بیا با هم گریه کنیم، مَرد!

گلویش، ترک برداشته است. فریادهایش خشکیده‌اند.‌ انگار افتاده به دام بیابانی بی‌آب و علف. واژه‌هایش سرگردانند و حیران.‌ اشک‌هایش رمقی ندارند برای جاری شدن. غم ری کرده توی بند بند تنش.

تاریخ انتشار: 09:52 - یکشنبه 29 تیر 1404
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
بیا با هم گریه کنیم، مَرد!

به گزارش اصفهان زیبا؛ گلویش، ترک برداشته است. فریادهایش خشکیده‌اند.‌ انگار افتاده به دام بیابانی بی‌آب و علف. واژه‌هایش سرگردانند و حیران.‌ اشک‌هایش رمقی ندارند برای جاری شدن. غم ری کرده توی بند بند تنش. چرا همه کلمه‌های دنیا ساکت شده‌اند؟! چرا نفس‌ها آه شده و چرا آه‌ها بی‌صدا توی سینه حبس می‌شوند؟!

و درست در همین جغرافیا بود که دنیای مَرد ریخت. خراب شد زیر آوار. او از بین خرابی‌ها به دنبال یک صدا می‌گشت. یکی که بگوید بابا… یکی که مدام بگوید بابا، بابا، بابا…!

یعنی تمام شد؟ بچه‌هایش رفتند؟ دنیایش ساکت شد؟ صدایشان قطع شد؟ پس این صدای شلوغی بچه‌ها چیست که پیچیده به جان بابا؟ چرا قد این غم اینقدر توی سکوت، مدام بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود؟ چرا سایه این غم اینقدر طولانی است؟ چرا بچه‌ها شیطنت نمی‌کنند؟! چرا بچه‌ها از سر و کول بابا بالا نمی‌روند؟! چرا خوابِ بدون قصه این سری اینقدر سنگین شد؟! چرا بچه‌ها بیدار نمی‌شوند؟! چرا این خواب تمام نمی‌شود؟!

و سرو نشسته بر تنِ مرد خم شد و افتاد به تن دیوار. شبیه درختی که شاخه‌هایش را زدند. شبیه وقتی که درختی را بی‌موقع هرس کرده باشی. پاییزِ دلش شروع شد و سفیدی زمستانش نشست به تن بچه‌هایش.

یک، دو، آخ سه…

سه تا از نوبرانه‌هایش رفتند. شبیه گنجشک باران زده شده، مَرد. خیس اشک، قلبش مچاله است، تنش پر از رد زخم.‌ زانوهایش خم، مرد غمی را گذاشته روی شانه‌هایش و قرار است تا آخر عمر آن را حمل کند. همه زندگی‌اش را، دار و ندارش را. همه سرمایه‌اش را، اصلاً چطور می‌شود آدم همه دنیایش را بپیچد توی پارچه سفید. خاک را کنار بزند. جگر گوشه‌هایش را بگذارد توی خاک و دوباره خاک….

بعد هم لابد باید خودش را بتکاند و برود. اصلاً بعد از این، کجا باید برود؟ کجا را دارد که برود؟ نشانی‌اش کجاست؟ از اینجا به بعد کجا باید زندگی کند؟ اصلاً چطور زندگی کند؟
و او چشم‌هایش را می‌بندد. جانِ بی‌جانش را بلند می‌کند.‌ جانی که رمق ندارد. عصاره تنش را کشیده‌اند. توی سی و شاید چهل و چند سال خشک شد. همه وجودش زخم شد. درد، مَرد را آب کرد. کاش یکی بود آنجا.

کاش عکاس بعد از اینکه این قاب را می‌بست و عکسش را می‌گرفت، می‌رفت سراغ مرد و می‌زد سر شانه‌اش و می‌گفت: بیا با هم گریه کنیم. بیا با هم بیچارگی کنیم. بیا با هم آب شویم…! کاش یکی کلمه می‌شد، کاش کلمه‌ای این مَرد را نجات می‌داد…!