این روزها گلستان شهدای اصفهان، حال و هوای خاصی دارد. مردم اصفهان شاهد تولد قطعه‌ای جدید در این سرزمین مقدس هستند قطعه‌ای که اغلب شهدایش جان خود را در نبرد با رژیم صهیونیستی و امریکا، فدای ایران اسلامی کرده‌اند

این گلستان ادامه دارد…

زن سر از سجده روی مزار فرزندش بلند کرد. دستش را بالا برد و پهنه وسیع و خالی‌ای را که به گلستان شهدا اضافه شده بود، نشان داد. با صدایی گرفته گفت: «ببین مامان، اینجاها همه‌ش چراغ روشنه. نترسی ها!»

تاریخ انتشار: 15:33 - یکشنبه 16 فروردین 1405
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
این گلستان ادامه دارد…

به گزارش اصفهان زیبا؛ زن سر از سجده روی مزار فرزندش بلند کرد. دستش را بالا برد و پهنه وسیع و خالی‌ای را که به گلستان شهدا اضافه شده بود، نشان داد. با صدایی گرفته گفت: «ببین مامان، اینجاها همه‌ش چراغ روشنه. نترسی ها!»

بعد، همان‌طور که داشت انبوه‌ اسباب‌بازی‌های روی قبر را مرتب می‌کرد، برگشت به سمت ما که ایستاده بودیم کنار قبرها و ادامه داد: «آخه بچه‌م از تاریکی ‌می‌ترسید. شب‌ها می‌گفت مامان، چراغ‌های سالن رو روشن بذار…»
جمعیت اطرافِ چهار قبرِ کوچک گریه کردند. آه کشیدند. سر به زیر انداختند. مردی بلند و رسا گفت: «ان‌شاءالله شفیع ما باشند در قیامت.»

زن دو دستش را بالا برد، بعد هر دو را محکم کوبید روی پاهایش، انگار که با خودش بگوید: «آخ، این چه دعایی ا‌ست دارد می‌کند؟!»

حالش را می‌فهمیدم و نمی‌فهمیدم. دور بودن از پاره تن، آدم را به مرز جنون می‌برد. ما مادرها بعد از بچه‌هایمان زندگی کردن را از یاد می‌بریم. نمی‌توانیم بفهمیم قبلا چطور زندگی می‌کردیم، پیش از مادر بودن چه بوده‌ایم، چطور بوده‌ایم، اصلا چرا زنده بوده‌ایم!
زن دوباره برگشت به سمت قبر. عکسِ شاسی‌شده فرزندش را برداشت، دستی روی صورتِ پسرش کشید و به همه نشان داد. پسرِ شش‌ساله‌اش توی یک دشت پهناور دو دستش را گذاشته بود زیرِ چانه‌اش و به دوربین لبخند زده بود.

یک‌باره صدای اسپیکر بلند شد. مداح داشت روضه علی اکبر(ع) می‌خواند. رسیده بود به قد و بالای علی اکبر(ع).
مادر عکس را گذاشت روی قبر و داد کشید: «من یه هفته‌ست بچه‌م رو بغل نکرده‌م!»

بعد گریه کرد. از آن گریه‌های بی اشک. از همان‌ها که می‌خواهی اشک بریزی تا سبک شوی، اما چشم‌هایت دیگر همراهی نمی‌کنند.
بغضِ توی گلویم را رها کردم، اشک ریختم و با چشم‌هایی که همه جا را تار می‌دیدند، به قطعه جدیدی که چهار کودک در آن آرام گرفته بودند نگاه کردم. خالی بود و آماده…
تا همین یک ماه پیش، این قطعه‌های تازه نبود. جنگ دارد قدم به قدم نزدیک‌تر می‌آید و خودش را پهن می‌کند روی شهر. دارد نشانه‌هایش را مثل داغی ابدی روی پیشانی شهر می‌زند؛ طوری که تا سال‌ها جای بودنش روی چهره شهرها هویدا باشد.

جمعیتِ انبوهی میان قطعه‌های تازه گلستان شهدا راه می‌روند. همه سیاه‌پوش‌اند و صاحب‌عزا. مردم عادی می‌آیند و می‌روند؛ ولی آن‌ها که با شهدا نسبتی دارند، کنار قبرها نشسته‌اند، قرآن یا دعا می‌خوانند.
شاید آن‌ها هرگز گمان نمی‌کردند روزی خانه‌های اطرافِ گلستان شهدا جایشان را بدهد به قبرهای تازه برای عزیزانشان.

و اگر از من بپرسی، ما هیچ‌کداممان فکرش را هم نمی‌کردیم بعد از آن جنگِ هشت‌ساله که گلستانی از شهدا برایمان ساخت، دوباره به فکرِ وسعت دادن به جایگاه شهدایمان باشیم.
عطر گل‌های شب‌بو گلستان را پر کرده. هر قبری علاوه‌بر انبوهی از گل‌های طبیعی، یک سبزه دارد و یک گل شب‌بو.

زن هنوز هم نشسته کنار قبر پسرش و تمام گل‌های اطراف قبر را پرپر می‌کند. گلبرگ‌های رزِ قرمز در باد می‌رقصند و روی قطعه‌های تازه قل می‌خورند. هیچ‌کس نمی‌داند فردا و فرداها این خانه‌های کوچکِ قبر با پیکر کدام شهید پر می‌شود. همه‌چیز به طرز غریبی حزن‌انگیز است و به قلب آدم چنگ می‌اندازد.