لبخند تو را دیرزمانی است ندیدم

شما را نمی‌دانم؛ ولی آدم‌های شهر برایم همیشه غریبه بودند؛ آن‌هم نه غریبه‌ای که با سلام‌علیکی به آشنا تبدیل شوند؛ بلکه از آن‌ها که بهشان می‌گویند: «هفت‌پُشت غریبه! »هیچ ارتباطی با هیچ‌کدامشان نمی‌گرفتم؛ جز به حکم ضرورت یا برطرف‌شدن نیازی یا پرسیدن آدرسی یا … .

تاریخ انتشار: 14:05 - پنجشنبه 3 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
لبخند تو را دیرزمانی است ندیدم

به گزارش اصفهان زیبا؛ شما را نمی‌دانم؛ ولی آدم‌های شهر برایم همیشه غریبه بودند؛ آن‌هم نه غریبه‌ای که با سلام‌علیکی به آشنا تبدیل شوند؛ بلکه از آن‌ها که بهشان می‌گویند: «هفت‌پُشت غریبه! »هیچ ارتباطی با هیچ‌کدامشان نمی‌گرفتم؛ جز به حکم ضرورت یا برطرف‌شدن نیازی یا پرسیدن آدرسی یا … .

آدم‌های شهر برایم همه یک‌شکل بودند: اخم‌هایی درهم‌کشیده، چهره‌هایی عبوس، بی‌حوصله‌هایی که لب جز به شکوه و شکایت باز نمی‌کردند و برخی‌شان یک‌مشت منفعت‌طلب که منتظر فرصتی بودند تا کلاه سرت بگذارند!

نمی‌دانم بعد از حوادث این جنگ چه اتفاقی برای من و آدم‌های شهر افتاد که انگار همه‌شان را سال‌هاست می‌شناسم. چهره هیچ‌کس برایم تکراری نیست و شب‌ها که در میدان‌ پرچم‌به‌دست می‌ایستم و بهشان نگاه می‌کنم، جز شور و لبخند نمی‌بینم؛ زن و مرد هم ندارد. وقتی مشت‌های گره‌کرده و چهره‌های مصمم و خندان همدیگر را می‌بینیم، انگار می‌شکفیم و قلبمان وسیع می‌شود و دلمان برای هم غنج می‌رود و همدیگر را به زبانی که نمی‌دانم چیست، صدا می‌زنیم و برایم جالب است که گوش‌هایمان در همهمه خیابان و بلندگو و شعار، صدایِ آشنای هم را به‌وضوح می‌شنود و چشم‌هایمان از فاصله دور و از میان این همه پرچم، برق چشم‌های آشنا را می‌شناسد و برق می‌زند.

انگار زبان اشارت‌گونه‌ای میان همه جاری شده‌است و پیر و جوان و کودک و بزرگ هم ندارد؛ همه هم را می‌فهمیم و به هم قوت قلب می‌دهیم. دست‌های آدم‌ها وقتی پرچم تکان می‌دهند یا شکلاتی به بچه‌ای می‌دهند یا برای هم دست‌تکان می‌دهند، حرف می‌زند. پاهایشان وقتی با شوق به طرفت می‌آیند یا استوار در میدان با همه خستگی می‌ایستند، با تو حرف می‌زند و چشم‌ها و ابروها شوق پیروزی را فریاد می‌زنند. شاید قیامت شده‌است که اجزای بدنمان لب به سخن باز کرده‌اند و بر عشقی پاک گواهی می‌دهند. گاهی چشمم به چشم بعضی ساکنان ماشین‌های عبوری که پرچمی ندارند و در این باغ‌ها نیستند، می‌افتد و برایم جالب است که آن‌ها را هم انگار سال‌هاست می‌شناسم. در همان یک لحظه با هم یک دنیا سخن می‌گوییم که رفیق‌جانم جایت اینجا خالی است کنار همه عاشقان! تو که سراپا عشق به میهنی بیا و مهمان نَفَس‌های گرم ما شو تا با هم سرود دوستی سر دهیم و عشق کنیم. قربانت بروم دل یک شهر برایت می‌تپد؛ چه با ما هم‌قدم شوی، چه نشوی!

وقتی به جوانان اخمو و متکبر دیروز و خندان و متواضع امروز نگاه می‌کنم که پرچم‌ها را در میدان با شوری حماسی به رقص درمی‌آورند یا از اعماق قلب‌های خدایی‌شان شعر و شعاری را فریاد می‌زنند و چهارشانه و استوار در خیابان قدم می‌زنند تا دل ما را به وجودشان گرم کنند، دلم می‌خواهد همه این پهلوانان شهر را در آغوش بگیرم و غرق بوسه‌شان کنم. راستی در عرض چند ساعت چه بر ما گذشت که زبانی دیگر در میانمان متولد شد و همه هم‌زبان شدیم؟ قلب‌های ما چطور در میان انگشت‌های خدا زیر و رو شد که همدل شدیم؟ چگونه چشم و گوشی باز کردیم که نجوای عاشقانه قلب‌های خودمان و همدیگر را می‌شنویم؟ چه شد که ما هفت‌پشت غریبه‌ها همه برادران و خواهرانِ خونی هم شدیم؛ طوری که می‌خواهیم جانمان را برای هم بدهیم؟