گفت‌وگویی صمیمی و بدون تعارف با «مُسلم نَبی»؛ چهره نام‌آشنایی که بیش از یک دهه است در مراسم تشییع شهدا، پابه‌رکاب شهداست

برای شهدا تئاتربازی نمی‌کنم!

خودش هم که نگوید، اسم «مُسلم نَبی»، خیلی چیزها را می‌گوید: از «خادم‌الشهدا» بودن؛ از عمر و زندگی‌اش که اول و آخر آن به شهدا گره خورده و به قول خودش سال‌هاست دربه‌در این راه شده.

تاریخ انتشار: 10:45 - یکشنبه 20 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 12 دقیقه
برای شهدا تئاتربازی نمی‌کنم!

به گزارش اصفهان زیبا؛ خودش هم که نگوید، اسم «مُسلم نَبی»، خیلی چیزها را می‌گوید: از «خادم‌الشهدا» بودن؛ از عمر و زندگی‌اش که اول و آخر آن به شهدا گره خورده و به قول خودش سال‌هاست دربه‌در این راه شده؛ از رفتن روی ماشین‌ شهدا و میکروفون به دست شدنش در مراسم تشییع شهدا و حرف‌هایی که معتقد است به اذن خود شهدا به زبانش می‌آید؛ نه یک کلمه بیشتر، نه یک کلمه کمتر، گاهی هم که اصلا حرفی نمی‌آید؛ از شرط‌وشروطی که با شهدا گذاشته؛ حتی از دوپینگ‌کردنش با تربت امام‌حسین(ع) برای رفتن روی ماشین شهدا که البته خودش می‌گوید: «این یک قانون در زندگی من است» که اگر باشد، «نفسم برای شهدا گرم و با امام‌حسین(ع)، همراه می‌شود!» او رفاقت را با خیلی از همین شهدایی که در مراسم تشییع آنان برایشان می‌خواند و نفس می‌زند، تجربه کرده، مثل «علی شاه‌سنایی» و «جواد محمدی» که اولین رفقای شهیدش هستند؛ شهدای «مدافع حرم» یا حتی شهید «مجتبی حفیظی»، آشپز هیئت رزمندگان درچه که خیلی از شهادتش نمی‌گذرد و توی همین جنگ رمضان، تابوتش روی یکی از همین ماشین‌ها آمد و او حتما به یاد قرار همیشگی ظهرهای عاشورایشان برایش این‌طور خوانده است: «من عالمی دارم اینجا با رقیه، هروقت دستم سوخت گفتم یارقیه… .» مسلم نبی از سال۹۴ و از زمانی که اولین کاروان تریلی تشییع شهدای غواص را در اصفهان راه‌انداخت، مسیر زندگی‌اش، عجیب شد، مسیری که می‌گوید از دعای مادرش دارد؛ وقتی از او سرسجاده نمازش می‌خواهد دعا کند روضه‌خوان شهدا شود، نه مداح…! او اما لابه‌لای خاطره‌هایی که از میکروفون به دست گرفتنش در مراسم تشییع شهدا دارد، یکی را خیلی بیشتر دوست دارد؛آن‌هم روزی که رفت «کرمان» و آرزوی «حاج‌قاسم سلیمانی» را در مراسم تشییعش، روی ماشین صوت و پشت ماشین حامل پیکر او برآورده کرد…! آرزوی سردار برای گرفتن اقرار از مردم که «آیا من در نظر شما انسان خوبی هستم؟» با صدای خود حاج قاسم….و مردمی که اشک می‌ریختند و می‌گفتند: «بله!» مسلم نبی این‌روزها حالا دارد به یک آروزی دیگر هم فکر می‌کند و البته در تدارک آن است، آرزویی که شاید آرزوی مردم اصفهان هم باشد. او به جد دنبال این است که تدارک و آماده‌سازی خودرو حمل پیکر مطهر حضرت آقا در مراسم تشییع‌شان در مشهد به او و بروبچه‌های کاروان اهالی بهشت واگذار شود تا یک کار قشنگ و متفاوت برای رهبرشهیدمان در اصفهان خلق شود. آنچه در ادامه می‌خوانید ماحصل گفت‌وگوی صمیمی و بدون تعارف ما با «مسلم نبی» در میانه یکی از روزهای آتش‌بسِ جنگ رمضان و در میزبانی‌مان از او در دفتر روزنامه اصفهان‌زیباست. در روزهایی که اصفهان شلوغ‌ترین روزهای خود را در تشییع شهدا پشت سر گذاشته است. «مسلم نبی»؛ متولد 1363 و اهل درچه اصفهان است.

