به گزارش اصفهان زیبا؛ ایستگاه اتوبوس همان جای قبلی است.بهنظر سالم میرسد. سوپری نبش خیابان هم چراغهایش روشن است و تکوتوک مشتری دارد؛ درختهای جلوی ساختمانها هم هنوز هستند؛ شاید فقط کمی تنکتر از قبل. انگار همه چیز مثل قبل است؛ فقط فرق کرده؛ مثل چراغ خانههای سمت راست خیابان که خاموش است و باد پردههایشان را از پنجرههای بدون شیشه بیرون آورده؛مثل املاکی نبش چپ خیابان و خانههای کنارش که دیگر دیوار ندارند؛ مثل آن حریمی که روزی برای خودش مجموعه ورزشی بزرگی بود و الان دیگر نیست.
به قول یکی، این کوچه کمی کج بود؛ اسرائیل صافش کرد.
من سالها اینجا زندگی کردم. هیچ جای شهر را بهتر از این کوچه و خیابان نمیشناسم. سالها با شلوغی این محله روزم را شروع کردم. صبحها از ساعت هفت که سانس اول استخر شروع میشد و بعدتر که درب مدرسه دخترانه و پسرانه کناریاش باز میشد، تا ساعت 12 شب که سانس آخر استخر بود، در این خیابان هیاهویی از سواره و پیاده بود؛ سالمندهای بازنشسته، حولهبهسر از استخر بیرون میآمدند و بچههای نهدهساله، کولهبهپشت به مدرسه میرفتند. عصرها مادرها با بچههایشان به کلاسهای ورزش در ساختمان مدرسه میرفتند.
طبقه پایین برای کاراته کودکان بود و سالن کنار در، برای بدمینتون و پیلاتس بزرگترها. اینجا محله آدمهایی بود که به هیچ جا وصل نبودند؛ منظور اینکه هرچه داشتند، خودشان برای خودشان راه انداخته بودند؛ مثل همین کلاسهای ورزشی که دوسه نفری دست گرفته بودند؛ مثل صاحب خانه چندطبقه روبهروی مدرسه که همیشه دوست داشت جلوی خانهاش پرچم یا زهرا (س)وصل کند و مثل همسایه کناری ما که ماه رمضانها، برای اهالی محله جزءخوانی قران برپا میکرد؛ هیئتمدیره یکی از مجتمعها هم عیدهای مهم مذهبی و ملی چراغهای رنگی وصل میکرد و چند خانوادهای هم نیمهشعبانها، بانی پخش شربت میشدند.
اینجا حتی مسجدی نداشت که اذان بگوید، ساختمان اداری استخر، دوست داشت ظهرها حدیث کسا پخش کند؛ مثل حالا که سه برادر، از خیابانی آنطرفتر دوست داشتند بیایند و اینجا موکب برپا کنند. هرچند بعد از بمباران دیگر استخری نیست که نوبتی باشد و رفت آمدی؛ مدرسهای نیست که دانش آموزی باشد و کولهای به پشتش؛ شاید دیگر مردم محلهای نباشند که کلاسهای ورزشی لازم باشد؛ ولی نفس آن حدیث کسا هنوز هست. از پیچ آوارها که بگذری، دوباره آبادی است، دوباره مردمِ محله را میبینی که ایستادهاند؛ روی هم رفته 50 نفر؛ هرچند در تاریکی محله پرچم سه رنگشان، همچون چراغی شبرنگ میدرخشد.
اینجا عدهای از همین محله و عدهای از خانههایی دورتر آمدهاند تا «زندگی» را به جریان بیندازند. از همان سرودهای حماسی معروف چهارراههای شلوغ، برای جمع کوچکشان پخش میکنند، پرچمهایشان را میان باد به اهتزاز درمیآورند و برای معدود ماشینهای گذری، مشت گره میکنند. چند نفر سمت راست خیابان، یکی روی صندلیهای ایستگاه اتوبوس، مادری آن دورترها در پیادهرو، مردی درست وسط سهراهی ایستاده، چند حاجخانم پا به سن گذاشته روی صندلیهای پلاستیکی سبز و قرمز برِ خیابان نشسته، مردی درست روبهرویِ آوارهای استخر ایستاده و کودکانی روی صندلیهای پلاستیکی کوچک در عقبنشینی کوچه، نقاشی میکشند.
موکب متوسلان به «حضرتزهرا(س)» مثل بقیه کارهای این محله، خودش سر از خاک بیرون آورده است؛ برادران عسگری، چند روزی بعد از بمباران محله، علمش را بلند کردهاند.آقای عسگری میگوید: «کمکم که اهل محل به خانههایشان بازمیگردند، اینجا هم شلوغتر میشود.»
او توضیح میدهد: «فردا شب یک دیگ بزرگ میآوریم که کاچی بپزیم. چند شب پیش که آش پختیم، مردم خیلی دوست داشتند.» مثل اینکه شبی هم برای 400 نفر لقمه تهیه کردهاند. نمیدانم این کارها را چه کسی دست گرفتهاست! اینجا هرچند ساختمانهایش ریخته، اما اصلا «محلهتر» از قبل شده است.
یادم نمیآید هرگز کوچهمان را اینطور دیده باشم، اینطور آشنا، اینطور صمیمی، هرکه به هرکه برسد چنین سلامعلیکی بکند. اصلا ما قبلا اینقدر همدیگر را نمیشناختیم. نمیدانستیم خانم محسنی اهل کار کودک است؛ الان که غرفه کودکان را دستگرفته و هرشب روی بادکنکهای بچهها نقاشی میکشد، فهمیدهایم. نمیدانستیم آقای کبیری رسانهبلد است و میتواند برای محلهمان گروه مجازی بگرداند. حتی آقای عسگری میگوید: «کاربرد کانال باید فراتر از انتشار فیلم و عکس و اطلاع رسانی باشد. میخواهیم بستههای فرهنگی آشنایی با تاریخ یهود را سلسلهوار بارگذاری کنیم و مسابقه نهایی از محتوا را به عید غدیر برسانیم. حرفهایش را زدهایم. انشاءالله به زودی آماده میشود.»
محله ما، در این چند هفتهای که از شروع جنگ گذشته، خیلی فرق کرده است: یک روز بمباران شده، شهید داده، عزاداری کرده و روزهای بعد شروع به آواربرداری و دوبارهساختن خودش کرده است؛ از ساختمانها گرفته که گروههای جهادی و شهرداری و مردم متکفل ساختنش شدهاند تا باورها و ارزشهایش که امثال عسگریها داوطلب مرمتش شدهاند.
آقای عسگری بیان میکند: «از همین محلهها بود که چند ماه قبل عدهای رفتند و خیابانها را به آتش کشیدند. برخی از همین محلیها بودند که نفهمیدند چه میکنند و به دنبال چه هستند.» محله ما شبی در موکب میزبان پرچم حرم امامحسین(ع) بوده و روزی دیگر، خادمان چایخانه سیار امامرضا(ع) برای مردمش چای ریختهاند.
آقای عسگری میگوید:« تا خدا با ماست، امثال شماِ جوانان باید محله را از سستی و رخوت بیرون بیاورید.» میگوید که اینجا را باید دوباره و از نو و درست ساخت.



