به گزارش اصفهان زیبا؛ پسرم گوشه سالن روی کاناپه نشسته است و دارد با صفحه دیجیتالش کار میکند. نزدیکش مینشینم. ظرف دمنوشش را کنارش میگذارم و میپرسم: «چه خبر؟ کارا خوب پیش میره؟» سرش را از روی صفحه دیجیتال بلند میکند، دستی توی موهای جوگندمیاش فرومیبرد و نفسش را پرصدا بیرون میدهد. میدانم خسته است؛ اما دوست دارم بدانم برنامه دعوتش از پانزده کشور به کجا رسیده؟
پسرم همانطور که به پشتی مبل تکیه میدهد، میگوید: «دعوتنامهها ارسال شده. تقریبا همه استقبال کردن. همه خواهرخواندههای اصفهان میآن؛ از آلمان و ایتالیا تا روسیه و بنگلادش…»
نگاهم را میدوزم به تلفن همراهش. لوگوی مدرسهای که ده سالی هست تأسیس کرده، روی صفحهاش میدرخشد. با ترکیبی از رنگ سفید و آبی نوشته شده: «مدرسه گردشگری سپر آبی.»
اسم مدرسه را از اتفاقاتِ حینِ جنگ آمریکا و اسرائیل علیه کشورمان وام گرفت؛ وقتی تمام اماکن تاریخی شهر با پرچمهای سپر آبی پوشانده شد، اما اسرائیل و امریکا باز هم به مکانهای تاریخی حمله کردند. آن موقع پسرم نهساله بود. وقتی فهمیدیم در چند قدمیِ میدان نقشجهان انفجاری صورت گرفته و به مسجد، کاخ چهلستون و موزه هنرهای معاصر آسیب وارد شده، شوکه شدیم. باورمان نمیشد چنین جنایتی در حقِ آثار باستانی ما رقم خورده باشد؛ اما چند روز دیگر که از جنگ گذشت و خبرها که از سراسر ایران رسید، فهمیدیم دشمن به پیشینه ما حمله میکند تا آینده خودش را بسازد.
دمنوشساز بوق خفیفی میزند و این یعنی باید دمنوش زود خورده شود. پسرم یک جرعه میخورد و میگوید: «بچههای مدرسهمون فوقالعادهن. به غیر از رشتههای مدیریت اخلاق گردشگری، معمار تجربه و اقتصاد سفر غیرمتمرکز که برای بچههای دبیرستانی راه انداختیم، امسال رشتههای سفر دریایی و سفر فضایی رو هم اضافه کردیم که خروجیهای بینظیری داشته. چند تا کشور ازمون خواستهن این ایده رو اونجا هم اجرا کنیم.»
از شنیدن حرفهای پسرم و راهی که با سختی و امید رفته، لذت میبرم. جنگ اگر هزاران خرابی و ویرانی داشت، وطندوستی و منفعل نبودن را در وجودِ بچههایمان بیدار کرد.
پسرم عکسهایی از هولواتاقهای مدرسه را که برای بازدید مهمانها در نظر گرفته، نشانم میدهد؛ اتاقهایی که با تکنولوژی هولوگرافی، هر مقصدی در سراسر دنیا را شبیهسازی میکند؛ از تاریخ مصر و اهرام ثلاثه تا دیوار چین.
هتل مدرسه صفاهانِ سپید جایی است که برای اسکان مهمانان در نظر گرفته شده. یک هتل با ساختمانی زنده که پوستهاش را با آب و هوا تنظیم و گرما را ذخیره و سرما را هم دفع میکند.
اتاقها سیستم تنظیم خواب و احساسات دارند و متناسب با احوال مهمانها محیط را برای آرامش، هیجان و کار آماده میکنند. این هتل که با دانش بومی ساخته شده و هنرمندان اصفهانی طرحش را دادهاند، لابیاش بدون پذیرش است و ورود مهمانان با اسکن زیستی انجام میشود. سالن مسافرت درجا راهنمای شخصی هم برای مهمانها در نظر گرفته شده تا همگی راحت و امن سفر کنند. این سالن این امکان را به مهمانان میدهد که با تجربه ویژه همراه با حواس پنجگانه، آب و هوا و چالشهای زیستی مکان مورد نظر برای سفرشان را بررسی و با اسکن و قرار گرفتن در محیط مشابه، همگی راحت و امن سفر کنند.
