شهید حسین فورجانی‌زاده به روایت مادر

تا بهشت با هم می‌رویم

در دل این روایت مادرانه، عذرا حاجیان از پسرش سخن می‌گوید، پسری که جان و جوانی‌اش را در مسیر عشق و ایمان نثار کرد؛ حسین فورجانی‌زاده، فرزندی که از روزهای پرالتهاب انقلاب با دستان نوجوانش بر دیوارهای شهر، تصویر امام و شعار مرگ بر شاه را می‌نشاند و با شجاعتی کودکانه اما قلبی به وسعت آسمان، قدم در راهی می‌گذارد که پایانش شهادت اس

تاریخ انتشار: 11:25 - سه‌شنبه 4 شهریور 1404
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
تا بهشت با هم می‌رویم

به گزارش اصفهان زیبا؛ در دل این روایت مادرانه، عذرا حاجیان از پسرش سخن می‌گوید، پسری که جان و جوانی‌اش را در مسیر عشق و ایمان نثار کرد؛ حسین فورجانی‌زاده، فرزندی که از روزهای پرالتهاب انقلاب با دستان نوجوانش بر دیوارهای شهر، تصویر امام و شعار مرگ بر شاه را می‌نشاند و با شجاعتی کودکانه اما قلبی به وسعت آسمان، قدم در راهی می‌گذارد که پایانش شهادت است.

او جوانی بود با روحی لبریز از ذوق و خلاقیت؛ هنرمندی که از چوب، برج ایفل می‌ساخت، بر شیشه نقش می‌زد و در کنار همه این‌ها، قلبش برای جبهه و دفاع از وطن می‌تپید. حسین آن‌قدر عاشق این راه بود که با اعتصاب غذا رضایت مادر را گرفت تا به میدان برود، مادری که می‌دانست سرانجام این سفر بازگشتی ندارد و دلش را به خدا سپرد.

سرانجام، پس از سال‌ها حضور در جبهه و عملیات‌های بزرگ، در کربلای۴، در میانه اروندرود، در کنار هم‌رزمانش بال در بال فرشتگان گشود و آسمانی شد. روایت زندگی حسین، قصه جوانی است که ایمان، هنر، عشق به خانواده و وطن را در وجودش درآمیخت و با شهادتش جاودانه شد.

با قوطی حلبی، شابلون عکس امام را ساخته بود

حسین ۲۰ اردیبهشت سال ۴۴ به دنیا آمد. قبل از انقلاب با خودم و دو تا دخترهایم می‌رفتیم تظاهرات و تا ساعت دوسه بامداد توی خیابان‌ها بودیم. قوطی‌های حلبی را بریده و با آن‌ها شابلون عکس امام خمینی(ره) و نوشته مرگ بر شاه را درست کرده بود. مرتب برای اسپری قرمز و مشکی از من پول می‌گرفت و شب‌ها می‌رفت عکس امام و مرگ بر شاه را بر دیوارهای کوچه نقش می‌زد.

دست برد توی شناسنامه‌اش تا او را به جبهه ببرند

بچه خیلی آرامی بود. راهنمایی‌اش را خیابان مسجد لنبان خواند و دبیرستان را اندیشه. خیلی خوب نقاشی می‌کشید. بعد از انقلاب تصویر امام را کشید. دوم هنرستان در رشته چوب درس می‌خواند که دست برد توی شناسنامه‌اش و رفت جبهه.

نقاشی‌های روی شیشه‌اش هنوز روی دیوار خانه است

به فوتبال علاقه داشت. ده‌دوازده‌ساله بود که دستگاهی درست کرد. آن را می‌برد روی پشت‌بام و می‌گفت: رادیو را روشن کن تا صدای من را بشنوی. وقتی می‌رفت هنرستان، یک برج ایفل با چوب درست کرد که تویش چراغ گذاشته بود. خیلی زیبا شده بود. یکی از استادهای هنرستانش آن را خرید. یک چهارپایه برای پدرش درست کرده بود که پدرش در مغازه روی آن بنشیند. خیلی خلاق بود. خودش یک فوتبال‌دستی درست کرده بود. ویترای؛ نقاشی روی شیشه هم می‌کشید. دو تا از تابلوهایش هنوز روی دیوار خانه به یادگار از او قرار دارد. کلاس نقاشی نرفته، ولی خودجوش نقاشی را یاد
گرفته بود.

انواع دوچرخه‌ها را برایش خریده بودیم

از بچگی انواع دوچرخه‌ها را می‌گفت برایش بخریم. آخرین دوچرخه‌اش، کورسی بود. یک موتور هوندای بزرگ خرید و با دوستش شهید گیویان‌پور شریکی ماشین خریدند. خیلی با هم صمیمی بودند؛ یک روح بودند در دو بدن. گواهینامه موتور، ماشین، گواهی دوره آموزشی تراشکاری فنی و حرفه‌ای… خیلی کارت و گواهی داشت.

