سیده الهام صادقی، بازمانده جنگ رمضان، 70 روز با داغ همسر و فرزندانش زندگی کرد؛ اما رفت تا به قولی که داده بود، عمل کند

روایت ناتمام همسر و مادر دو شهید!

خبر، کوتاه بود؛ آن‌قدر کوتاه که در چند خط جا می‌شد. «سیده الهام صادقی»، زن ۳۲ ساله‌ای که در بمباران ششم فروردین محله هفتون، همسر و دو فرزند خردسالش را از دست داده بود، از دنیا رفت.

تاریخ انتشار: 12:00 - چهارشنبه 27 خرداد 1405
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
روایت ناتمام همسر و مادر دو شهید!

به گزارش اصفهان زیبا؛ خبر، کوتاه بود؛ آن‌قدر کوتاه که در چند خط جا می‌شد. «سیده الهام صادقی»، زن ۳۲ ساله‌ای که در بمباران ششم فروردین محله هفتون، همسر و دو فرزند خردسالش را از دست داده بود، از دنیا رفت.

اما پشت این چند خط، روایتی خوابیده که به دشواری می‌توان آن را در چند جمله خلاصه کرد؛ روایت همسر و مادر دو شهید که در یک شب بهاری، همه زندگی‌اش زیر آوار ماند و خودش، هفتاد روز بعد، در حالی چشم از جهان بست که هنوز بار آن داغ سنگین را بر دوش می‌کشید.

این روزها شبکه‌های اجتماعی پر شده از تصویر او؛ زنی با چهره‌ای آرام و نگاهی که انگار ردی از اندوهی عمیق را در خود پنهان کرده است. تصویری از لحظه وداع او با همسر و دو فرزند خردسالش یکی از این تصاویر است. الهام صادقی کنار پیکر شاهین و شاهان ایستاده و در میان اشک و اندوه، جملاتی را بر زبان می‌آورد که حالا پس از انتشار خبر درگذشتش، معنایی سنگین‌تر پیدا کرده‌اند.

او به پسرش می‌گوید: «مامان، من خیلی زود میام پیشت. قول میدم که زود بیایم پیش‌تون.» و بعد با لحنی آمیخته به دلتنگی و یقین اضافه می‌کند: «مامان هروقت قول بده، زیرقولش نمیزنه. مامان همیشه سر قولش هست.مامان بدقولی نمی‌کنه.» آن روز این جملات تنها حرف‌های مادری داغدار به نظر می‌رسید که در شوک از دست دادن عزیزترین آدم‌های زندگی‌اش به سرمی‌برد. اما حالا، پس از گذشت هفتاد روز و با انتشار خبر درگذشت او، بسیاری از کاربران بار دیگر به همان تصاویر بازگشته‌اند؛ به وداعی که گویی بخشی از پایان این روایت را پیشاپیش در خود ثبت کرده بود.

در کنار عکس‌ها، بخش‌هایی از مستندی منتشر می‌شود که چند هفته پیش از او ساخته شده بود؛ مستندی که قرار بود روایت بازماندن باشد، روایت مادری که از میان ویرانه‌ها برخاست و درباره روزی حرف ‌زد که خانه‌اش، همسرش و دو پسر کوچکش را از او گرفت. اما سرنوشت، پایان دیگری برای این روایت نوشته بود؛ الهام صادقی پیش از آنکه مستند زندگی خودش را ببیند(این، خانه من است)، از دنیا رفت.
هفتون، محله‌ای در میان محله‌های کارگری شهر است؛ جایی که اغلب ساکنانش زندگی‌های ساده‌ای دارند و درآمدهایشان از مشاغل روزمره و کارگری تأمین می‌شود. در چنین محله‌ای، خانه‌ها معمولاً با زحمت سال‌ها کار و پس‌انداز ساخته می‌شوند. خانه‌هایی که شاید از بیرون ساده به نظر برسند اما برای صاحبانشان، همه دارایی و همه خاطرات زندگی‌اند.

بامداد ششم فروردین، خانه‌ آن‌ها در کنار چند خانه دیگر در محله هفتون هدف بمباران قرار گرفت. در چند ثانیه، سقفی که سال‌ها بالای سر یک خانواده بود فرو ریخت و همه چیز تغییر کرد. حسین ملکی؛ همسر الهام صادقی که فوتبالیست بود و در کنار آن برای تأمین معاش خانواده در یک میوه‌فروشی‌ کار می‌کرد، جان خود را از دست داد. دو پسر خردسال خانواده نیز زیر آوار ماندند؛ شاهین و شاهان، کودکانی سه و پنج ساله که زندگی‌شان هنوز به آغاز راه هم نرسیده بود.

