سرباززدن دونالد ترامپ از قبول یک انتقال قدرت صلحآمیز باعث شده بسیاری نگران این مسئله باشند که او با وجود شکست در انتخابات نوامبر از قدرت کنارهگیری نکند یا حتی در این خصوص به خشونت متوسل شود. واقعیت نگرانکننده این است که مکانیسمهای متعددی نیز در قانون اساسی وجود دارند که به ترامپ این امکان را میدهند تا در قدرت باقی بماند بدون این که در حقیقت برنده انتخابات باشد. سیستم انتخابات ریاستجمهوری آمریکا از آن جهت پیچیده است که به این منظور طراحی نشده که به طور مستقیم مبتنی بر دموکراسی و آرای مردمی باشد. بر مبنای قانون اساسی آمریکا ابتدا ایالتها، گزینندگان ریاستجمهوری را انتخاب میکنند و پس از آن این گزینندگان جمع میشوند تا به کاندیدای منتخب خود رای بدهند. البته ایالتها به مرور قوانینی تصویب کردهاند تا از این موضوع اطمینان حاصل کنند که این گزینندگان، بر مبنای رای عمومی ایالتشان برای ریاستجمهوری، برگزیده شوند. اما این قوانین بر مبنای قانون اساسی الزام اجرایی ندارند.
اغلب مردم اصول اخلاقی را به معنای قوانینی برای تشخیص خوب و بد میدانند، مواردی از قبیل قانون طلایی (همانطوری با دیگران رفتار کن که تمایل داری آنها با تو رفتار کنند)، موازین رفتار حرفهای مانند سوگندنامه بقراط (پیش از هر کار مطمئن شو به کسی یا چیزی آسیبی نمیرسد)، دستورات دینی مانند ده فرمان موسی (قتل مکن…)، یا اندرزهای حکیمانه مانند گفتههای کنفوسیوس. معمولترین راه برای تعریف «اخلاقیات» این است: استانداردهای رفتاری که عمل هنجار را از نابهنجار متمایز میکنند. بیشتر مردم استانداردهای اخلاقی را در خانه، مدرسه، کلیسا، یا دیگر محیطهای اجتماعی میآموزند. اگرچه اغلب افراد قوه تشخیص خوب و بد را در دوران کودکی کسب میکنند، این مهارت در تمام طول عمر در حال تکامل است و انسانها در فرآیند بلوغ، دورههای رشد مختلفی را از سر میگذرانند. استانداردهای اخلاقی آنچنان همهشمولاند که شاید بتوان آنها را در همان قالب عقل سلیم یا درک عام تعریف کرد؛ اما از سوی دیگر، اگر اخلاقیات واقعاً چیزی فراتر از موازین ساده عقل سلیم نیست، پس چگونه است که این میزان از بحثوجدلهای اخلاقی در جامعه ما وجود دارد؟