به گزارش اصفهان زیبا؛ «آنها با قدوقوارههای کوچکشان التماس میکردند و ما انگشتبهدهان، فقط نگاهشان میکردیم. آنها التماس میکردند که بگذارید ما برویم از اسلام دفاع کنیم و ما…»؛ این بخشی از گفتههای مردی است که روزی در قامت مربی، به نیروهای داوطلب اعزام به جبهه آموزش نظامی میداده است.
آنچه در ادامه میخوانید روایت «سردار محمدرضا مرتضوی»؛ مربی دورههای آموزش نظامی در سالهای جنگ است که در دو پادگان غدیر و 15 خرداد مشغول به فعالیت بوده است.
اواخر بهمن 57 بود که کمیته شهری به کمیته دفاع شهری و بعد از آن به سپاه تبدیل شد. در همین حین با توجه به توسعه موضوعهای امنیتی و نیاز به مسائل نظامی، درنظرگرفتن مرکزی برای آموزش نیروها موردتوجه قرار گرفت؛ ازطرفی، بیشتر بچهها جوان بودند و از طرف دیگر، آموزش نظامی ندیده بودند و توان مقابله با موضوعهای نظامی را نداشتند.
همین شد که ساختمانی نیمهکاره و بدون تأسیسات درست مقابل بیمارستان الزهرا بهمنظور آموزش نظامی نیروها درنظر گرفته شد؛ پادگانی به نام «15 خرداد»!
خرداد 58 ورودمان به پادگان بود و اولین دوره آموزشیمان مرداد، شروع شد. این دوره با همکاری بچههایی که قبل از انقلاب دورههای چریکی دیده بودند، تعدادی از نیروهای ارتش و چند مربی نظامی برگزار شد و پادگان 15 خرداد رسماً بهعنوان اولین مرکز آموزشی سپاه کارش را آغاز کرد. سردار فضایلی، سردار احمد حجازی، سردار احمد ادیب، سردار استکی، شهید احمد فروغی و… در زمره اولین مربیان نظامی این دوره بودند.
سال 58 بود که موضوع درگیریها و ناآرامیهای کردستان و گنبد پیش آمد و بر همین اساس، تعدادی از نیروهای آموزشدیده نظامی بهصورت متفرقه به آنجا رفتند. همین طور یک گردان از پادگان 15 خرداد به منطقه گنبد اعزام شد. آقارحیم صفوی یکی از افراد حاضر در این گردان و از اتفاق از بچههای کادر پادگان 15 خرداد و از هستههای اولیه مجموعه آموزشی بود.
از مرداد 58 تا مرداد 59؛ حدود یازده دوره آموزش نظامی در پادگان 15 خرداد برگزار شد؛ اما به دلیل استقبال بینظیر نیروها برای شرکت در دورههای آموزشی، کمکم با مشکلی به نام عدم ظرفیت و کمبود جا در مرکز آموزشی 15 خرداد مواجه شدیم. برنامهریزیها و تصمیمگیریها ما را به سمت پادگان دیگری به نام «پادگان غدیر» برد؛ نقطهای در محدوده ترمینال صفه فعلی. البته آنجا هم نیمهساز و در تملک ارتش بود که نهایتاً با دستور شهید رجایی، نخستوزیر وقت، در اختیار سپاه قرار داده شد.
برخی از آموزشهای نظامی نیز گاها در کوه صفه برگزار میشد؛ از تیراندازی تا پرتاب نارنجک. بیشتر آموزشها در حد سلاحهای سبک و نیمهسبک بود.
ارتشیها به این پادگان غدیر، نوهد میگفتند؛ اما با واگذاری آن به سپاه و اینکه این پادگان، کارش را با عید غدیر شروع کرد، نامش پادگان غدیر شد. این پادگان شروع به آموزش کرد. توسعه آموزش در غدیر انجام شد. کلاسها متنوعتر و طول دورهها بیشتر شد؛ اما جنگ هنوز شروع نشده بود.