الهام صادقی اما زنده ماند؛ زنده ماندنی که برای بسیاری از بازماندگان جنگ، گاهی از خود مرگ دشوارتر است. او باید با واقعیتی کنار می‌آمد که در آن، خانه‌ای وجود نداشت، صدای خنده کودکانش شنیده نمی‌شد و کسی عصرها از محل کار به خانه بازنمی‌گشت.

چند هفته بعد از آن حادثه، گروهی مستندساز تصمیم گرفتند سراغ او بروند و روایتش را ثبت کنند. محمدامین مداح الحسینی؛ کارگردان این مستند، هنوز نخستین مواجهه خود با الهام صادقی را به خاطر دارد. او می‌گوید زمانی که برای هماهنگی مصاحبه تماس گرفته بودند، خانم صادقی درگیر درمان آسیب‌های ناشی از حادثه در بیمارستان بود. دستش بر اثر آوار آسیب دیده و برای مداوا مراجعه کرده بود. با این حال، وقتی قرار شد مقابل دوربین بیاید، پیشنهادی داد که مسیر ساخت مستند را تغییر داد.

او نمی‌خواست در یک دفتر، یک استودیو یا فضای بی‌طرف از رنجش حرف بزند. پیشنهاد داد مصاحبه در دل همان خرابه‌ها انجام شود؛ جایی که تا چند هفته قبل خانه‌اش بود و حالا جز آوار و خاطره چیزی از آن باقی نمانده بود.

به گفته کارگردان، الهام صادقی نه شبیه یک سوژه رسانه‌ای بود و نه کسی که بخواهد در برابر دوربین نقش بازی کند. زنی معمولی از دل یک محله معمولی بود؛ مادری که زندگی‌اش را از دست داده بود.
آن‌ها با هم میان کوچه‌ها قدم زدند. حدود سی متر پیاده رفتند تا به محل ویرانه‌ها برسند. در طول مسیر، سوال‌ها آغاز شد؛ سوال‌هایی درباره لحظه انفجار، درباره نخستین تصویری که در ذهنش مانده بود، درباره آن چند ثانیه‌ای که همه چیز را تغییر داد.

بعد از آن، آن‌ها از پله‌های ساختمانی مجاور بالا رفتند تا از زاویه‌ای دیگر به خرابه‌ها نگاه کنند. روبه‌رویشان جایی قرار داشت که روزگاری خانه بود؛ خانه‌ای که حالا تنها نشانه حضورش، تلی از خاک و بتن و آهن بود.

کارگردان مستند می‌گوید چهره الهام صادقی به‌وضوح از فشار روحی شدیدی حکایت می‌کرد. هر کسی که تصاویر آن روز را ببیند، می‌تواند اندوه را در صورتش بخواند. اما چیزی که برای سازندگان مستند بیش از همه شگفت‌آور بود، نوع حرف زدن او بود. «ما با افراد زیادی مصاحبه کرده‌ایم؛ آدم‌هایی از طبقات مختلف اجتماعی، خانواده‌های شهدا، بازماندگان جنگ و آسیب‌دیدگان حوادث. اما در مورد خانم صادقی، چیزی که به چشم می‌آمد صداقت مطلق در حرف‌هایش بود. هیچ نشانی از تصنع یا نمایش در کلامش وجود نداشت. هرچه می‌گفت از عمق وجودش می‌آمد.»

شاید همین ویژگی است که بخش‌هایی از مستند را تا این اندازه تأثیرگذار کرده است. مخاطب هنگام شنیدن حرف‌های او، احساس نمی‌کند با یک مصاحبه رسانه‌ای مواجه است؛ بیشتر شبیه آن است که مادری در میان خرابه‌های خانه‌اش ایستاده و از زندگی ازدست‌رفته خود سخن می‌گوید.

