روایت زهره کاظمی از همسر شهیدش، محمود محسنی

سه دختر؛ یادگار همسری آسمانی

گاهی قصه عشق، در همهمه کوچه‌های ساده زندگی شکل می‌گیرد؛ نه با گل، شکلات و شام‌های مجلل، بلکه با یک غنچه کوچک که هر صبح در کفش جا می‌گیرد، با دعای نماز صبح، با نجوای حدیث کسا، با قناعت، گذشت و نگاهی که در عمقش ایمان موج می‌زند.

تاریخ انتشار: 14:31 - سه‌شنبه 21 مرداد 1404
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
سه دختر؛ یادگار همسری آسمانی

به گزارش اصفهان زیبا؛ گاهی قصه عشق، در همهمه کوچه‌های ساده زندگی شکل می‌گیرد؛ نه با گل، شکلات و شام‌های مجلل، بلکه با یک غنچه کوچک که هر صبح در کفش جا می‌گیرد، با دعای نماز صبح، با نجوای حدیث کسا، با قناعت، گذشت و نگاهی که در عمقش ایمان موج می‌زند.

او نه‌فقط همسر یک مرد، که همسفر یک شهید بود؛ زنی از نسل دهه هفتاد، با دلی آرام؛ اما پرشور که روایتش، لبریز از لحظه‌های عاشقانه‌ای است که بوی خدا می‌دهد. قصه زندگی‌اش با شهید محمود محسنی، از صبح‌های مسجد شروع شد، با یک گلِ کوچک، با یک موتور ساده، با خنده‌های بی‌ریا و با عشقی که در سایه ولایت بالید.

در این روایت، نه‌فقط از شهادت، که از زندگی می‌خوانیم؛ از مردی که بیشتر از حقوق، به حلال‌بودن آن اهمیت می‌داد؛ از پدری که قبل از تولد دخترش، مراقب غذای مادر بود و بعد از تولد توصیه می‌کرد بی‌وضو به دخترش شیر ندهد. از مردی که نان را با عرق پیشانی درآورد؛ از بنایی، قطعه‌سازی، طلبگی تا روزی که لباس مقدس پاسداری را بر تن کرد. اینجا، قصه عشق، ساده و بی‌ادعاست؛ اما ریشه‌دار، محکم و روشن. اینجا، زندگی شهید محمود محسنی را ورق می‌زنیم؛ ورقی از دفتر یکی از آرام‌ترین قهرمانان این سرزمین.

آقا محمود متولد ۱۳۶۳ بود و هفت سال از عروس بزرگ‌تر

خودش را زهره کاظمی معرفی می‌کند. همسر شهید محمود محسنی. او یک دهه هفتادی است. از خواستگاری تا عروسی‌اش دو سال طول کشید. زمان خواستگاری کلاس سوم دبیرستان بود؛ بیست‌وششم آبان ۸۷. داماد اواخر دوره کارشناسی بود و هنوز سر کار نمی‌رفت. سربازی هم نرفته بود. دوساله بود که عروس خانواده محسنی شد.

از آشنایی‌اش باهمسرش می‌گوید؛ از دوستی برادرش با محمود و آشنایی محمود با پدرش. خواهر واسطه می‌شود و ازدواج سر می‌گیرد. آقا محمود متولد ۱۳۶۳ بود و هفت سال از عروس بزرگ‌تر.

دلش می‌خواست از عهده دادن مهریه‌ام بر بیاید

یک جلسه بیشتر با هم صحبت نکردیم. یک جلسه ۴۵ دقیقه‌ای. اخلاق، رفتار و منشی که داشت باعث شد قبولش کنم.
من در جلسه صحبت‌های مهریه نبودم. سر سفره عقد نشسته بودم تا صحبتشان تمام شود و داماد بیاید. مهرم شد ۲۰ سکه. دلش می‌خواست مهرم چیزی باشد که بتواند از عهده دادنش بر بیاید.

صبح به صبح یک غنچه گل می‌گذاشت توی کفشم

پدرم یک روز در اتاق را زد و گفت محمود آمده خواستگاری.

گفتم، محمود کیه؟ گفت، همان‌که برای نماز صبح می‌آید مسجد و دعا را می‌خواند.

در دوران نامزدی من هم صبح‌ها برای نماز می‌رفتم مسجد. صبح به صبح یک غنچه ریز می‌آورد و می‌گذاشت توی کفشم.

اولین بار آن‌ها را با یک نخ کنفی بسته بود. گل‌ها را ندیدم. نخ را برداشتم و به گوشه‌ای پرتاب کردم. پرسید گلت را دیدی؟ تازه ماجرا را فهمیدم. پدرم خادم مسجد بود. رفتم و گل را برداشتم.

