قاب، آغوشِ‌ بی‌پایان مادر!

قاب را بغل کرده‌ای مادر…! انگار تمام جهان در همین چهارچوب چوبی خلاصه شده است. چشمانت به صورت حامد دوخته شده، به همان لبخند نیمه‌تمامی که حالا تنها در عکس مانده. دست‌هایت لرز دارد، اما محکم گرفته‌ای؛ مثل روزهایی که کودک بود و به دامنت چنگ می‌زد.

تاریخ انتشار: 13:12 - شنبه 15 آذر 1404
مدت زمان مطالعه: < 1 دقیقه
قاب، آغوشِ‌ بی‌پایان مادر!

به گزارش اصفهان زیبا؛ قاب را بغل کرده‌ای مادر…! انگار تمام جهان در همین چهارچوب چوبی خلاصه شده است. چشمانت به صورت حامد دوخته شده، به همان لبخند نیمه‌تمامی که حالا تنها در عکس مانده. دست‌هایت لرز دارد، اما محکم گرفته‌ای؛ مثل روزهایی که کودک بود و به دامنت چنگ می‌زد.

حامد، در جنگ 12 روزه پر کشید؛ اما تو هنوز هر روز، دوازده بار، دلت را می‌سپاری به قابش. هر بار که نگاه می‌کنی، انگار دوباره صدایش می‌زنی: «پسرم…» و قاب، با سکوتی سنگین، جواب می‌دهد: «اینجا هستم مادر، همین‌جا، میان بغلت.»

اشک‌هایت آرام روی قاب می‌لغزند، مثل بارانی که روی سنگ مزار می‌بارد و من می‌بینم که قاب، دیگر فقط عکس نیست؛ قاب، آغوشی است که فاصله زمین و آسمان را کوتاه کرده. مادر، تو قهرمان بی‌نامی هستی؛ که هر روز، با بوسه‌ای بر قاب، دوباره جنگ را به یاد می‌آوری، و دوباره صلح را دعا می‌کنی.