از کی و کجا تصمیم گرفتید پابه‌رکاب شهدا بشوید؟

دبیرستانی بودم. توی اصفهان یک مراسم تشییع شهدا بود. فکر می‌کنم نزدیک به ۱۵-۱۴ شهید آورده بودند. از ناحیه امام صادق(ع) تا گلستان شهدا، تابوت شهدا روی دوش مردم می‌رفت. مسیر تشییع به نسبت طولانی بود. هرکسی یک ذکری می‌گفت. بلندگوی خوبی هم در مراسم نبود. خاطرم هست سیدرضا نریمانی هم آن روز تازه آمده بود به میدان و یک پیرمردی بلندگو را داد دست ایشان. من همان‌جا توی مراسم رفتم زیرتابوت یکی از شهدا… گریه‌ام گرفت. گفتم: «شهدا دعا کنید مراسم تشییع بقیه شهدا اینقدر ضعیف و غریبانه نباشد.»توی دلم از خدا خواستم بتوانم این کار را خودم دست بگیرم و الحمدلله این اتفاق افتاد…!

نقطه شروعش کجا بود؟

از همان موقع رفتم دنبال پیدا کردن متن‌هایی در خصوص شهدا. حتی زمانی که آموزشی بودم تبریز. پیدا کردن جملات مربوط به شهید آوینی و هر جمله دیگری در مورد شهدا….حتی جملاتی از شهدا مثل شهید همدانی یا شهید چیت‌سازیان که حضرت آقا در سخنرانی‌هایشان از آنها استفاده می‌کردند. و البته از یک جایی به بعد حضور ما در خانه مادران شهدا شروع شد. از مادران شهدا می‌خواستیم از شهیدشان بگویند. آنها می‌گفتند و من در دفترم می‌نوشتم. و به این صورت عشق به شهدا در من افزون و افزون‌تر شد. تا اینکه رسیدیم به سال 94 و آمدن شهدای غواص که تشییع شهدا به صورت متفاوتی در اصفهان برگزار شد.

و نقش شما در برگزاری تشییع شهدای غواص در اصفهان چه بود؟

از سال ۸۲ که چند تریلی شهدا از شلمچه رفتند به مشهد، یکی از آرزوهای من این شد که شبیه این کار را توی شهر اصفهان انجام دهیم و البته این آرزو همچنان با من بود تا خبر پیداشدن شهدای غواص آمد. اینجا بود که جرقه کار توی ذهن من زده شد و پیش خودم گفتم حتما اصفهان هم شهید زیادی دارد. گذشت و من به نمایندگی از لشکر امام‌حسین(ع) در جلسه‌ای که قرار بود در آن برنامه‌های تشییع شهدای غواص چیده شود، شرکت کردم. مدیر جلسه هم سردار شهید غلامرضا سلیمانی بود. ایده‌ای که مدت‌ها گوشه ذهنم بود، آنجا پیشنهادش را دادم . گفتم برای تشییع شهدا، تریلی راه می‌اندازیم. اولش گفتند کار، کار سنگینی است، سخت است، شدنی نیست، اما من خیال‌شان را راحت کردم که نگران نباشند. گفتم بگذارند این کار را پای لشکر امام‌حسین(ع) و خوشبختانه آنها پذیرفتند. بعد آمدم و تلفن را برداشتم و یکی یکی با رفقای طراح تماس گرفتم و دست یاری به سمت آنها دراز کردم. چیزی نگذشت که طراحی تریلی‌ها شروع شد. سه تا تریلی آمد وسط. طرح روی یکی از تریلی‌ها شد یک قایق….طرح تریلی دوم دری که مادری پشت آن منتظر فرزندش است و طرح تریلی سوم هم یک محراب. و به این صورت خدا ذوق این کاروان را در دل ما انداخت و این حرکت در اصفهان ادامه‌دار شد…. البته من در این مسیر اقرار می‌کنم هرچه دارم از دعای اجابت شده مادرم است. یکبار به ایشان که سرسجاده نماز نشسته بود، گفتم: «میشه برام دعا کنی روضه‌خون شهدا بشم؟» من اون روز از کلمه مداحی استفاده نکردم. گفتم: «روضه‎‌خون.» مادرم گریه‌اش گرفت و گفت: «خدایا هرچی میخاد بهش بده.»