با موتور دوستش می‌رفتیم گلستان شهدا. یک‌بار در راه برگشت موتور پنچر شد. ساعت یک بامداد بود. با یکی از دوستانش تماس گرفت. با وانت آمدند دنبالمان. موتور را گذاشتیم عقب وانت و برگشتیم. یک ماه نامزد بودیم. با موتور می‌آمد در مدرسه دنبالم. کوه صفه و جاهای دیدنی را می‌دیدیم و برای ناهار می‌رفتیم رستوران.

سال ۸۸ عقد کردیم و رفت دنبال کارهای سربازی‌اش

خیلی من را می‌خنداند. اهل شوخی بود. سال ۸۷ دانشگاه، رشته مکانیک جامدات را تمام کرد. پدرش از دنیا رفته بود و همه خرج و مخارج را می‌نوشت، ریزبه‌ریز. بعد که ارث پدر را تقسیم کردند، هزینه دانشگاهش را از سهم ارثش کم کرد.

سال ۸۸ رفت دنبال کارهای سربازی‌اش؛ بعد از عقدمان بود. دو ماه اول خیلی سخت گذشت گوشی همراه نداشت. ۱۸ روزی می‌شد که نبود. وقتی می‌خواست برگردد، رفتم خانه مادرش و منتظرش ماندم تا زودتر ببینمش. همیشه محبتش را در صحبت و کلامش نشان می‌داد.

بعد از دو ماه، سربازی‌اش افتاد خمینی‌شهر. 5/5/88 عقد کردیم. دوست نداشت آتلیه برود و چند تا عکس در خانه گرفتیم. مراسم عقدمان خیلی ساده و جمع‌وجور بود. وقتی آمد من را ببرد، یادش رفته بود دسته‌گل را بیاورد. دسته‌گلم زرد بود و تاج سرم، تاجی با گل‌های زرد طبیعی. رنگ زرد را خیلی دوست نداشتم؛ ولی به خاطر او چیزی نگفتم.

با هم دعاهای زیارت را می‌خواندیم

عروسی‌مان را سال ۸۹ گرفتیم؛ شب عید قربان. هنوز کار نداشت. گفت، راضی هستی با اتوبوس برویم مشهد و با هواپیما برگردیم. قبول کردم. دعای عرفه آنجا بودیم و برای عید قربان برگشتیم. همیشه اذن دخول می‌خواند و وارد حرم می‌شد. با هم دعاهای زیارت را می‌خواندیم و بعد برای زیارت می‌رفتیم.

خیلی مهربان و باگذشت بود

خیلی در خرید باحوصله بود؛ مثلا برای خرید سرویس طلای سر عقد، خیلی گشتیم و مدل‌های مختلفی را دیدیم که هم قشنگ باشد و هم هزینه زیادی نداشته باشد. خیلی خوش‌اخلاق، مهربان و باگذشت بود. بیشتر مواقع اگر مشکلی پیش می‌آمد او گذشت می‌کرد و کوتاه می‌آمد. بعد از آن هم اصلا آن قضیه را به روی‌هم نمی‌آوردیم.

پویش قربانی را در محل راه انداخت

ایده‌های خیلی خوبی برای پایگاه داشت. خودش پویش قربانی را در محل راه انداخت. پول جمع می‌کرد برای قربانی عید قربان. روز عید که می‌شد، از نماز صبح گوسفند قربانی می‌کرد و بعد آن‌ها را در بسته‌های یک کیلویی تقسیم می‌کرد و به نیازمندان می‌رساند. هیچ‌وقت برای خودمان سهمی برنمی‌داشت. وقتی از او می‌پرسیدم پس سهم خودمان چی؟ باهمان لبخند همیشگی می‌گفت: اگر من هم سهم خودم را بردارم، چه فرقی با قصاب دارم؟

مداح حسینیه بود و صدای خوبی داشت

مداحی را با خواندن دعا برای مادربزرگش شروع کرد؛ وقتی برایش دعا می‌خواند و او تکرار می‌کرد. همان برایش تمرین شد و یاد گرفت چطور دل‌ها را با صدای مداحی و قرآنش بلرزاند. وقتی نوجوان بود کلاس ضرب می‌رفت؛ ولی بعد راهش را پیدا کرد و رفت دنبال مداحی. مداح حسینیه بود و صدای خوبی داشت. وقتی تمرین مداحی می‌کرد، آن‌قدر اشک می‌ریخت که تمام محاسنش خیس می‌شد.

انگشتری با نگین مشکی و نوشته «یاحسین» آخرین هدیه تولدش بود

حواسش به همه‌چیز بود. روی رنگ، نوشته و عکس لباس‌ها خیلی حساس بود و می‌گفت مراقب باشید نماد شیطان‌پرستی نباشد. اهل خواندن کتاب بود و کتاب‌های تاریخی و انقلابی می‌خواند. همیشه برای من و بچه‌ها تولد می‌گرفت؛ ولی اهل سورپرایزکردن نبود.

