از شهادت همسر تا داغ فرزند به روایت «فرشته توانگریان»، همسرشهید «حسن شیخ‌بهایی»

پابه‌پای یک انتظار چهل و دو سالۀ ادامه‌دار!

چشمانش می‌خندد، صورتش هم، اما دلش نه! چهل و اندی سال است که چشم انتظار است… چشم انتظار یک خبر، چشم انتظار یک دلخوشی عمیق! سالهاست منتظر یک زنگ تلفن است.

تاریخ انتشار: 10:32 - دوشنبه 20 بهمن 1404
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
پابه‌پای یک انتظار چهل و دو سالۀ ادامه‌دار!

به گزارش اصفهان زیبا؛ چشمانش می‌خندد، صورتش هم، اما دلش نه! چهل و اندی سال است که چشم انتظار است… چشم انتظار یک خبر، چشم انتظار یک دلخوشی عمیق! سالهاست منتظر یک زنگ تلفن است.

حتی منتظر زنگ درِ خانه. همه این سالها دلش می‌خواست یک روز که پیچ رادیو را می‌تاباند یا پای اخبار تلویزیون می‌نشست، روی آنتن زنده میشنید که «حسن‌آقایش از جنگ برگشته است». خودش که نه، حداقل پیکرش! «فرشته توانگریان»؛ می‌گوید: «سالهای اول منتظر خودش بودم اما حالا سالهاست فقط چشم انتظار یک نشانه‌ام؛ نشانه‌ای که به این همه چشم‌انتظاری‌ام پایان دهد.»

او نوزده ساله بوده که با «حسن شیخ‌بهایی» از خاندان شیخ بهایی معروفِ اصفهان ازدواج می‌کند اما به جایی نمی‌کشد که با دو داغ مواجه می‌شود؛ یکی شهادت همسر و یکی از دست دادن فرزند تو‌راهی‌شان. فرشته توانگریان تنها یازده ماه بعد از عروسی‌شان و درست در روزهایی که منتظر تولد فرزندش و البته بازگشت همسرش از جبهه بوده است، با خبر شهادت همسر مواجه می‌شود. مواجه او با شهادت همسر آنقدر سخت است که فرزندش و تنها یادگار این زندگی مشترک را هم از دست می‌دهد.

چطور با حسن‌آقای شیخ‌بهایی آشنا شدید؟ ازدواج‌تان به چه صورت بود؟

ازدواج ما کاملا سنتی بود. مادر ایشان یک بار من را با دوستانم می‌بیند و از همانجا چشمش من را می‌گیرد. همین می‌شود که به نیت اینکه برای امر خیر است، آدرس خانه‌مان را از دوستانم می‌گیرد. بچه‌ها هم فقط اسم خیابان و کوچه‌مان را به او می‌دهند. تا اینکه یک روز که از مدرسه برمیگشتم، سرکوچه‌مان این خانم را می‌بینم.

از اتفاق آن روز جشن تولد دخترخواهرم بود و من قرار نبود به خانه بروم. آن خانم تا یک جایی دنبال من آمد و با خودم شروع به صحبت کرد. وقتی گفت می‌خواهند بیایند خواستگاری برای پسرشان، سرخ و سفید شدم. پافشاری کردم که قصد ازدواج ندارم اما ایشان دست بردار نبود.

با اصرار فراوان از من خواست که خانه‌مان را به او نشان دهم. حتی گفت زنگ بزن و برو داخل که من مطمئن بشوم راستش را گفتی و خانه‌تان همینجاست. بعد از اینکه من رفتم داخل خانه، امان نداد و بلافاصله پشت سرم زنگ در را زد. آن روز مادرم خانه نبود و برای جشن تولد دخترخواهرم رفته بود خانه آنها. فقط همسر برادرم در خانه بود که خب ایشان رفت دم در و مادرحسن آقا از اینکه می‌خواهند برای من بیایند خواستگاری، با او صحبت کرد. خلاصه از همانجا بود که کم کم رفت و آمدها شروع و به ازدواج ما ختم شد.

