هاجر دهقانی

هاجر دهقانی

روایت‌نویس

آرشیو مطالب منتشر شده
با کودکان زندگی کنید؛ تفکر منطقی پیشکش!
۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دوست دارم مادر با هر خلاقیتی موبایل را از دخترک بگیرد؛ اما مادر حواسش جای دیگر است

با کودکان زندگی کنید؛ تفکر منطقی پیشکش!

اجازه می‌گیرم و با سلام وارد کلاس می‌شوم. همه نیمکت‌ها و صندلی‌ها پر است. تنها ته کلاس یک صندلی خالی باقی مانده. زنی دو صندلی را به هم چسبانده. پتویی پهن کرده و دخترکش را روی آن خوابانده است.

انگار یک بار دیگر مادر شدم
۸ مرداد ۱۴۰۴

انگار یک بار دیگر مادر شدم

انگار یک بار دیگر مادر شدم از هرم گرما فضای داخل اتوبوس دم کرده بود. بطری آب خنک را از کیفم در آوردم و چند جرعه نوشیدم. نفس راحتی کشیدم.

زیارت ناتمام
۲۲ تیر ۱۴۰۴
ان‌شاءالله صاحب اصلی‌مون، صاحب عصرمون بیاد

زیارت ناتمام

در شیشه‌ای را که باز می‌کنم، بادِ کولر همراه بوی نخ و پارچه به صورتم می‌خورد. مغازه شلوغ است. چند زن چادری و مانتویی جلوی پیش‌خوان ایستاده‌اند.

جای بابا در تعزیه خالی است!
۱۶ تیر ۱۴۰۴

جای بابا در تعزیه خالی است!

محرم که می‌آید یاد پدر بیشتر از قبل در ذهنم جولان می‌دهد؛ می‌پیچد در رگ و پی‌ام. دست و دلم به کار نمی‌رود. آشپزخانه تعطیل. دار قالی را ول می‌کنم به امان خدا. برای بابا استوری می‌کنم زمین جای خوبی نبود.

خودم هم مادرم!
۲۹ خرداد ۱۴۰۴
این‌ها امانت‌اند دست ما

خودم هم مادرم!

مادر می‌گفت: «فاطمه از صبح که خبر شهادت دانشمندان و سرداران را شنید دل آشوب شد. افتاد به روفتن و شستن. هی سابید و شست و جمع‌وجور کرد و برای خودش کار تراشید. روی پایش بند نبود. می‌دانستم الان فاطمه چه حالی دارد. هی پایش غش می‌رود و هی پا به زمین می‌زند. آخر فاطمه سندروم پای بی‌قرار دارد.»

شبی در باغ غدیر
۲۱ خرداد ۱۴۰۴

شبی در باغ غدیر

همه دور هم توی باغ غدیر نشسته‌ایم. قرار آخر هفته‌هایمان. روی یکی از سکوهای سنگی. مادر نیمچه‌های لیوان را پر از چای هل دار می‌کند. جمعمان جمع است.

نامیرای گمشده ما انسان ها
۱۱ خرداد ۱۴۰۴
نامیرا؛ کتابی برای یافتن حقیقت در زمانه تردید

نامیرای گمشده ما انسان ها

نخ شماره ۲۴ را برمی‌دارم. کدها را دوتادوتا نگاه می‌کنم و روی دار گره می‌زنم. زن‌عمو می‌گوید: نسیم تندتند کدها را می‌خواند و من هم تندتند خفت می‌زنم. من اما باید تنها خفت‌ها را کنار هم بچینم. گره‌ها وقتی قشنگ می‌شوند که منظم و مرتب شانه‌به‌شانه هم، دست‌به‌سینه بنشینند.

درخت‌هایی که در خیابان زندگی شکسته می‌شوند
۳۱ فروردین ۱۴۰۴
درختان، قربانی بی‌مهری انسان‌ها

درخت‌هایی که در خیابان زندگی شکسته می‌شوند

به پیاده‌رویی که حالا خلوت و بی‌صداست قدم می‌گذارم. چشمم به تنه شکسته درختی می‌افتد که در وسط راه افتاده است. برگ‌های ریز و سبز تازه‌اش، زیر پاهای عابران له شده‌اند.

ایستاده لبخند می‌زنند!
۲۷ فروردین ۱۴۰۴

ایستاده لبخند می‌زنند!

چشمم که به تابلوی کوچک سفید کوچه و عکس شهید روی آن می‌افتد، میخکوب می‌شوم. چهره‌ نوجوان روی آن سیاه‌وسفید است و لبخند آرامی روی لب دارد. انگار این لبخند، برخلاف همه‌ غم‌ها، به امیدی دیگر اشاره دارد. از صبح فکرها در ذهنم می‌چرخند: قرار است پای میز مذاکره بروند، اما شهدای فلسطین روزبه‌روز افزوده می‌شوند.

از دیوارهای کاهگلی تا گیپور سفید
۲۲ اسفند ۱۴۰۳
خاطره‌بازی با خانه مادری

از دیوارهای کاهگلی تا گیپور سفید

به مغازه نانوایی می‌رسم و چشمم به صف زن و مرد می‌‌‌‌خورد. هنوز بوی نان تازه در سرم است …

میراث ماه خدا
۲۱ اسفند ۱۴۰۳

میراث ماه خدا

سبد لباس‌های خیس را به حیاط می‌برم و یکی‌یکی روی بند رخت با گیره آویزان می‌کنم.

ماهی‌ها به بهشت نمی‌روند
۴ دی ۱۴۰۳

ماهی‌ها به بهشت نمی‌روند

خودم را به ایستگاه اتوبوس می‌رسانم. مأمور توی ایستگاه می‌گوید: خانم کارت نزن. خانم‌های دیگر هم می‌گویند: نزن، نزن!