چراغ آخر خانه هم خاموش شد!

و پناه بر خدا از اندوهی که عصاره جان را می‌مکد و آدم می‌شود ساقه‌ای سست و ناتوان. توان برای ایستادن تمام می‌شود و ناگهان ساقه جوان در خاک می‌غلتد.

تاریخ انتشار: 19:34 - چهارشنبه 27 خرداد 1405
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
چراغ آخر خانه هم  خاموش شد!

به گزارش اصفهان زیبا؛ و پناه بر خدا از اندوهی که عصاره جان را می‌مکد و آدم می‌شود ساقه‌ای سست و ناتوان. توان برای ایستادن تمام می‌شود و ناگهان ساقه جوان در خاک می‌غلتد.

او رفته بود، مادر را می‌گویم درست از همان لحظه‌ای که خانه‌اش اسیر خشم وحشیانه دشمن شد و صدای خنده پسرانش بین آوار گم و دست گرم همسرش، سرد شد.

مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که بعد از ساعت‌ها چون شکوفه‌‌ای جوان در امتداد بهار از بین آوار، جوانه زد. مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که خودش را در بین خروارها آوار تنهای تنها دید، همانجا که بهت، خیمه سنگینی انداخت روی تن چشم‌های به غبار نشسته از در و دیوار خانه‌اش.

مادر رفته بود، درست از همان لحظه‌ای که خاک خانه شده بود رفیقش، درد و دل می‌کرد با آواری که همین چند روز پیش، سرپناهش بود و حالا شده بود تنها شاهد روزهای خوبش و او رد نفس شاهین و شاهانش را از دیوارهایِ غبار شده می‌گرفت.

مادر رفته بود، درست از همان لحظه‌ای که اسیر شده بود در روزهای کش‌دار بدون عزیزانش، روزهایی که سخت شب می‌شد و سخت‌تر، صبح. روزهای گرمی که سردش می‌شد از تنهایی، از غیبت پاره‌های تنش که به خاک سپرده بود‌.

مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که چراغ خانه بی‌رمق شد و غمش مدام قد ‌کشید و ریشه ‌کرد در تمام جانش.

مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که اشک هایش یخ زد و شد سایه‌ای بی‌جان که دنبال گمشده‌هایش می‌گشت، یک نفر، دو نفر، سه نفر، نَه، تمام زندگی‌اش. مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که با جانی نیمه‌جان، پیکر بی‌جان پسرش را در آغوش گرفت و رمقی برای دل کندن نداشت.

مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که قلبش شمارش معکوس را شروع کرده بود. می‌تپید اما نه برای ماندن، بلکه برای رفتن و رسیدن به همسرش، رسیدن به پسرانش، همان‌طور که قول داده بود.

مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که نگاه سرگردانش، از میان آوار، به دنبال نشانه‌ای از زندگی می‌گشت. ردی از امید که سرپا شود، که کمر راست کند، که امید بپاشد روی قلبش که عشق جوانه بزند که مادری کند که مادری را تمام کند.

مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که پسرانش را صدا می‌زد و سهمش می‌شد سکوت، گوش به زنگ در خانه‌ای که نبود، می‌سپرد و برای همیشه صدای کلیدی که دیگر در قفل در نمی‌چرخید، نصیبش می‌شد.

مادر رفته بود درست از همان لحظه‌ای که راه خانه را پیدا کرد، نشانی جدید خانه را، مزاری کنار مزار جگرگوشه‌هایش و جایی کنار همسرش.
مادر رفته بود، از صبح همان روز ششم فروردین!