به گزارش اصفهان زیبا؛ در میانه هیاهوی مرکز اصفهان، جایی میان خیابان شهید مدرس قدیم و پیچوخمهای خیابان رضا عباسی، هنوز کوچههایی نفس میکشند که ردّ سالها زندگی را میشود بر پیشانی ساختمانهای قدیمی و تناسب آرام بافتش دید؛ محلهای که هرچند نوسازی را تجربه کرده، اما ریتم آهسته و هویت تاریخیاش را حفظ کرده است. اینجا «بابلدشت» است؛ محلهای که نامش، به گفته دکتر ناصر جدیدی، خودش روایتی از یک سوءتفاهم قدیمی است.
ناصر جدیدی فرزند حاج رضا جدیدی، مدیر اسبق ستاد اقامه نماز استان اصفهان است.
حاج رضا جدیدی تحصیلات ابتدایی را در الیگودرز گذراند و پس از طی تحصیلات دوران متوسطه در همان شهر، بلافاصله در ۱۳۴۴ در دانشگاه تهران و دانشسرای عالی پذیرفته شد؛ سپس در دبیرستان ادب، از دبیرستانهای بنام اصفهان، در سمت دبیر و معاون مشغول خدمت شد.
فعالیتهای انقلابی و تلاشهای او در جهت آموزش و تربیت نسل نو در این دوره، فوقالعاده اثربخش بود؛ آنچنانکه خاطرههای دلنشینی از گفتار و رفتار این معلم و مدیر برجسته در خاطر همکاران فرهنگی و دانشآموزان آن دوران نقش بسته است.
او از ۱۳۵۷ تا ۱۳۷۶، به ترتیب بهعنوان رئیس آموزشوپرورش ناحیه۴ اصفهان، مدیرکل آموزشوپرورش استان مرکزی و مدیرکل آموزشوپرورش استان چهارمحالوبختیاری خدمت کرد و در ۱۳۷۶ بهافتخار بازنشستگی نائل شد.
حاج رضا جدیدی از پیشکسوتان و مدیران کاروانهای حج بود و سالها افتخار خدمت صادقانه به زائران بیتاللهالحرام و عتباتعالیات را در کارنامه زندگی خویش به یادگار گذاشت.
او در طول این سالیان آثار و تألیفهایی را به رشته تحریر درآورده است که ازجمله آنها میتوان به مختصری از تاریخ مسیحیت، زندگی امیرکبیر، ریشههای انقلاب اسلامی، سفرنامه حج، جلوههای نماز در شعر فارسی، آوای بندگی و خاطرات ۶۰ سال معلمی، اشاره کرد.
حاج رضا جدیدی در ۱۵آبان۱۳۹۹ دعوت حق را لبیک گفت و به دیار باقی شتافت.
بابلدشت؛ خاطرهای که هنوز نفس میکشد
دکتر ناصر جدیدی که امروز دانشیار گروه تاریخ دانشگاه آزاد اسلامی واحد نجفآباد و متولد محله بابلدشت اصفهان است، وقتی از بابلدشت حرف میزند، صدایش رنگ دیگری میگیرد؛ رنگ دلبستگی. میگوید: «ما از سال ۵۳تا۵۴ آنجا ساکن بودیم. هنوز هم خیلیها، حتی بعضی مسئولان، نام محله را اشتباه مینویسند یا تلفظ میکنند. اسم درستش بابلدشت است؛ یعنی دروازه دشت. اما در گفتار عامیانه، الف و لامش خوانده میشود و کمکم به شکلهای نادرست جا افتاده است.»
او مکثی میکند و ادامه میدهد: «این منطقه درواقع ورودی محله دردشت است؛ همان محدودهای که بین خیابان مدرس و ابنسینا قرارمیگیرد. برای شهری با پیشینه تاریخی اصفهان، چنین اشتباهی درباره نام یک محله قدیمی، کماهمیت نیست.»
محلهای با صدای آب و بوی خاک
بابلدشت از جنوب به باغچی میرزا و تیران و آهنگران میرسد و از شمال به محله قدیمی خوابجان یا همان خواجو. روزگاری نهچنداندور، مادیها در رگهای این محله جاری بودند و زمینهای زراعی بخشی از هویت آن را شکل میدادند. دکتر جدیدی با لبخند میگوید: «هنوز هم بعضی خانوادهها کشاورزی میکنند. این یعنی حافظه زمین کاملا پاک نشده است.»