پس دعایش با مادر بود و اجابتش با شهدا…

بله. سال ۹۴ یاعلی را گفتم و رفتم بالای ماشین شهدا. اولین جمله‌ای که به شهدا گفتم هم این بود که خودتان به من جمله بدهید تا من واسطه بشوم بین شما و مردم. چندتا شرط هم گذاشتم؛ یکی از شرط‌ها همین بود که تا شما به من جمله ندهید، من حرف نمی‌زنم. یعنی اینکه دلم را خودتان راه بیندازید. در کنار این شرط و شروطی که با شهدا داشتم، دوپینگ هم همیشه با خودم داشتم. یکی از این دوپینگ‌ها، تربت امام حسین(ع) است. از واجباتی که همیشه همراه خودم داشتم. من همیشه هرجایی بخواهم بروم و از شهدا بخواهم حرفی بزنم، باید همراهم تربت داشته باشم. این یک قانون در زندگی من است. اصلا به واسطه همین تربت است که نفسم گرم و با امام حسین(ع) همراه می‌شود. یک بیت شعر هم هست که همیشه آن را توی دلم می‌گویم، نه پشت میکروفن!
یا فاطمه روز حشر ستاری کن ،دل‌سوختگان را زکرم یاری کن، ما با همه گفتیم که با زهراییم، تو نیز بیا و آبروداری کن.

پیش آمده بروید توی مراسم تشییع شهدا، میکروفن دست بگیرید اما حرفی برای گفتن نداشته باشید….؟

بعضی وقت‌ها هم رفتم پشت میکروفن ، هیچ حرفی نزدم، میکروفن را دادم و آمدم پایین. گاهی حتی چند دقیقه‌ای به تابوت شهید نگاه کردم. دوتا یا حسین گفتم و آمده‌ام پایین. سعی کرده‌ام و همیشه از اهلبیت و خود شهدا خواسته‌ام برای شهدا تئاتر بازی نکنم. چون می‌دانم اگر خود شهدا به من نفس بدهند، حرف و سخن من مطمئنا اثر خواهد گذاشت. این‌طور نیست که خودم بروم جمله بسازم. گاهی اوقات حتی رفتم زیرتابوت شهدا، دست گدایی دراز کردم و گفتم آهای شهدا خودتان به من کمک کنید و آنچه که باید به زبان من بیاید را ،به زبانم بیاورید. به عنوان نمونه، شهید مصطفی جلالی یکی از رفقای ما در آخرین تشییع‌های شهدا، پیشرو کاروان اهالی بهشت بود. روزی که برای تشییع مصطفی رفتم مبارکه، بچه‌ها گفتند: چرا پشت میکروفن نمی‌روی؟ گفتم: مصطفی نمی‌گذاره. بچه‌ها می‌خندیدند و می‌گفتند: یعنی چی؟ گفتم: خوب مصطفی باید جمله بده… روز بعدش یک مراسم تشییع هم توی روستایشان بود. رفتم بالا و شروع کردم به حرف زدن طوری که بعد از مراسم همه آمدند و به من گفتند: چرا دیروز این‌ها را نگفتی؟ گفتم: برای این که امروز مصطفی این‌ها را به زبان من آورد.