پسرم همانطور که دارد عکسهای سراسر هتل را نشانم میدهد، میگوید: «مامان، توی دعوتنامههای دیجیتال، عکس اتاقهای آمادهشده برای هر کشور رو هم گذاشتیم. باید نظرهاشون رو بخونی! حیرت کردهن از امکانات و زیبایی هتلمون.»
به یاد دارم در دوران جوانی ما مردم برای دیدن هتلهایی در کشورهای عربی ذوق میکردند. هرکسی میخواست بگوید من جاهای زیادی دیدهام، تا دبی هم که شده میرفت و کنارِ آسمانخراشهایش عکس میگرفت.
بعد از جنگ اما هتلهای زیاد با امکانات ویژه و البته با سرمایهگذاری داخلی و خارجی در ایران افتتاح شد. یکی از بزرگترین این هتلها همین هتل مدرسه صفاهان سپید بود که روند ساختهشدنش را مردم در نمایشگرهای خیابانی تماشا میکردند، کار دست مهندسان و معماران و هنرمندان ایرانی.
عکسها رسیده به مدرسه گردشگری. مدرسه پسرانهاش پر است از پسرهای نوجوان و شیکپوشی که در دستههای چند تایی ایستادهاند و عکس گرفتهاند. مدرسه دخترانه اما پر از رنگ و نور است. پسرم روی یک گروه زوم میکند و میگوید: «این بچهها روی پروژه مهارت ارتباط میان فرهنگی، مهماننوازی و درک تفاوتهای فرهنگی کار کردن.»
بعد هم فیلمی برایم پخش میکند.
پسر نوجوانی با لباسی آراسته توی محوطه چهلستون راه میرود و تاریخچه این بنا را برای مخاطب شرح میدهد. به چهلستون خسته نگاه میکنم. هنوز سرپاست و زیبا. انگار بعد از آن همه زخمی که برداشته، باز هم میدرخشد.
پسر نوجوان جایی میانِ سالن اصلی کاخ میایستد، به دیوارها و پنجرهها اشاره میکند و همزمان، تصاویری از حمله وحشیانه آمریکا و اسرائیل به مکانهای تاریخی نشان داده میشود. آنچه به سرِ این مکان آمده، با واقعیتافزوده و واقعیت مجازی به نمایش درمیآید تا حاضران در چهلستون، تجربه سهبعدی و واقعی از آن اتفاق را درک کنند.
مجری میان توضیحاتش بغض میکند و حرف را میبرد سمت تعداد زیادی از آدمهای بیگناه که در آن جنگ تحمیلی کشته شدند؛ از رهبر عزیزمان تا کودکان و زنان و حتی دانشآموزان. بعد، آرام از کاخ فاصله میگیرد و میرود توی حیاط. پهپادها و رباتهای مجهز به حسگرهای پیشرفته را معرفی میکند که کارشان بازرسی دائم مکانهای تاریخی است تا در صورت لزوم، مرمت انجام شود.
حوض پر از آب است و هوا بهاری. توی حیاط پر است از گردشگران مختلف از سراسر جهان که دارند عکس و فیلم میگیرند و لبخندزنان در محوطه چهلستون راه میروند.
پسرم میگوید: «مامان، مجری رو شناختی؟»
به چهره معصوم پسرک نگاه میکنم؛ اما چیزی به ذهنم نمیرسد.
پسرم میگوید: «زینب خانمه، دخترِ شهید نصر آزادانی؛ تنها کسی که از اون خانواده باقی موند. یادتونه؟»
تصویر شهید نصرآزادانی که توی خانهاش همراه با همسر، دو فرزند و مادرش به شهادت رسید، در مغزم پخش میشود.