پارسال تولدش شب تاسوعا بود. تولدش را انداختم عقب. برایش یک انگشتر خریدم. انگشتری با نگین مشکی که رویش نوشته بود «یا حسین». بعد از دهه محرم، یک‌شب رفتیم رستوران. همین‌طور که نشسته بودیم تا سفارشمان را بیاورند، من شروع کردم به فیلم‌گرفتن و بچه‌ها هدیه‌اش را دادند. خیلی سورپرایز شد.

اسمش را فاطمه گذاشتیم

سال ۹۰ من چهارماهه باردار بودم که رفت تهران دانشگاه امام حسین. دو روز آخر هفته فقط اصفهان بود. یک سال زندگی‌مان این‌طوری گذشت. برای تولد فاطمه اینجا بود. فاطمه زودتر به دنیا آمد. حالم بد شد و با تاکسی رفتیم بیمارستان. هنوز سیسمونی‌اش را هم نیاورده بودند. خانواده‌هایمان اذان صبح تازه فهمیدند و ساک بچه را آوردند.اسمش را فاطمه گذاشتیم.

هر کاری از دستش برمی‌آمد برای همه انجام می‌داد

سر کار که بود خیلی دقت می‌کرد کارش را خوب انجام دهد. خیلی کارراه‌بینداز بود. هر کاری از دستش برمی‌آمد برای همه انجام می‌داد. توی خانه هم کمک می‌کرد. در مهمانی‌های پایگاه برای ۴۰ نفر آب‌پرتقال می‌گرفت و گوشت مرغ تمیز می‌کرد.شب شهادت حضرت علی (ع) با هزینه شخصی خودش سحری می‌داد. آش رشته خیلی دوست داشت و همیشه بساط آش رشته را مهیا می‌کرد. حتی سر کارش هم آش رشته درست می‌کرد.

فاطمه، ریحانه و حسنا، سه یادگار از محمود

سه دختر برایم به یادگار گذاشت: فاطمه، ریحانه و حسنا. خیلی با بچه‌ها مهربان بود و برایشان وقت می‌گذاشت. بهترین دوست و هم‌بازی‌شان بود. صبح‌ها با ناز و نوازش، فاطمه را برای نماز صبح بیدار می‌کرد. توی کارهای مدرسه به ریحانه کمک می‌کرد و عصرها هم‌بازی دختر کوچکم حسنا می‌شد. از سرسره بازی گرفته تا توپ‌بازی. انگارنه‌انگار او همان مردی است که در هیئت مداحی می‌کند، اشک می‌ریزد و اشک می‌گیرد.

هر شب با ما تماس می‌گرفت؛ ولی دیگر نتوانست به خانه بیاید

ساعت از یک بامداد گذشته بود که با او تماس گرفتند. شب جمعه بود. آماده‌باش شده بودند و باید می‌رفت. آخرین حرفم این بود که ناهار خانه مادرت را فراموش نکن. محمود هم با همان لحن آرام و مهربان همیشگی‌اش جوابم را داد و رفت. بعد از نماز صبح خبرها را دیدم.

خبر شهادت سرداران را که دیدم بی‌اختیار اشکم جاری شد. تا ۶ صبح گریه می‌کردم. شب، محمود تماس گرفت. گفت حالش خوب است و نگرانش نباشیم. هر شب با ما تماس می‌گرفت؛ ولی از شب جمعه، دیگر نتوانست به خانه بیاید. سه‌شنبه ظهر بود که تماس گرفت. می‌خواست سفارش کند حواسم به چکی که دارد باشد. به حسابش پول بریزم تا برگشت نخورد. هر کاری کردم نشد. حساب‌های بانک سپه هک شده بود.

شب وقتی گوشی‌ام زنگ خورد، فکر کردم محمود است، برای پیگیری چکی که داشت؛ اما یکی از همکارانش بود. خبر داد پایش شکسته است. گفت اگر می‌توانید به بیمارستان بیایید.

گفتند؛ محمود شهید شده است

وقتی رسیدیم بیمارستان، فقط اجازه دادند برادرم داخل آی‌سی‌یو شود. وقتی برگشت گفت برویم. فردا دوباره می‌آییم. گفتم تا محمود را نبینم از اینجا نمی‌روم. رفتم داخل ماشین. فقط صدای زیارت عاشورا آرامم می‌کرد. زیارت عاشورا خواندم و اشک ریختم تا شاید کمی سبک شوم. خواهرم و خانم برادرم که آمدند، فقط نگاهشان کردم و چیزی نپرسیدم. گفتند محمود شهید شده است.

از امام زمان خواستم کمکم کند

توی راهرو بیمارستان فقط از امام زمان خواستم تا کمکم کند. می‌خواستم بتوانم تحمل کنم. از سینه به بالا سالم مانده بود. دلم نمی‌خواست گریه کنم. آخرین دیدارمان بود. فقط می‌خواستم خوبِ خوب ببینمش؛ یک دل سیر، برای آخرین بار.