رفتن شما روی ماشین و حرف زدنتان یک بحث است، حس و حال مردم در مراسم تشییع هم یک بحث دیگر. مواجه شما با حس و حال مردم ، چقدر روی شما تاثیرگذار است. روی شما، حتی روی جملاتی که به زبان می‌آورید؟

خیلی اثر دارد. من از بالا جمع را می‌بینم و ارتباط می‌گیریم. وقتی می‌بینم یک نفر خیلی سیمش وصل شده و حال خوبی دارد و مثلا دستش را آورده بالا و دارد با شهید حرف می‌زند، این خیلی رو ی من اثر می‌گذارد. اصلا همان آدم است که من را راه می‌اندازد. بعضی وقت‌ها نگاه می‌کنم از بالای ماشین، حال بعضی از این مردم، خیلی خریدنی است. چون واقعا با دل شکسته آمدند. اینجاست که من حس می‌کنم پیش این آدم‌ها، واقعا هیچ چیزی برای خودم ندارم. من دارم حرفش را می‌زنم، ولی آن آدم، دارد با تمام وجود دنبال شهید می‌آید. من دارم آن بالا از شهدا می‌گویم و اثرگذاری این موضوع می‌شود جواد محمدی که آن پایین دارد سینه می‌زند و اشک می‌ریزد. می‌شود مهدی اسحاقیان که دارد نوکری می‌کند، می‌شود امید اکبری که آمد و به من گفت: «مسلم این سوییچ آمبولانس که همیشه می‌دادی به جواد، قول بده بدی به من.» گفتم: «برو بابا دیر اومدی، زودم میخای بری… تو حالاحالاها باید بدوی تا شهید بشی…» گفت: «حالا تو قول این سوییچ رو به من بده.» من هم سه بار یا چهار بار بیشتر بهش آمبولانس ندادم و بعدش نوبت خودش شد و شهید شد. و یا مسلم خیزاب که برای تشییع شهدای غواص اومد و به من گفت : «یه کار به من بده.» گفتم: مسلم، اون بالا، روی تریلی، همیشه دعواست سر این‌که کی اون بالا بایسته اما باورکن همه خبرها اون پایینه. من حاضرم برات بشمرم که بدونی اون پایین تریلی، چندتا شهید داده ، بالا ی تریلی چندتا شهید…! به مسلم گفتم این لاستیک طرف راننده با تو. راه تریلی را باز کن. مسلم هم قبول کرد. توی وصیتنامه‌اش هم هست. نوشته من شهادتم را از شهدای غواص گرفتم. راه تریلی رو باز می‌کردم و می‌گفتم خدایا راه شهادت را برای من باز کن.

هیچ‌گاه از این تریبون برای صحبت با مردم هم استفاده کرده‌اید؟ یعنی آن را فرصتی دانسته‌اید برای گفتن برخی از حرف‌هایی که شاید هرجایی نشود به مردم گفت؟

بله؛ همین طور است. من وقتی میکروفن دست می‌گیرم، گفتن بعضی جمله‌ها و حرف‌ها را برای مردم طلایی می‌دانم. به عنوان مثال الان که کشور درگیر جنگی شده که سال‌ها پیش خیلی‌ها مثل سردار سلیمانی و شهدای مدافع حرم زحمت کشیدند که پای آن به کشور ما باز نشود، گفتن این حرف‌ها را خیلی واجب می‌دانم. «یادتونه بعضیا می‌گفتند چرا میرند سوریه، چرا میرند پول میگرند؟ یادتونه می‌گفتند ما خودمون تو ایران هزارتا مشکل داریم؟ بعضی وقت‌ها آدم نباید بعضی چیزها رو تجربه کنه، اما بعضی چیزها رو خدا تجربه‌شو گذاشته جلوی آدم که یادمون نره! چقدر بعضی‌ها به این مدافعان‌حرم زخم زبون زدند، گفتند چقدر پول بهشون میدند میرند سوریه. یه روزی می‌خندیدند که ایران جنگ بشه، دیدید که شد. حالا که شده، باید بایستیم که کمرشون رو بشکنیم….» الان گفتن این حرف‌ها خیلی واجب است. یکی برای این‌که مردم بدانند آن اتفاقی که درسوریه افتاد، باید جلویش را محکم می‌گرفتیم، که متاسفانه نگرفتیم.، رفتیم شهید دادیم، اما سوریه رفت. همه گفتن خب بره، دیدیم سوریه رفت، چه اتفاقی افتاد؟ هواپیماهای دشمن راه‌شان باز شد. چه اتفاقی افتاد؟ هیچ، یواش یواش آمدند جلو. چه اتفاقی افتاد؟ اولین باری که سردار سلامی و بقیه فرماندهان را زدند، گفتند فقط با اینها کار دارند بعد دیدند نه، انگار مساله جدی است! جنگ دوازده روزه که تمام شد، به خیال خام خود که اینها می‌روند پی کار خودشان، باز دیدند نه اینطور نیست… این‌بار جور اما دیگری به میدان آمدند، حالا پای مردم هم به این جنگ باز شده است.

