کتاب‌خوان‌ها همدیگر را خیلی زود پیدا می‌کنند

زنگ خورد. ده ثانیه بعد در زد و اجازه گرفت بیاید توی دفتر. مستقیم آمد سمت میزم. سرم توی کامپیوتر بود و دانش‌‌آموزان جامانده‌ از کتاب درسی را ثبت‌‌نام می‌کردم. چشم‌توچشم که شدیم، یک‌هو گفت: «آقا! شما نویسنده مورد علاقه‌تون کیه؟»

تاریخ انتشار: ۰۹:۴۴ - پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
کتاب‌خوان‌ها همدیگر را خیلی زود  پیدا می‌کنند

به گزارش اصفهان زیبا؛

یک

زنگ خورد. ده ثانیه بعد در زد و اجازه گرفت بیاید توی دفتر. مستقیم آمد سمت میزم. سرم توی کامپیوتر بود و دانش‌‌آموزان جامانده‌ از کتاب درسی را ثبت‌‌نام می‌کردم. چشم‌توچشم که شدیم، یک‌هو گفت: «آقا! شما نویسنده مورد علاقه‌تون کیه؟»

کتاب درسی را گذاشتم برای فرصت دیگر‌.
– ایرانی یا خارجی؟
لبخند زد و گفت: «هر دو. اول ایرانی بگین حالا.»
توی این بیست روز، چند بار وقتی از کلاس می‌آمد بیرون، با پیشانی سرخ‌شده می‌دیدمش. یعنی وقتی معلم داشته همانندسازی و استوکیومتری و آرایه‌های ادبی می‌گفته، سر گذاشته روی دسته‌ صندلی و چرت می‌زده.
– من قلم رضا امیرخانی رو دوست دارم. همچنین نادر ابراهیمی.
قیافه‌اش می‌گفت اسم‌ها را نشنیده.
– خارجی چی؟
– تولستوی رو خیلی دوست دارم. کارهای ایتالو کالوینوی ایتالیایی رو هم می‌پسندم.
– از فرانسوی‌ها چطور؟
– ویکتور هوگو رو با خوندن بینوایان شناختم و کیف کردم باهاش. بقیه کارهایی که ازش خوندم، خیلی جذبم نکرد.
– دیگه؟
نمی‌دانستم به کدام نویسنده می‌خواست برسد.
– همین فعلا توی ذهنم هست.
– آلبر کامو چطور؟
ابروهایش بالا رفت. چشم‌هایش ذوق داشت.
– اهوم. بیگانه‌ش رو خوندم. خوب بود.
خنده‌ای که روی لب داشت محو شد.
– فقط خوب بود؟ عالی بود.
– یه رمان بیشتر ازش نخوندم. طاعون رو هم دوست دارم بخونم.
– من طاعون رو دارم. یه‌خورده‌اش رو شروع کردم.
– ایرانی نخوندی تا حالا؟
با سر رد کرد.
– فرصت نشده.
– فردا یکی دو تا کتاب برات می‌آرم.

وقتی از دفتر می‌رفت بیرون، می‌دیدم هم‌کلاسی‌هایش سمبوسه گاز می‌زنند و پشت‌بندش شیشه دلستر را سر می‌کشند. او رفت توی حیاط و بین بچه‌ها گم شد. ولی من تازه او را پیدا کردم. باید بگردم بین بچه‌ها. کتاب‌خوان‌ها، هم‌دیگر را زود پیدا می‌کنند.

دو

«ویولن‌زن روی پل» خسرو باباخانی و «دشت‌های سوزان» صادق کرمیار برایش آوردم. وقتی کتاب‌ها را برداشت چیزی نگفت که «چرا از نویسنده‌هایی که دیروز گفتین نیاوردید؟» ولی امروز صبح که خیره بودم به لپ‌های بادکرده‌بچه‌ها، آمد نزدیکم و گفت: «دیشب ساعت دو، فصل اول دشت‌های سوزان رو تموم کردم. نمی‌شد گوزن زرد قصه رو وسطش رها کنم.» من و او حالا حالاها برای حرف زدن با هم بهانه داریم.