به گزارش اصفهان زیبا؛ بماند که اشکهایمان را انبار کردهایم کنج دلمان که به وقتش یک دل سیر گریه کنیم و ادای دین داشته باشیم در برابر چشمهای به غبار نشستهمان. بماند که رسیدگی به زخمِ حرفهای بیحساب که خش انداخته به قلبمان را گذاشتهایم برای بعد.
بماند که داغ یتیمی از اسفند سالِ صفر سخت، خیمه زده به جانمان و هنوز درست و حسابی با هم گریه نکردهایم و بیش از نود روز و شب است که با هم مشق مقاومت را مرور میکنیم. سرتان را درد نیاورم. درد و دلها و گریههای ادا نشده بماند برای بعد و برای روزگار بعد از جنگ. راستش اینها را گفتم که برسم به یک عکس.
عکسی که چند روز پیش درست زمانی که در حال گذر از دنیای مجازی بودم، دیدم. پای عکس نوشته شده بود: «از این عکس فقط نقشهی ایران روی دیوار باقی مانده.»
دروغ چرا، کنایه داشت و حسابی هم کامم را تلخ کرد. اما، درست نوشته بود. ایران ما، محصور شده بود در شکوه مردانی که چون کوه حلقه زده بودند دورش. جانهای شریفی که از خود عبور کرده و حالا همهشان، جان فدا شدهاند.
جان فدای ایران برای از دست نرفتن غباری از آن. من انسانیت را در اعلیترین نقطه در این عکس دیدم. به تماشای هجرت با شهادت نشستم. وداعی دیدم که در آن راهی نو آغاز شد. جانهای محترمی که پای پرچم دوستداشتنی مان، فدایی شدند. غیرت دیدم که قاب شده بود تمام قد. ابرمردانی دیدم که رفتند تا وطن بماند که قدش زیر بار بمب و موشکی که به دستور آن مرد شیرین عقل، بر سر ایرانمان ریخته میشد، خم نشود.
چه امتحانی بود این امتحان. چه امانتداری کردند مردان و زنان دیارمان درست در هنگامه خطر. خاک وطن شد محراب، شد قبلهگاه غرور. شد حرف اول همه مردم دنیا. بله، آقا یا خانمی که با چند کلمه و ایموجی، خواستی شیرین کاری کنی؛ تو چه میدانی که سرزمین ما روی شانههای همین مردان بوده و خوابش را ببینی که روزی زمین بخورد.
راحتتر بگویم، در خواب ببینی که وجبی از خاکش از دست برود و کوچک شود. امیدوارم چشمهایت را باز کنی و ببینی دنیا چطور خیره مانده به این عزت و بردباری. ببین به حرمت خون پاک همین مردان چه کوچک شده این ابر قدرت پوشالی رنگ پریده که بوی تعفنش دنیا را برداشته است. کاش برای یک بار هم که شده بفهمی که همه این جانهای محترم رفتند تا جاودانه شود این سرزمین. کاش فقط خواب باشی و خودت را به خواب نزده باشی که راهت سخت و کارت سختتر خواهد شد…!