در روایت او، بابلدشت فقط یک محدوده جغرافیایی نیست؛ شبکهای از روابط انسانی است. او از همسایههایی میگوید که در شادی و عزا کنار هم بودند؛ از بازیهای کودکانه در کوچههایی که ماشین در آنها غریبه بود؛ از عصرهایی که صدای اذان با صدای آب در هم میآمیخت.
یکی از شاخصترین نشانههای هویتی محله، بنایی است که مردم آن را «سر قبرآقا» یا حسینیه احمدی مینامند؛ بنایی در دل خیابان رضا عباسی که بازمانده قبرستانی قدیمی است. بخشی از آن در گذر زمان و با ساختوسازهای جدید ازمیانرفته، اما هنوز آرامگاه چند تن از علمای اصفهان در آن باقی است. دکتر جدیدی با اندوهی پنهان میگوید: «متأسفانه سالها به دلیل مجاورت با هنرستان، بخشی از کتیبهها و گچبریهای بنا آسیب دید؛ البته بعدها مدرسه و بنا را جدا کردند؛ اما آنچه از دست رفت، دیگر بازنمیگردد.»
بافتی که مانده، امکاناتی که نیامده
بابلدشت هنوز بافت سنتی خود را حفظ کرده است؛ خانههای کمطبقه، کوچههای باریک و روابط چهرهبهچهره. دسترسی به مرکز شهر، حملونقل مناسب و قیمتهای نسبتاً منصفانه، آن را به محلهای قابلزیست تبدیل کرده است؛ اما همین بافت سنتی، وقتی با نیازهای نسل جدید سنجیده میشود، روی دیگر خود را نشان میدهد.
جدیدی صریح میگوید: «واقعیت این است که بسیاری از جوانها از محله رفتهاند. نه به خاطر دسترسی یا امکانات اولیه؛ از نظر موقعیت شهری، بابلدشت عالی است؛ مسئله، کمبود فضاهای فرهنگی و رفاهی است.»
او معتقد است که محله به یک فرهنگسرای چندمنظوره نیاز دارد؛ جایی با سالن مطالعه برای دانشجویان، امکانات ورزشی برای نوجوانان و فضایی امن و مستقل برای بانوان. «مراکز فعلی، بیشتر با رویکرد سنتی اداره میشوند. بعضی افراد با نگاه بسته، همچنان همان مدل قدیمی را حفظ کردهاند؛ مدلی که دیگر برای نوجوان و جوان امروز جذاب نیست.»
در کوچههایی که هنوز بوی گذشته میدهد، خبری از یک مجموعه فرهنگی پویا یا یک فضای اجتماعی مدرن نیست؛ نه کتابخانهای مجهز، نه پاتوقی رسمی برای گفتوگوی نسلها. همین خلأ، آرامآرام پیوند جوانان با محله را سست کرده است. انگار بابلدشت در حفظ گذشته موفق بوده، اما برای آینده برنامهای نداشته است.
دلتنگی برای کوچهای که هنوز نفس میکشد
جدیدی حالا بیش از 10 سال است که در محله دیگری زندگی میکند؛ اما وقتی از بابلدشت میگوید، فاصله جغرافیا بیمعنا میشود. «صمیمیترین دوستانم، خاطرههای کودکیام، همه آنجاست. فضای آپارتمانی هیچوقت نتوانست جای آن روابط صمیمی همسایگی را بگیرد.»
در صدایش میشود دلتنگی را شنید؛ دلتنگی برای کوچهای که هر رهگذری را میشناخت، برای درهایی که بیواسطه باز میشد، برای عصری که بچهها تا تاریکشدن هوا بازی میکردند و مادرها از پشتبامها صدایشان میزدند.
بابلدشت امروز در نقطهای حساس ایستاده است؛ محلهای با ریشههای عمیق تاریخی و مذهبی؛ اما با نیازهای انباشته نسل جدید. اگر مدیران شهری به این صدا گوش ندهند، شاید فردا دیگر از آن حس تعلق جمعی، تنها خاطرهای باقی بماند.
جدیدی، در پایان گفتوگو، با نگاهی که انگار از میان همان کوچههای قدیمی میگذرد، زمزمه میکند:
«ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
برحذر باش که سر میشکند دیوارش…»
بیتی که بیش از آنکه هشدار باشد، اعترافی است به عمق دلبستگی؛ به محلهای که هنوز، با همه کمبودهایش، در دل ساکنان قدیمیاش نفس میکشد.