بعد از تشییع شهدای غواص به صورت کاروان تریلی، این حرکت در اصفهان ادامه‌دار شد. درست است؟

بله سال ۱۳۹۶ کاروان بعدی بود. بعد از آن کرونا شد و گذشت تا سال ۱۴۰۰.آن موقع من رفتم بنیاد حفظ آثار و گفتم شهدا دارند جمع می‌شوند، بیایید کاروانش کنید. بچه‌های ما هم هستند، می‌آیند پای کار. از اینجا بود که اسم «کاروان اهالی بهشت» روی کاروان تشییع شهدا آمد. از سال ۱۴۰۰. و تا به امروز که ۶ سال از آن می‌گذرد، کاروان اهالی بهشت در اصفهان ماندگار شده است و حتی برخی از استان‌های دیگر هم از ما الگوگیری کرده‌اند.

ماندگارترین تشییع شهدا که خیلی دوستش دارید…!

برای تشییع حاج قاسم سلیمانی راهی کرمان شدیم. ماشین صوت را بستیم و همه چیز آماده بود. میدان دوم کرمان نقطه‌ای بود که ما ایستاده بودیم. صدای اذان ظهر که بلند شد، استرس وجود من را گرفت که نکند الان تریلی حاج قاسم از راه برسد و ما اینجا هیچ کاره باشیم. نماز ظهر را که خواندیم، توی دلم به حاج قاسم گفتم ما بچه‌های حاج احمد کاظمی و حاج‌حسین خرازی این همه راه را به عشق شما آمدیم. ما را یک گوشه، جا بدهید که بیخود اینجا نباشیم. ماشین صوت کرمانی‌ها یک ماشین بود که آمد و به میدان دوم رسید. به ما گفتند صبر کنید اینها ماشین صوت‌شان برود. ماشین صوت رفت در خیابانی که قرار بود به گلزار شهدای کرمان متصل شود. این ماشین که رفت، ما پشت سر آنها رفتیم. آرزوی من هم این بود که یکی از آرزوهای حاج قاسم را برآورده کنم. کدام آرزو؟ حاج‌قاسم گفته بود آرزویم این است یک‌بار کنار پیکر من این اقرار «آیا من در نظر شما انسان خوبی هستم؟» گرفته شود. من می‌خواستم این آرزو را حالا کنار پیکر حاج قاسم برآورده کنم. من اصلا با این نیت رفته بودم کرمان. ماشین صوت مسیر اصلی را رفت اما حادثه پیش آمده و مجروح و شهید شدن عده‌ای از مردم باعث شد شورای تامین کرمان از آنها بخواهد مسیر را ادامه نداده و بروند توی کمربندی. آنها رفتند داخل کمربندی و ما ماندیم ماشین حمل پیکر حاج قاسم و مردمی که داشتند دسته دسته می‌آمدند…همان لحظه به رفقا روی ماشین گفتم بلند شویدو نگاه کنید. گفتم حاج قاسم همه آنها را رد کرد و کار را داد دست بچه‌های حاج احمد کاظمی و حاج حسین خرازی. بعد هم خودم میکروفن را دست گرفتم و گفتم: «من آمدم کرمان تا یکی از آرزوهای حاج‌قاسم رو برآورده کنم.» هر کسی دوست دارد همراه ما آرزوی حاج قاسم را برآورده کند، یک بله بگوید. بعد هم بلافاصله فایل صوتی را پخش کردم. حاج قاسم با صدای خودش گفت و از مردم اقرار گرفت که «آیا من درنظر شما انسان خوبی هستم؟» و مردم همه اشک ریختند و گفتند« بله»! از اینجا به بعد نشستم و میکروفن رو دادم به آقا جواد حیدر و بقیه دوستان. گفتم من کارم را انجام دادم. من آمده بودم کرمان برای برآورده کردن همین یک آرزوی حاج قاسم که الحمدلله انجام شد.

