تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!

همه من، بُهت است. لالم. کلمه‌هایم گم می‌شوند. چرا من واژه‌ای پیدا نمی‌کنم؟! چه عجیب که دست‌هایم به حرف افتاده‌اند. می‌لرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا می‌زند روی کاغذ.‌ هنوز واژه‌ای متولد نشده، خط می‌زنم سفیدی کاغذ را.

تاریخ انتشار: 11:38 - سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1405
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
تو همیشه زیبایی با این لبخند قندپهلویت!

به گزارش اصفهان زیبا؛ همه من، بُهت است. لالم. کلمه‌هایم گم می‌شوند. چرا من واژه‌ای پیدا نمی‌کنم؟! چه عجیب که دست‌هایم به حرف افتاده‌اند. می‌لرزند حسابی. خودکار توی دستم در جا می‌زند روی کاغذ.‌ هنوز واژه‌ای متولد نشده، خط می‌زنم سفیدی کاغذ را.

اضطراب دارم.
شبیه کسی که جواب سوال‌های امتحان سختی را بلد است اما دستش، جانی برای نوشتن ندارد. خودم را جمع و جور می‌کنم. دستی به سر و صورت کلمه‌هایم می‌کشم. کاش زمان، همان‌جا و درست همان لحظه متوقف می‌شد. کاش یکی تافت می‌زد به دنیای دخترک و آن لبخند برای همیشه همان‌طور ثابت می‌ماند.

ساعت از نیمه شب گذشته است. هنوز محو عکسم. به رد بُرسی که مانده روی تار موهای دخترک فکر می‌کنم. به دست‌هایی که موها را با حوصله تمام جمع کرده و با دقت پیچیده در هم.
به آن گل‌سر سفید که نشسته در قلب موهایش. می‌روم به چند دقیقه قبل‌تر. به لحظه‌ای که او از بین چندین گل‌سر کشوی کمدش، این یکی را انتخاب کرده و دوان دوان از سمت اتاقش رفته به سمت مادر و گفته: «این را بزن، به نظرم از همه‌شون قشنگ‌تره.»

نگاهم می‌رود سمت آن چند تار مویی که رسیده‌اند به هم و از کنار پیشانی‌اش خزیده‌اند پشت گوشش. لابد با شیرین زبانی که برای مادر داشته گفته که این طوری خوشگل‌تر می‌شود.
عکس، بوی زندگی می‌دهد. بوی غذای تازه، چیزی شبیه ماهی برشته. عطر غذای دریایی جنوب از عکس شُره می‌کند در وجودم. غذایی که حسابی هم جا افتاده است.‌ مامان ها بلدند روز تولد دخترشان چطور سنگ تمام بگذارند.

از سفیدی لباسش که می‌گذرم، می‌رسم به جوجه زردرنگی که نشسته وسط لباس دخترک، جوجه‌ای که شده کیک و نشسته بین دست‌های کوچکش. از رد انگشتی که آغشته شده به کیک و نشسته روی صورت دختر، واژه‌های خوشمزه‌ای که قبلش بین او و مادر و پدرش رد و بدل شده را می‌شنوم.

قربان‌صدقه‌هایی که هیچ وقت تمام نمی‌شود. من می‌میرم برای این رد ناهمگون زرد رنگ دوست‌داشتنی. خط خنده‌اش، زیبای‌هایش را چندبرابر کرده است. از شکوه لبخندش، دندان‌هایش جوانه‌ زده‌اند.
دندان‌هایی که هنوز دندان شیری است و وقت ریختنش نرسیده از بس که کوچک است این دختر. سیاهی چشم‌هایش دلم را می‌لرزاند. حال دلم شبیه حال چند دقیقه پیش دست‌هایم می‌شود، با این تفاوت که دلم می‌لرزد و این بار سراسر چشم‌هایم اشک می‌شود.

دور نگاهت بگردم. چه حالی دارد عکاس این عکس حالا که تو را مرور می‌کند. راستش می‌دانی من بلد نیستم از میناب و مدرسه و دانش‌آموزانش بنویسم. کوچکم برای نوشتن از این غم بزرگ و محترم. من حتی به آن روز نمی‌توانم فکر کنم. به روزی که، لا حول و لا قوه الا بالله… من دوست دارم تو را همیشه، همین‌طور زیبا مرور کنم. با همین لبخند قند پهلویت، دخترجان. سفرت بخیر دختر نازنین میناب. همیشه همین قدر قشنگ بخند.