به گزارش اصفهان زیبا؛ فیلم «اتاقک گلی»؛ روایتی از عملیات مرصاد در سال ۶۷ و حمله منافقین به کشور و حضور لشگر ۲۷ محمد رسولالله(ص) در سهراه اسلامآباد و منهدم کردن ادوات جنگی است.
در این عملیات یک دسته از رزمندگان لشگر ۲۷ محمد رسول الله(ص) برای حفاظت از ساکنان روستای شیان عازم این منطقه میشوند که درنهایت تعدادی از رزمندگان لشگر در حفاظت از این روستا به شهادت میرسند و اهالی سالم میمانند.
داوود صبوری؛ تهیهکننده این فیلم یکی از همان رزمندههایی است که برای نجات دخترکی گرفتار شده در این روستا، همراه دیگر همرزمانش وارد عملیات میشود. ساخت این فیلم اما با چالشهای زیادی همراه بوده و آنطور که داوود صبوری میگوید وقتی ساخت فیلم درباره عملیات مرصاد را آغاز کردیم، هیچکس فکرش را نمیکرد که ماجراهایی بزرگتر از فیلم، سر راهمان سبز شود.
از توقف ناگهانی و 42 روزه پروژه در بحبوحه ناآرامیهای شهریور 1401 تا دیدار با مردی که نامش بود حاج عباس نیلفروشان؛ همان کسی که گرههای کار فیلم به دست او باز شد. این روایت که راوی آن داوود صبوری است، نه فقط قصه یک فیلم، بلکه قصه ایمان، اراده و همراهی سرلشکر پاسدار شهید حاج عباس نیلفروشان با تهیه کننده فیلم اتاقک گلی است.
شهریور ۱۴۰۱ بود که ساخت فیلم سینمایی «اتاقک گِلی» را در منطقه جوانرود کرمانشاه آغاز کردیم. موضوع فیلم به عملیات مرصاد مربوط میشد و برای همین باید جایی را انتخاب میکردیم که طبیعتش یادآور آن منطقه باشد؛ درختهای بلوط، تپههای بلند و چشماندازهایی که فضای کرمانشاه را تداعی کند. «جوانرود» انتخاب خوبی بود.
کار شروع شد. همهچیز طبق برنامه پیش رفت تا اینکه ناگهان شهر بههم ریخت. ماجرا، ماجرای مهسا امینی بود.
اتفاقی که شرایط پیچیدهای سر راه ما گذاشت، آنقدر که نمیدانستیم باید چه تصمیمی بگیریم. بچههای سپاه هم فوراً تماس گرفتند و گفتند هرچه سریعتر باید کار متوقف شود.
با این اتفاق، در واقع امکان جابهجایی تجهیزات نبود، اجازه انفجار نداشتیم و عملاً ادامه فیلمبرداری ممکن نبود.
ناچار شدیم گروه را جمع کنیم و به تهران برگردیم. روزهای سختی بود. شهریور به روزهای آخر میرسید و طبیعت کمکم رنگ میباخت، هوا رو به سردی میرفت و این تغییرات به روند تولید فیلم آسیب میزد.
روزها میگذشت، ده روز، پانزده روز… اما همچنان خبری از مجوز نبود و ضبط فیلم روی زمین مانده بود. یکی از همان روزها که حالم مساعد نبود، راهم را به سمت زیارت حضرت عبدالعظیم(ع) کج کردم و از اتفاق آنجا با یکی از دوستان قدیمیام که از بچههای جنگ بود، روبرو شدم.
وقتی متوجه تشویش ذهنی و فکریام شد، پرسید: «چه خبر؟ اینجا چه میکنی؟ چرا اینقدر بهم ریختهای؟» گفتم گرفتار شدهام و موضوع پیش آمده را برایش تعریف کردم. او اما از فرماندهی گفت که شاید بتواند کمکمان کند.
به چند ساعت نکشید. ساعت ۱۰ همان شب تماس گرفت و گفت: «فردا پنج صبح ساختمان فرماندهی سپاه باش».
فردا پنج صبح در ساختمان فرماندهی برای اولین بار با مردی روبرو شدم که نامش حاج عباس نیلفروشان بود. اولین دیدارمان آنروز و آنجا رقم خورد! صحبتها که انجام شد، حاج عباس با دستخطی برای فرمانده سپاه کرمانشاه و تماس با فرمانده عملیاتی منطقه، همهچیز را هماهنگ کرد.
حتی تیم حفاظتی برای محل فیلمبرداری تعیین شد؛ یک تیم پایین، یک تیم بالا. همه این تدابیر را حاج عباس اندیشیده بود تا در شرایط کاملاً تاکتیکی و امن کار ما به پایان برسد. کار به پایان رسید، فیلم به جشنواره ر فت. «اتاقک گِلی» نامزد ۱۱ سیمرغ و موفق به دریافت ۴ سیمرغ و کسب عنوان بهترین تهیهکننده جشنواره چهلویکم و دریافت جایزه ویژه هیأت داوران شد. حاج عباس هم دورادور آن شب و برنامه اختتامیه را نظارهگر بود.
چندروز که گذشت به درخواست حاج عباس و تدارک سالنی توسط خودش، فیلم برای خانوادههای معاونت عملیات سپاه که نزدیک به 400 نفر بودند، به نمایش گذاشته شد.
بعد از برنامه، حاج عباس گفت: «وقت پیدا کردی، یک روز بیا دفترم، کاری با شما دارم». مثل همیشه، قرارمان ساعت پنج صبح شد.
حاج عباس آن روز، قصهای برایم تعریف کرد؛ درباره یک چوپان و دو برادر شهید که در روزهای آخر جنگ و به عبارتی پنجم مرداد ۱۳۶۷، کار بزرگی انجام داده بودند.
حاج عباس گفت: «باید برای تحقیق میدانی به اصفهان بروی.» همهچیز را هم هماهنگ کرد؛ از محل اقامت گرفته تا پذیرایی. رفتم اصفهان، بچهها را پیدا کردم، همه را جمع کردم. گزارش میدانی آن روز بعد از رسیدن به تهران، به آقای نیلفروشان تحویل داده شد. حاج عباس آن روز یک خاطره هم از شهید کاظمی و شهید زاهدی تعریف کرد که مربوط به همان روز بود. بعدها، شهید زاهدی را دیدم و آن خاطره از زبان خودشان هم بیان شد. داستان که کامل شد، نقاشیاش را هم کشیدم و بردم خدمت حاج عباس. دید و گفت: «خیلی عالیه… انشاءالله بریم برای ساخت این فیلم!» فیلمی که نامش شد «ده کیلومتری خرمشهر!»