اولین رفیق‌تان که شهید شد…؟

من اولین رفیقم که شهید شد، که خیلی با هم رفیق بودیم و شهادتش خیلی برای ما سنگین بود، جواد محمدی بود و البته قبل از جواد، شهید علی شاه‌سنایی. یعنی علی اول رفت و بعد جواد. من و علی مثل برادر بودیم. اول رفتن علی من را خیلی سوزاند و بعدش رفتن جواد. کم کم، یکی یکی بچه‌ها رفتند….. تا همین چند روز پیش که حسین یوسفی رفت، مجتبی حفیظی رفت، حاج محمدعلی جزینی رفت، علی عابدی رفت. این چهارتا، چهارتای آخری رفقای شهیدمان در جنگ رمضان هستند.

از آخری‌ها، شهادت کدام شهید شما را بیشتر سوزاند؟

مجتبی حفیظی از رفقای نزدیک من بود که در جنگ رمضان به شهادت رسید. من و مجتبی از نوجوانی با هم بودیم. دبیرستان که می‌رفتیم یک جلسه‌ای داشتیم به نام حسنعلی زمانی. در خلال همین جلسات یک بار با هم رفته بودیم گلزار شهدای شهر خودمان درچه. وقتی متوجه شدیم مادران شهدا با چادر خاکی از گلزار می‌روند بیرون، گفتیم خیلی باید به ما بربخوره که مادر شهید بیاید اینجا، سرمزار پسرش و با چادر خاکی برود خانه. آنجا بود که تصمیم گرفتیم شب‌های پنجشنبه با یک جمع بیشتری حدودا بیست نفره برویم برای شستن گلزار شهدا. شلنگ و تی این برنامه همیشه با مجتبی بود. کارمان که تمام می‌شد تازه می‌افتادیم به آبپاشی و خیس کردن همدیگر. یک قاب عکس خالی هم بود توی گلزار شهدای درچه. ایستگاه آخر برنامه‌مان آنجا بود. یکی یکی می‌نشستیم توی این قاب خالی و عکس می‌گرفتیم. هرکسی عکس می‌گرفت، می‌گفت اینجا جای منه. یکبار به بچه‌ها گفتم باید مسابقه بگذاریم، ببینیم اینجا جای کی و قسمت کدوم یکی از ما میشه. مسابقه‌ای که یازده سال طول کشید و اولین برنده آن جواد محمدی شد و حالا دومین برنده‌اش، مجتبی حفیظی از این جمع است. من و مجتبی، غیر از گلزار شهدا، یک قرار همیشگی دیگر هم داشتیم.

و این قرار همیشگی با مجتبی حفیظی کی و کجا بود؟

شهید مجتبی حفیظی، توی گردان کار پشتیبانی می‌کرد و توی هیئت‌مان آشپز بود. مجتبی یک قرار همیشگی با ما داشت. روز عاشورا. قراری که هرسال روز اول محرم که می‌شد میزد سر شونه ما و می‌گفت «مسلم ظهر عاشورا یادت نره». خب ظهرهای عاشورا همه روضه دارند، تو این خونه، تو اون خونه….! اما من وعده‌ام چند سال بود، یک جا بود که آن را به همه وعده‌های دیگر ترجیح می‌دادم…..حالا من با کی وعده داشتم؟ با مجتبی حفیظی. مجتبی کجا بود؟ توی آشپزخانه هیئت رزمندگان درچه. مجتبی از روز اول محرم، توی آشپزخانه بود و تنها وقتی که می‌رسید بنشیند پای روضه امام حسین(ع) و گریه کند، همان ظهر عاشورا و ساعت دو و نیم-سه بعدازظهر، لحظه شهادت ارباب بود. چهار-پنج سال بود کار من شده بود همین…! ماندم عاشورای امسال اگر باشم با جای خالی مجتبی چه کنم. مجتبی از من می‌خواست ظهر عاشورا بروم برایش روضه بخوانم و من می‌رفتم این شعر را برایش می‌خواندم: «من خوان بودم، غصه و غم پخته‌ام کرد/ این پخت و پزهای محرم پخته‌ام کرد…» تا می‌رسیدم به این مصرع که «این جا همان جاییست که زینب می آید، بیشتر زهرا می‌آید…» شانه‌های بچه‌ها می‌لرزید و صدای گریه‌شان می‌رفت بالا. می‌گفتم آشپزها، مجتبی، ….، اسم تک‌تک‌شان را می‌آوردم… نزدیک به ده نفر آشپز بودند….می‌گفتم این بیت مال شماست. «من عالمی دارم اینجا با رقیه، هروقت دستم سوخت گفتم یارقیه.»