فکر می‌کنید چقدر شبیه هم بودید؟

همفکر بودیم و هم هدف. با هم چندباری حرف زدیم و براساس راه و روش، افکار و منش و نوع زندگی، این ازدواج انجام شد. الحمدلله خیلی خوشبخت بودم و از انتخابم هم خوشحال. همسرم از لحاظ اعتقادی، اهل نماز و واجبات و دستورات اسلام بود. برای من این موضوع خیلی مهم بود. میخواستم از نظر اعتقادی همسرم نزدیک به خودم حتی بهتر از خودم باشم. من اینها را در ایشان دیدم.

چقدر طول کشید تا جواب بله دادید؟

چهار پنج جلسه‌ای با هم صحبت کردیم؛ توی همین خانه خودمان.

و شما با علم به اینکه ایشان میتوانند شما را خوشبخت کنند، انتخاب‌شان کردید؟

بله دقیقا.

در مورد اعتقاد به انقلاب هم حرفی بین‌تان ردو بدل شد؟ خط قرمزی هم وجود داشت؟

حرف از خط قرمز نبود. اما از نظر رفتاری مشخص بود که با انقلاب خیلی موافق هستند. من خودمم همینطور بودم و دوست داشتم همسری داشته باشم که صددرصد با انقلاب و نظام باشد.

از اینکه همسرتان اهل جبهه و جنگ رفتن بودند، مطلع بودید؟

بله. از قبل ازدواج، حسن آقا رفت و آمد به جبهه و مناطق عملیاتی داشت. از اتفاق توی خواستگاری هم این موضوع را مطرح کرد تا بداند من با این موضوع مشکلی دارم یا نه. برای من آشکار شده بود که او دنبال رضای حق است. گفت تا وقتی نیاز به حضورش باشد، این مسیر را ادامه خواهد داد.

این رفت و آمدها به جبهه بعد از ازدواج به چه صورت شد؟

هیچ تغییری نکرد. بعد از ازدواج هم حسن آقا چندین مرتبه رفت جبهه و برگشت؛ بیشتر درمواقع مورد نیاز. تا آخرین باری که فکر میکنم برای عملیات رمضان، راهی شد. از اتفاق آن زمان من باردار بودم و روزهای نزدیک به زایمانم بود. و خب شرایط ویژه‌ای داشتم. نیاز بود که حسن آقا کنارم باشند. خیلی‌ها از اقوام و اطرافیان میگفتند چرا توی این شرایط، اجازه میدهی برود جبهه من اما معتقدم بودم خدا من را حفظ میکند و مراقبم است.

باتوجه به شرایط بارداری که داشتید، مانع رفتنش نشدید؟ نگفتید نرو؟!

من هیچ وقت مانع نشدم. هیچ وقت هم نگفتم نرو. دفعه آخر اما اینطور گفتم که «می‌خواهید صبر کنید بچه به دنیا بیاد و بعد برید؟» جواب او این بود که «حالا من میرم، ان شالله که برای زایمان شما برمی‌گردم».

حدود 25 روز از رفتنش گذشت و هرچه به زایمانم نزدیک‌تر میشدم، انتظارم برای برگشتنش بیشتر میشد. متاسفانه هیچ خبری از او نبود تا اینکه درست در همان روزهای منتهی به زایمان یعنی هجدهم، نوزدهم ماه مبارک رمضان، یکی از دوستانش خبری مبنی بر شهادتش برای ما آورد. اما مطمئن مطمئن نبود. حدس و گمانها بیشتر بر مفقودالاثر شدن ایشان بود.

شما کی متوجه این خبر شدید؟

چون باردار بودم، مستقیم خبر را به من ندادند. من از رفتارها و برخوردهای اطرافیان یک بوهایی بردم و کم کم متوجه موضوع شدم و اینکه یک اتفاقی برای حسن افتاده است. اینجا بود که فشار سنگینی از نظر روحی به من وارد شد و اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد.