هردو پادگان 15 خرداد و غدیر، در ابتدا مرکز آموزش سپاه بودند و فقط نیروهای پاسدار را آموزش میدادند؛ با شروع جنگ اما قصه متفاوت شد. با شروع جنگ ما با نیرویی به نام نیروی بسیجی روبهرو شدیم که او هم نیاز به آموزش نظامی داشت. نیروهای بسیجی که به سپاه واگذار شدند و مراکز آموزشی سپاه موظف شدند آنها را آموزش دهند و بهاینترتیب از ابتدای سال 60 به بعد، بیشتر نیروهای آموزشی ما نیروهای بسیجی و نیروهای داوطلب بودند و نیروهای سپاه به نسبت آنها محدودتر شدند.
از طرف دیگر، با توجه به عملکرد خوب مرکز آموزش نظامی اصفهان، از شهرهای دیگر نیز نیروها برای آموزش به ما سپرده شدند؛ از شهرهایی چون تهران، کرج، خوزستان، اراک، دزفول و… . به این صورت این نیروها در کنار نیروهای ما مشغول آموزش شدند.
کمکم توسعه آموزش شروع شد و به لحاظ کیفی، کیفیت کلاسها بالا رفت و از نظر کمی، زمان دورهها افزایش یافت؛ حتی دورهها بر اساس نیازی که داشتیم به یکسری دورههای تخصصیتر تبدیل شد؛ بهخصوص برای لشکر امامحسین (ع) که یکی از لشکرهای عملیاتی بود و مرتب درخواست نیرو داشت.
دورههایی مثل دوره تکتیرانداز، دوره آرپیجی، دورههای ادوات مثل خمپاره یا دورههای تخصصی دیگر که هم کادر آموزش میدیدند، هم نیروهای بسیج. این موضوع تا سالهای متمادی ادامه داشت؛ حتی از شهرستانهای دیگر هم داوطلب آموزش دورههای تخصصی را داشتیم؛ اما به دلیل محدودیت، تنها میتوانستیم در خدمت تعدادی از آن افراد باشیم.
بهطورکلی آموزش در سالهای 61 تا 63 ساماندهی شد و بهسمت آموزشهای تخصصی با ساماندهی دقیق و کلاسبندیهایی با تنوع آموزشی و دورههای 20 روزه تا 45 روزه رفت؛ کلاسهایی مثل سلاح، مخابرات، انفجارات و… . آنچه نیاز جبهه بود، شامل آموزشهای ما میشد؛ البته ما از لحاظ امکانات و تجهیزات در مضیقه بودیم و بیشتر نیازهایمان در عملیاتها تأمین میشد.
ناگفته نماند که غدیر هم بهمرور ظرفیتش تکمیل شد و دورههای آموزش نظامی به باغ ابریشم منتقل شد. فکر میکنم سال 63 و 64 بود. آنجا را بهعنوان اردوگاه آموزشی قرار داده و نیروها را آنجا اسکان و آموزش دادیم.
از طرف دیگر، بهمرور و در سالهای جنگ، آمار نیروهای داوطلب ما برای آموزش نظامی و اعزام به جبهه بالا رفت و گاهی به بیش از دوهزارو 500 نیرو هم رسید که در نهایت مجبور به انتخاب از بین آنها بودیم. ما آن سالها شاهد حضور داوطلبانه و عاشقانه بچههایی بودیم که شاید سنشان به سن قانونی نرسیده بود؛ ولی برای اعزام به جبهه عزم جدی داشتند و حاضر بودند تحت هر شرایطی دورههای آموزشی را بگذرانند و به جبهه برسند.
آنها با قدوقوارههای کوچکشان التماس میکردند و ما انگشتبهدهان فقط نگاهشان میکردیم. آنها با التماس میگفتند «بگذارید ما برویم از اسلام دفاع کنیم… .»



