به گزارش اصفهان زیبا؛ همه دور هم توی باغ غدیر نشستهایم. قرار آخر هفتههایمان. روی یکی از سکوهای سنگی. مادر نیمچههای لیوان را پر از چای هل دار میکند. جمعمان جمع است.
خانوادگی، بازی مافیا. من اما دوست ندارم دروغ بگویم. خوش ندارم نقاب بزنم و نقش بازی کنم. اصلاً بلد نیستم. اسم تروریست که میآید، بدنم میلرزد آن هم از نوع حرفهای. نه کسی را میکشم و نه از کلین شیت و فیس آف چیزی سرم میشود.
شهروند هم که باشم، خیلی سریع خودم را لو میدهم. یار هم که کم میآورند وجدانم اجازه نمیدهد. از کابوسهای شبانهای که مافیا دامنگیرم میکند میترسم. هر چند بازی باشد و سرکاری.
سینی چای را بین گرداننده و بازیگرها تقسیم میکنم. من و مادر دو یار همیشگی، از این بازی بهظاهر شیرین و مهیج محروم میشویم. هنوز چای را نخوردهایم که از بلندگوهای باغ موسیقی همراه با صدای خواننده معروف محسن چاووشی بلند میشود.
“علی علی تو به والله تمام منی” “غم برهان خود ز چشمان ترم یا علی”
عطر هل توی دهانم مینشیند. صبر میکنم تا مادر هم چاییاش را بنوشد. گرداننده بین بازیگرها رأیگیری میکند. بحثها بین بازیگرها بالا میگیرد. به مادر میگویم: فکر کنم جشنه؟ بریم؟
چند دقیقه بعد دست مادر را گرفتهام و آرامآرام به سمت صدای وسط باغ میرویم. هر چه جلوتر میرویم، جمعیت بیشتر و صدا بلندتر میشود. همهمه شادی و هیاهوی مردم.
عدهای به ترتیب روی صندلیها نشستهاند. ساختمان آجر نمای وسط باغ، نور پخش میکند انگار. روشن و خاموش میشود.
گاهی قلب میشود و گاهی گل و نور میپاشد. قرمز، سبز، آبی، زرد و… . صدای خواننده و شعری که در وصف مولا میخواند.
“لحد لحد شدهام زنده تاریک به گور” ” مگر مگر به نجاتم تو بیایی به گور”
قلبم مثل گنجشکی خودش را به قفس میکوبد. مادر سر بلند میکند به آسمان پرستاره و با چشمهای تر میگوید: «یا علی خودت حاجت بچههامو بده.»
بچهها بازی میکنند و مادر دست بالا میبرد. میگویم: «مادر علی منو یادت نره!»
یادم به علی میرود. به شبی که اولینبار مادر شدم. همه خیابانها ریسه بندی کرده بودند و مردم شربت و شیرینی پخش میکردند. درد در جسم و جانم تنیده میشد و به خودم میپیچیدم.
چقدر اسم علی را دوست داشتم که گوشهگوشه شهر روی پرچمهای رنگی نقش میانداخت. هی زیر لب میگفتم و زمزمه میکردم یا علی. میخواستم درد یادم برود.
یک آن دلم برای مولا پرپر زد. آن موقع با همسرم توافق کردیم اسم بچه اولمان علی باشد.
توی دلم غلغله میشود وقتی اسم علی میآید. وقتی چهره معصومش را در قابهای توی گوشیام میبینم. توی بیمارستان و آسایشگاه و جاهای دیگری که نباید باشد.
بغض گلویم را میگیرد. توی دلم میگویم یاعلی میشود قدم بگذاری روی چشمان من و بروی پیش علی من و همان دستی که پیامبر گرفت و بالا برد را روی سرش بکشی تا آرام شود، تا شفا پیدا کند.
من یک مادرم. مادری دلشکسته و امشب عید توست. عید غدیر تو و من از تو عیدی میخواهم. تنها یکلحظه به خود میآیم که اشک گونههایم را خیس کرده.
مادر بین نور و تاریکی و موسیقی بلند نگاهم میکند و بعد لیوان کاغذی یکبارمصرفی تخم شربتی را میدهد دستم. بعد میگوید:
– بخورننه! خیره انشاءالله. حاجتروا بشی
جمعیت در حال متراکم شدن هستند. جرعهای از شربت را مینوشم. گلویم تازه میشود و دهان تلخم، شیرین. ویز ویز گوشیام را از توی کیفم میشنوم.
گوشی را در میآورم و نقطه سبز را لمس میکنم. همسرم میگوید: علی را برای مرخصی از آسایشگاه آورده باغ غدیر. ذوقی توی دلم میپیچد.
لبخند میزنم و خوشحال از جا بلند میشوم. دست مادر را میگیرم. میپرسد: کی بود ننه؟
میخندم. میگویم: محمد! علی رو آورده!