۴۰ روز اعتصاب غذا کرد تا به رفتنش راضی شدم

وقتی می‌خواست برود جبهه، من قبول نمی‌کردم. فقط همین یک پسر را داشتم و سر دختر سومم هفت‌ماهه باردار بودم. خیلی مخالفت کردم؛ ولی حریفش نشدم. ۴۰ روز اعتصاب غذا کرد. شب‌ها می‌رفت خانه فامیل می‌خوابید و به خانه نمی‌آمد؛ تا اینکه مجبور شدم قبول کنم. یک نامه آورد و گفت: «این نامه را امضا کن.» چون تک‌پسر بود، بسیج قبول نمی‌کرد او را اعزام کند. با گریه برگه‌اش را امضا کردم. می‌دانستم شهید می‌شود. همان وقت گفتم: «خدایا فقط نصیب من نشود که جنازه پسرم را ببینم.» تحمل دیدن جنازه‌اش را نداشتم. همین‌طور هم شد.

خدا یک پسر دیگر به من داد و حسین را پس گرفت

پنج سال پشت‌سرهم جبهه بود. سر چهار سال خدا یک پسر به من داد. پسر دومم یک سال‌ونیمش بود که حسین شهید شد. خدا او را به من داد و حسین را از من پس گرفت.

در عملیات والفجر۱ مجروح شد

بهمن ۶۰ رفت دوره آموزشی. دو ماه پادگان غدیر آموزش دید و ۱۲فروردین۶۱ به کردستان اعزام شد. سه ماه و ده روز کردستان بود. تماس گرفت. به او خبر شهادت پسرعمویش اکبر (امیر) فورجانی را دادم. برای شب هفته خودش را رساند گلستان‌شهدا. ماه رمضان بود. وقتی رفتیم گلستان‌شهدا دیدم خودش را انداخته روی قبر پسرعمویش. چند روز ماند و رفت جبهه جنوب برای عملیات رمضان. یکی از اقواممان، رسول حاجیان شهید شده بود. خبر او را که داد، خبر شهادت پسرعمه‌اش مصطفی نورجانی را به او دادم. برای مراسم او آمد و دوباره رفت. عملیات محرم، خیبر، والفجر مقدماتی و والفجر۱ شرکت کرد. در عملیات والفجر۱ مجروح شد. ترکش از رانش رد شده بود. حدود ۴۰ روز برای درمان اینجا بود و دوباره برگشت. چند باری، چند روز برای مرخصی می‌آمد و برمی‌گشت؛ تا اینکه رفت و برنگشت.

تا بهشت با هم می‌رویم

خیلی بچه شوخ و مهربانی بود. در جبهه سربه‌سر هم‌رزمانش می‌گذاشت. دفعه آخر چون منشی گردان بود، نمی‌خواستند او را با خودشان به عملیات ببرند. یک ماهی گریه می‌کرده و اصرار داشته او هم در عملیات باشد. یک نفر را هم کمک گرفته بوده و کارهای منشی‌گردانی را به او یاد می‌داده تا بعد از خودش بتواند کارها را انجام دهد. وقتی فرمانده می‌بیند او بی‌تابی می‌کند و غصه می‌خورد، به او می‌گوید: «فورجانی غصه نخور. برای عملیات دنبال خودم می‌برمت. تا بهشت با هم می‌رویم.» وقتی می‌خواهند سوار قایق شوند، حسین اولین‌نفر سوار می‌شود تا حتما جایش بشود و جا نماند.

در عملیات کربلای۴ شهید شد

در ۴دی۶۵ به شهادت رسید؛ عملیات کربلای۴، وسط اروندرود، ام‌الرصاص. وقتی شهید شد، منشی گردان امام‌حسین(ع) بود و حاج علی باقری فرمانده گردان. با هم در قایق بودند که شهید می‌شوند. از ۱۱ نفرشان فقط سه نفر زنده می‌مانند. حسین لادانی آخرین نفری بوده است که از حسین جدا می‌شود. چفیه حسین را بالای رانش می‌بندد تا از شدت خون‌ریزی حسین جلوگیری کند و از قایق بیرون می‌پرد. کمال یخچالی نفر دوم بود که چهار ماه بعد از حسین در عملیات کربلای۱۰ به شهادت می‌رسد؛ حاج احمد فدا هم نفر سوم بود. آن سه نفر با اینکه خودشان مجروحیت داشتند، وقتی می‌بینند بقیه شهید شده‌اند، دل به آب می‌زنند و نجات پیدا می‌کنند. بعد از پیاده‌شدن آن‌ها باز بعثی‌ها قایق را می‌زنند و قایق آتش می‌گیرد.

دو وصیت‌نامه داشت؛ یکی، خانوادگی و یکی، عمومی

حسین در منطقه، یک اتاق داشت. وقتی برای عملیات می‌رود، در اتاق را قفل می‌کند. ساک وسایلش در اتاقش مانده بود. بعد از پیگیری توانستیم ساکش را تحویل بگیریم. دلم می‌خواست بدانم چه وصیتی برایم نوشته است.

دو وصیت‌نامه نوشته بود؛ یکی، خانوادگی و یکی، عمومی. وصیت‌نامه عمومی‌اش را تکثیر کردیم و هنوز چندتایی از آن را داریم.