارش اصفهان زیبا؛ فقط هشت روز از شروع سال 1360 گذشته بود که خبر شهادت محمد باقر؛ فرزند تهتغاری آقا محمود حلبیان را آوردند. محمدباقر محصل بود. در مقطع دوم راهنمایی. در مدرسهای که بعدها نام او را سردرش گذاشتند. «مدرسه شهید محمدباقر حلبیان». همان مدرسهای که با قصههای مجید، اسمش سرزبانها آمد و ماندگار شد!
او بچه خیابان حافظ اصفهان بود و فعال در مسجد آقاعلی بابا. محمدباقر از همان اوایل انقلاب، پایِ کار انقلاب بود و سرپرشوری داشت.
او همیشه در میدان بود درست از همان روزهای اول که داوطلب شیفت شب محلهشان میشد و اصرار داشت که شیفتهای بعدی را هم خودش آنجا باشد نه هیچ کس دیگر. آسدحسین بنی لوحی؛ پدر آسدعلی بنیلوحی به عنوان مسئول او در بسیج محله شاید بیشتر از همه شاهد این دست از شجاعتهای محمدباقر و آماده به رزم بودن، پسرشانزده ساله آقا محمود حلبیان بوده است.
محمدباقر در همین محله قد میکشد و از لابلای روزهای انقلاب به روزهای جنگ میرسد.
او با شروع جنگ تحمیلی حتی منتظر اجازه خانواده نمیماند و تنها دو ماه بعد از شروع جنگ، عزم رفتن میکند و با «محسن سوادی» که از رفقایش است، خودش را به اهواز میرساند. «رفتند خیابان مسجدسید، بلیط گرفتند و دوتایی رفتند اهواز.» این را محمدابراهیم حلبیان میگوید؛ برادر محمدباقر. او از ممانعتهای خانواده برای اعزام محمدباقر میگوید؛ از نارضایتی پدر؛ از اینکه محمدباقر سن کمی داشته و اطرافیان به همین دلیل راضی به این رفتن نبودهاند. اما هیچ کدام از اینها مانع رفتنش نمیشود و محمدباقر فعل رفتن را به خوبی صرف میکند.
محمدابراهیم که فرزند چهارم خانواده حلبیان است، حالا در چهل و سومین سال فراق از محمدباقرشان نشسته روبروی ما و راوی روزهایی شده که از نزدیک شاهد آن بوده است.
او کلمه کلمه جلو میرود و راوی روایت رفتن محمدباقر به جبهه میشود و میگوید: «با اینکه جنگ تازه شروع شده بود اما محمدباقر اصرار عجیبی برای رفتن به جبهه داشت. بهش گفتم فکر بعدش را کردی؟ جنگ تازه شروع شده… خبر داری کی قراره اونجا تو رو پذیرش کنه؟ اصلاً چطوری مطمئن بشند که برای جنگ رفتی و قبولت کنند؟»
و پاسخ محمدباقر همین چند کلمه میشود: «الان شرایط استثنائیه، باید بریم.» محمدباقر بعد از مبارزه با ممانعتهای خانواده، با خیال راحت و بدون هیچ دغدغهای میرود اهواز و پدر و مادر هم با رفتنش کنار میآیند. او میرود و «دو روز بعد از رفتنش از بسیج اهواز به ما زنگ زدند تا مطمئن بشن که خانواده در جریان رفتن محمدباقر به اهواز هستند. بعد هم به صورت تلفنی رضایت پدر را گرفتند.»
از رفتن تا شهادت محمدباقر کمتر از پنج ماه میشود و او در طول این مدت تنها دوبار برای مرخصی میآید. محمدابراهیم؛ آخرین رفتن برادر را اینطور روایت میکند: «قبل از عید سال 1360 بود که اومد مرخصی. آخرین مرخصی. گفت: “من برم دیگه نمیام برای عید”. پرسیدم چرا. گفت: “اونایی که زن و بچه دارن باید برای عید بیان نه منی که مجردم”».
