هم کلاسی
یاددادن معرکه‌ است
12:11 - سه‌شنبه 18 دی 1403

یاددادن معرکه‌ است

ریحانه را از کودکستان آوردم مدرسه. روی میز ظرف تغذیه‌اش را باز کرد و هویج‌های خردشده را یکی‌یکی به‌نوبت می‌خوردیم.

اشک‌ها فریاد می‌زنند
11:54 - یکشنبه 27 آبان 1403

اشک‌ها فریاد می‌زنند

جلوی میز معاون ایستاده بود. وارد دفتر که شدم، گفتم: «کجا بودی سه‌چهار روز غیبت داشتی؟» معاون خندید و گفت: «آقای بنی‌اسدی! این پسر دیگه رفتنی شد… .»

کتاب‌خوان‌ها همدیگر را خیلی زود  پیدا می‌کنند
09:44 - پنجشنبه 26 مهر 1403

کتاب‌خوان‌ها همدیگر را خیلی زود پیدا می‌کنند

زنگ خورد. ده ثانیه بعد در زد و اجازه گرفت بیاید توی دفتر. مستقیم آمد سمت میزم. سرم توی کامپیوتر بود و دانش‌‌آموزان جامانده‌ از کتاب درسی را ثبت‌‌نام می‌کردم. چشم‌توچشم که شدیم، یک‌هو گفت: «آقا! شما نویسنده مورد علاقه‌تون کیه؟»