حس جاماندگی از رفقای شهیدتان را ندارید؟

این حس که هست، اتفاقا اگر نباشد، غفلت است. مسلم خیزاب قرار بود برای شهید تورجی‌زاده یادواره بگیرد. به دلایلی مراسم لغو شد. آمد دست من را گرفت. زد زیر گریه و گفت: «مسلم آبروی من پیش مادر شهید تورجی‌زاده میره، چیکار کنیم…؟!» رفتیم سر مزار شهید و مراسم را بردیم آنجا. یا مثلا علی شاه‌سنایی دست من را می‌گرفت و می‌گفت: مسلم دنبال شهدا میری، کاری داشتی به من بگو…! یک موقعی هم شهید جواد محمدی سر نه گفتن توی کاروان شهدای غواص، یک هفته با من قهر بود. یا مثلا آخری‌شان شهید حسین یوسفی بود که توی جنگ رمضان به شهادت رسید. حسین همیشه این جمله را به من می‌گفت: «مسلم دوستت دارم. ما رو دوست داشته باش. تو این کار شهیدا ما رو ببر.» حسین عاشق چای آتیشی بود. همیشه می‌گفت این کار رو بده من انجام بدم.

آقای مسلم نبی در شبانه‌روز چند ساعتش را با شهدا می‌گذراند؟

نمی‌دانم. به خیلی موارد بستگی دارد. هر وقت تشییع شهدا باشد که می‌دویم و می‌رویم، هروقت هم نباشد که به یادشان هستیم.

و چقدرش را با خانواده؟

من همیشه یک قانون دارم، وقتی هستم، هستم. الحمدلله خانواده‌ام خیلی کمک می‌کنند. واقعا دارند ایثار می‌کنند. من فکر می‌کنم ثواب همه این کارهایم به خانمم می‌رسد.

خسته نشدید از راهی که آمدید؟

خسته؟؟ خدانکنه…. !! من به خدا گفتم تا هروقت به درد نخوردم، آبرودار ما را ببرید. من بعضی وقت‌ها خصوصا این اواخر که واقعا بدنم نمی‌کشید، به شهدا می‌گفتم اجازه بدهید دینم رو ادا بکنم. چون من یک وعده‌ای کردم با شهدا. گفتم هرچقدر می‌توانید من را در این مسیر در به در کنید. بی‌خواب کنید…. همین الان هم که اینجا نشستم، 220 میلیون به شهدا بدهکارم اما خیالم راحت است که این بدهی برمی‌گردد…. من توی زندگی شخصیم بدهکار نیستم، ولی برای شهدا چرا…. اما خیالم راحت است برای شهدا همه چیز جور خواهد شد..!

سوال آخر و بدون تعارف؛ برای شهدا پول هم می‌گیرید؟

تا حالا یک هزاری هم نگرفتم. من همه زندگی‌‌ام را از شهدا دارم. همه را. من حتی خانه می‌خواستم، از شهدا گرفتم. خانه داشتم اما کوچک بود. دلم می‌خواست یک خانه بزرگ‌تر داشته باشم که بتوانم روضه امام حسین(ع) بگیرم. برای شهدا برنامه بگیرم. تا این‌که یک‌بار رفته بودم راهیان‌نور، نشستم کنار اروند و از شهدای گمنام اروند خواستم و به طرز عجیبی حاجتم را آنجا گرفتم.