چه اتفاقی؟

از چشم انتظاری زیاد و خبری که به ما رسید، بچه نه ماهه من تلف شد و مرده به دنیا آمد.

پس هم همسرتان رفت، هم یادگارش! دو داغ در یک زمان!

(صدای گریه و بغض در هم آمیخته می‌شود) همسرم گفته بود اسمش را بگذاریم مجید. گفتم اگر دختر شد، گفت به آن هنوز فکر نکردم.

با توجه به اینکه گفته بودند مفقودالاثرند، منتظر برگشت‌شان نبودید؟

چرا. چندماهی منتظر ماندیم. گفتیم حتما اسیر شده یا حتی مجروح و توی بیمارستان است.

پس امید را داشتید…؟!

بله تا حدوی.

این امید تا کی با شما بود؟

تا روزی که یکی از همرزمانش که از اتفاق او هم در همان عملیات مجروح شده بود، آمدخانه ما و به برادرشان گفت که «ما دیدیم حسن نفس‌های آخرش را کشید و شهید شد.»

پدر و مادر حسن آقا چه شرایطی داشتند؟

پدر با شهادت کنار آمده بود ولی مادر میگفت نه! حاج خانم معتقد بود که حسن برمیگردد اما خب ایشان هم وقتی این انتظار برایش طولانی مدت شد، کم کم با مساله شهادت پسرش کنار آمد.

گفتید در خانه پدری همسرتان زندگی می‌کردید. بعد از اینکه شهادت حسن آقا قطعی شد، چه تصمیمی پیش رویتان بود؟ مطمئنا باید میرفتید از آن خانه!

مادرشان اجازه ندادند من برگردم خانه پدرم. چندباری هم پدرو مادرم آمدند دنبالم اما ایشان سفت و سخت می‌‎گفتند که «من اجازه نمیدهم چراغ خانه پسرم خاموش شود». مادر به شدت معتقد بود که حسن‌آقا برمیگردد. این موضوع چندماهی ادامه پیدا کرد و من همچنان خانه آنها بودم تا اینکه یک روز به مادرم گفتند اگر حسن برنگشت، من یک پسر دیگر هم دارم. فرشته عروس من است.

نظر خودتان چه بود؟

من دلم می‌خواست برای همیشه دختر آن خانواده باشم اما خب سر یک دو راهی بزرگ مانده بودم. نه دلم میخاست از آن خانه و آدمهایش که پر از مهرومحبت بود و خاطراتی که داشتم، دل بکنم، نه ماندن بدون حسن آقا، برایم دیگر خیلی راحت بود. با این حال تا دوسال بعد از شهادت همسرم همچنان خانه پدری‌شان ماندم. پدرومادر مجدد اما آمدند دنبالم که من را ببرند. مادرم گفتند که «اگر اجازه بدهید فرشته را ببریم و درست نیست بیشتر از این، اینجا باشند».

هنوز حرف مادرم تمام نشده بود که برادر حسن آقا گفت: «حاج خانم اگه الان بردیشون، دوباره باید با یه جهزیه دیگه برشون گردونید». از آنجا مادرم دلشان سفت و قرص شد. بعد از چند روز هم پدرشان به من گفتند که بروید خانه‌تان تا ما هفته دیگر بیاییم خواستگاری.

پس شما مجدد شدید عروس آن خانواده…

بله. سال 63 با برادر حسن آقا، ازدواج کردم و دوباره برگشتم توی اون همان خانه. ثمره ازدواج‌مان هم 5 فرزند است.

باتوجه به اینکه وارد یک زندگی جدید شدید، آیا این چشم انتظاری برای برگشت حسن‌آقا همچنان همراه‌تان است؟

هنوز که هنوز است حس‌شان میکنم. توی نماز شب‌ها کنارم هستند. با او حرف میزنم. سرمزارشان و سنگ یادبودی که در گلستان شهدا دارند، میروم. هنوز که هنوز است منتظرشان هستم….کاش برگردد!