در بخشی از گفت‌وگو، الهام صادقی از روزهای نخست پس از حادثه حرف می‌زند؛ از سوال‌هایی که ذهنش را درگیر کرده بود، از خشم و اندوهی که تجربه می‌کرد و از تلاش برای کنار آمدن با آنچه رخ داده بود. اما به گفته کارگردان، او در همان حال توانسته بود نگاهی فراتر از رنج شخصی خود داشته باشد. مداح‌الحسینی می‌گوید با وجود شرایط اقتصادی نه‌چندان مناسب و زندگی در محله‌ای کم‌برخوردار، تحلیل‌های او از اتفاقات پیرامونش پخته و عمیق بود؛ به‌گونه‌ای که برای گروه سازنده مستند نیز غیرمنتظره به نظر می‌رسید.

اما شاید سنگین‌ترین بخش روایت، نه در حرف‌های او بلکه در خود موقعیت زندگی‌اش نهفته باشد. در جنگ‌ها خانواده‌های زیادی عزیزانشان را از دست می‌دهند. گاهی پدری می‌رود، گاهی مادری، گاهی فرزندی. اما الهام صادقی در موقعیتی قرار گرفته بود که تقریباً همه جهان شخصی‌اش را یک‌جا از دست داده بود. همسرش رفته بود، دو فرزند خردسالش رفته بودند و او تنها مانده بود؛ تنها بازمانده یک خانه.
کارگردان مستند می‌گوید در میان سوژه‌هایی که طی ماه‌های گذشته با آن‌ها روبه‌رو شده‌اند، این ویژگی باعث شده بود وضعیت او متفاوت باشد. «داغی که خانم صادقی تحمل می‌کرد، از بسیاری جهات سنگین‌تر بود. او همزمان هم داغ همسر را داشت و هم داغ دو فرزند خردسال را.»

با این حال، مستند ساخته شد. تصویربرداری به پایان رسید و مراحل تدوین نیز انجام شد. قرار بود اثر به‌زودی منتشر شود و سازندگان تصمیم داشتند خبر آماده شدن مستند را به الهام صادقی بدهند تا بتواند روایت خودش را ببیند؛ روایتی که در میان آوار خانه‌اش ثبت شده بود اما درست در همین نقطه، داستان مسیر دیگری پیدا کرد. چند روز پیش از زمان پخش، یکی از عوامل تولید برای اطلاع دادن موضوع با اطرافیان او تماس گرفت. تصور می‌کردند قرار است خبری خوش بدهند؛ اینکه مستند آماده نمایش است و به‌زودی روی آنتن خواهد رفت. اما آن سوی خط خبر دیگری در انتظارشان بود.

الهام صادقی دیگر در قید حیات نبود. او چند روز پیش از پخش مستند از دنیا رفته بود. خبر برای سازندگان اثر شوکه‌کننده بود. زنی که هفته‌ها پیش مقابل دوربین ایستاد و از زندگی‌اش گفته بود، حالا دیگر حضور نداشت تا روایت خودش را ببیند. مستندی که قرار بود برای او یادآور خاطرات تلخ و شیرین زندگی‌اش باشد، به اثری تبدیل شد که صاحب اصلی روایت هرگز فرصت تماشایش را پیدا نکرد.

حالا هر بار که تصاویر آن مستند منتشر می‌شود، مخاطبان تنها یک بازمانده جنگ را نمی‌بینند. آن‌ها زنی را می‌بینند که در میان خرابه‌های خانه‌اش ایستاده، از شاهین و شاهان می‌گوید، از همسرش می‌گوید و از زندگی‌ای که ناگهان متوقف شد.

شاید به همین دلیل است که این روزها نام او بار دیگر در شبکه‌های اجتماعی تکرار می‌شود. کاربران از مادری می‌نویسند که هفتاد روز با داغ همسر و فرزندانش زندگی کرد. از زنی که خانه‌اش را از دست داد اما حاضر شد به همان ویرانه‌ها بازگردد تا روایت آن روز را ثبت کند. و از مستندی که به سندی از یک فاجعه تبدیل شد؛ سندی که نشان می‌دهد گاهی تلفات یک بمباران، تنها به همان روز و همان لحظه محدود نمی‌شود. بعضی زخم‌ها دیرتر جان می‌گیرند. بعضی ویرانی‌ها مدت‌ها پس از فرو ریختن دیوارها ادامه پیدا می‌کنند. و بعضی روایت‌ها، درست زمانی کامل می‌شوند که راوی دیگر در میان ما نیست.