محمدباقر میرود و روز دوم عید از اهواز تلفن میکند. «توی یکی از هتلهای اهواز بود. زنگ زده بود برای تبریک عید اما این شد آخرین تلفنش. اتفاقاً آن روز مهمان داشتیم. آمده بودند عیددیدنی. خیلی از اقوام آن روز گوشی را گرفتند و با محمدباقر صحبت کردند. حتی با شوخی و خنده به محمدباقر گفتند نکنه شهید بشی؟ نوبت به من که رسید، دوروبرش بی نهایت شلوغ شد. پرسیدم: “صدای چیه میاد؟”، گفت: “توپخانههای عراق”.محمدباقر تنها شش روز بعد از آخرین تماسش یعنی هشتم فروردین به شهادت میرسد و دهم فروردین خبر شهادتش را برای خانواده میبرند. محمدابراهیم نحوه شهادت برادرش را اینگونه از محسن سوادی همان رفیق محمدباقر که روز اول با هم دو به دو راهی اهواز شدند، شنیده است. «ظهر بود و محمدباقر کنار سنگر در حال خواندن نماز که یک خمپاره کنارش روی زمین و ترکشها توی سرش میخورد و جا به جا شهید میشود.»
او دوازدهم فروردین 1360 همزمان با روز جمهوری اسلامی ایران در اصفهان تشییع میشود؛ آنهم چه تشییعی. «دوازدهم فروردین بود، روز جمهوری اسلامی ایران.توی میدون امام مراسم بود. شهید را نگه داشته بودند برای آن روز. میخواستند جمعیتی که آمده میدون، شهید را به سمت گلستان شهدا تشییع کند. همین هم شد. همین یک شهید بود و تا چشم کار میکرد آدم! مراسم و سخنرانی که تمام شد، بعد از نماز ظهر، شهید را روی دست بردند تا گلستان شهدا. جای دفنش را هم خود بنیاد مشخص کرد. توی همون ردیفهای اول، توی قطعه حمزه سیدالشهداء».
برادر شهید حلبیان به استواری و استقامت خانواده بعد از شهادت محمدباقر اشاره میکند، به روزهایی که حتی پدرشهید با اینکه دراثر بیماری بیناییاش را از دست داده بود، راضی به گرفتن مزایایی از بنیاد شهید نشد و معتقد بود چون محمدباقر مجرد بوده و هزینهای برای خانواده نداشته است، حق و حقوقی از بنیاد نباید به او برسد. «پدرم میگفت شما هزینههاتون رو صرف آدمهایی بکنید که متأهل بودند. همسران و فرزندان اونها در اولویتاند.»
محمدابراهیم حلبیان اینها را در حالی میگوید که همین روحیه و مرام را در محمدباقر نیز دیده است. «یکبار یکی از اقوام ازش پرسید: میری جبهه، بهت حقوق هم میدند؟ محمدباقر گفت: حقوق که میدند اما من نمیگیرم. چون من مجرد هستم و نیازی به اون پول ندارم. میگفت من فقط پول برگشتم را از اینا گرفتم.»
او حالا از حضور آیت الله اشرفی اصفهانی و دیدار ایشان با خانواده شهید به بهانه دلجویی میگوید؛ دیداری که خیلی فاصله زمانی با شهادت محمدباقر نداشته است. «دو سه ماه بعد از شهادت برادر بود که از طرف بنیاد شهید با ما تماس گرفتند و عنوان کردند فردا آیت الله اشرفی اصفهانی برای دیدار با خانواده میآیند منزل شما. آن زمان آقای اشرفی امام جمعه کرمانشاه بودند.»
محمدباقر حلبیان چهل و سه سال پیش به شهادت میرسد اما نام او بر روی تابلوی مدرسهای که در آنجا درس میخوانده؛ همان مدرسهای که با قصههای مجید معروف شد، ماندگار شده است. «آن زمان مرحوم جدیدی رییس ناحیه 4 آموزش و پرورش بود و به شدت مقید به توجه به شهدا و خانواده شهدا. این اهمیت به قدری بود که ایشان اسم اکثر مدارس ناحیه 4 را به نام شهدای آن منطقه تغییر دادند.
یکی از این مدارس، مدرسه “بهار علم” بود. مدرسهای که محمدباقر در آن درس میخواند. آقای جدیدی پنج شش ماه بعد از شهادت برادرم نام این مدرسه را به مدرسه شهید حلبیان تغییر دادند. حتی روزی که قرار بود تابلوی مدرسه را عوض کنند مراسمی ترتیب دادند و از پدر ومادرمان هم برای حضور در مدرسه دعوت و هم از آنها تجلیل کردند.



