به گزارش اصفهان زیبا؛ هر روزِ جنگ، تلفن را برمیداشت و به برادر ته تغاری خانهشان؛ «حسن» که بعد از رفتن بابا شده بود ستون و پناه مادر، زنگ میزد. خبر داشت که شهرک صنعتی جی این روزها تهدید شده و همین حرف و نقلهایی که از این طرف و آن طرف میشنید، دلش را ناآرام کرده بود.
آن روز اما قصه جور دیگری رقم خورد؛ بیست و سوم اسفندِ یکهزار و چهارصدوچهار، روزی که موشکهای آمریکایی صهیونی شهرک صنعتی جی را هدف قرار دادند.
خواهر حسن؛ آن روز برعکس روزهای قبل تلفن را برنداشت تا جویای احوال برادرش حسن شود و مثل همیشه سفارش کند و بگوید: «آجی خیلی حواستون باشه، میگن جنگندهها میاند اون طرفها…» «مریم جمالوند»؛ خواهر شهید «حسن جمالوند» حالا راوی آن روز شده است؛ روزی که هنوز که هنوز است مثل یک فیلم سینمایی روزی صدبار جلوی چشمانش اکران میشود.
شنبه بود و اول هفته… سروصداهای جنگ باعث شده بود از صبح استرس عجیبی داشته باشم. به همه چیزی فکر میکردم اما یک درصد هم این که چنین اتفاقی برای برادرم بیفتد، در باورم نمیگنجید.
ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که رفتم سمت گوشی و نت گوشی را روشن کردم. چشمم یکدفعه روی یک خبر قفل شد. «شهرک صنعتی جی مورد حمله قرار گرفت».
همه بدنم یکدفعه سرد و بیحس شد. به دخترم مائده گفتم: «نکنه کارگاه دایی حسن را زده باشند؟!»
دلم آشوب شده بود و قلبم تند تند میزد. دخترم گفت: «مامان به دلت بد راه نده؛ انشالله که اونجا نیست.»
غیر از حسن، یکی دیگر از برادرهایم هم آنجا کار میکرد. تلفن را برداشتم. اول شماره برادر بزرگترم؛ آقا حجت را گرفتم. خاموش بود.
بعد شماره حسن. تماس امکانپذیر نبود. حالا دلهرهام صدبرابر قبل شد. توی پوست خودم نمیگنجیدم. میترسیدم خبری از مادرم بگیرم یا حتی بروم خانه مادر، اوضاع بدتر از این شود.
اینکه مادر ناراحتی قلبی داشت و اینکه اگر کوچکترین حرفی در این خصوص به ایشان منتقل شود، دچار مشکل خواهند شد، من را برای رفتن به آنجا مردد کرده بود.
خیلی دلآشوب بودم. توی دلم میگفتم: «خدایا چی کار کنم؟ چی کار نکنم؟ خودت یه راهی بگذار جلوی پای من…» در همین حال و احوال بودم که همسرم از محل کار رسید.
گفتم اگر میتوانید من را ببرید خانه مادر. پرسیدند: «این موقع روز؟» «مگر اتفاقی افتاده؟» ماجرا را برایشان تعریف کردم و با هم رفتیم. وقتی رسیدیم خانه مادر، دیدم مادر هم در دلهره و پریشانی عجیبی هستند و دل توی دلشان نیست.
تا چشمشان به من افتاد، گفتند: «نمیدونم چرا حسن آقا امروز نیومدند هنوز خونه؟» و همینطور یکریز میگفت: «نکنه یه اتفاقی برای پسرم افتاده باشه؟» «نکنه چیزی شده باشه؟»
سعی کردم مادر را آرام کنم ولی واقعیت چیز دیگری بود. نگرانی مادر هم مثل نگرانی من بود. من به خاطر حال مادر باید خودم را نگه میداشتم.
حسن آقا اصلا از این اخلاقها نداشت که کسی، به خصوص مادر و خانوادهاش را از خودش بیخبر بگذارد. او برای پنج دقیقه دیر آمدنش هم خانواده و مادر را از این موضوع مطلع میکرد.
چندساعتی که گذشت، کم کم خبردار شدیم آقاحجت در بیمارستان است و مجروح شده اما از حسن هنوز بی خبر بودیم و این بیخبری از او، حال همه ما و بیشتر از آن، مادر را بدتر کرده بود. همینطور راه میرفت و میگفت: «بچه من از این اخلاقها نداشت که مادرش را از خودش بیخبر بگذارد».
مجبور شدیم که برای کنترل اوضاع و شرایط جسمی مادر بگوییم که حسن هم دستش رفته زیردستگاه و بیمارستان است، شاید آرام شود.
برادرها اما همچنان دنبال حسن بودند؛ هم درشهرک صنعتی جی هم در بیمارستانها… هیچ خبری از حسن ولی نبود! نه از اسم او و نه از فامیلش…
آن شب به هر سختی که بود گذشت. و فردا، پسفردا ….و ما همچنان در بیمارستانها و حتی در باغرضوان دنبال ردی از حسن بودیم.
جستوجوها اما ما را به چند پیکر از شهدای شهرک صنعتی جی که قابل شناسایی نبود، رساند. وقتی از مادر آزمایش DNA گرفتند، یکی از آنها حسن شد؛. جگرگوشه و عزیز ما! همانکه موشک صورت او را متلاشی کرده بود و همین موضوع باعث شده بود که پیکرش به این راحتی برای خانواده او قابل شناسایی نباشد….!
شهید حسن جمالوندِ بیست و نه ساله، این روزها داشت مهیای رفتن به زیریک سقف مشترک با همسرش؛ پریسا عزیزی میشد. خانهای که «تک تک وسایل آن را با عشق و ذوق با هم چیده بودند» و قرار بود تا قبل از محرم، مراسم عروسیشان را به پا کنند.
خواهرش میگوید: «حالا نه تنها رفتن حسن بلکه تکتک نشانههایی که از حسن مانده، داغی شده سنگین بر روی دل ما…»؛ داغی که شاید حالاحالاها بنای سوختن داشته باشد!



