به گزارش اصفهان زیبا؛ شامگاه پنجم فروردین، خانهای در محله هفتون اصفهان، مثل بسیاری از خانههای ایرانی در روزهای نوروز، میزبان یک دورهمی خانوادگی بود.
فرزندان آقای خودسیانی( علی، حسن، زهرا و ریحانه) آن شب در خانه پدر و مادر دور هم جمع بودند و پس از ساعاتی شبنشینی، تعدادی آماده استراحت و تعدادی رهپسار خانههایشان میشدند. هیچکس اما نمیدانست چند ساعت بعد، این خانه به تَلی از آوار تبدیل خواهد شد و نام شش نفر از اعضای این خانواده در فهرست شهدای جنگ رمضان ثبت میشود.
«جلال ترابی»؛ همسر شهیده «ریحانه خودسیانی» و داماد کوچک خانواده خودسیانی که آن شب بعد از مهمانی، خانه پدرخانمش را ترک کرده است، وقتی از آن شب سخن میگوید، هنوز جزئیات را با دقت به خاطر دارد؛ گویی همه چیز همین دیروز اتفاق افتاده است. «شب قبل از حادثه همه دور هم جمع بودیم. طبق رسم هر ساله عید، دید و بازدید داشتیم و همگی شام را هم، دورهم بودیم. هرچهار فرزندآقای خودسیانی آن شب شام را مهمان پدر بودند. حال و هوای خانه کاملاً عادی بود. هیچکس احساس نمیکرد قرار است اتفاقی بیفتد.»
ساعت حدود دوازده شب جلال ترابی به اتفاق همسرش ریحانه(دختر کوچک و فرزند آخر آقای خودسیانی) تصمیم میگیرند برای قدم زدن از خانه خارج شوند. عادتی که شبهای قبل نیز داشتند. خیابانهای شهر را قدم میزدند، درباره اتفاقات روز حرف میزدند و از آیندهای میگفتند که قرار بود به زودی آغاز شود. آنها دو سال از عقدشان گذشته بود و برای خرید خانه، برگزاری مراسم عروسی و شروع زندگی مشترک برنامهها داشتند. آیندهای که حالا تنها در خاطرات باقی مانده است. جلال ترابی میگوید: «آن شب با ریحانه درباره خیلی چیزها حرف زدیم؛ درباره زندگی، برنامههای آینده، شرایط کشور و حتی موضوعاتی که ریحانه به آن علاقه داشت. مثل مباحث مذهبی، ظهور و اتفاقاتی که همیشه دربارهشان مطالعه میکرد.»
در همان خانه، سرهنگ حسن خودسیانی (از نیروهای هوافضا و هدف ترور)، برادر ریحانه نیز آن شب حضور داشت. او ماهها با بیماری دست و پنجه نرم کرده بود و مدتی بود که برای مراقبت بیشتر همراه با همسر و پسرش، نزد پدر و مادرش زندگی میکرد. خانواده امیدوار بودند حالش رو به بهبود است و به زودی به زندگی عادی بازمیگردد. «با شروع جنگ که بیمارستانها ناامن شد، حسن آقا مثل خیلی از بیمارهای دیگر از بیمارستانی که در آن بستری بود، مرخص شد و آمد خانه پدرش تا در کنار همسر، پدر و مادرش نیز مراقبش باشند. او از اوایل عید نوروز حالش بهتر شده بود. میتوانست بنشیند، صحبت کند و روحیهاش نسبت به قبل خیلی بهتر شده بود. پزشکان هم امیدوار بودند طی چند هفته آینده کاملاً بهبود پیدا کند و به کار و زندگی برگردد.»
جلال ترابی حدود ساعت یک و نیم بامداد، همسرش ریحانه را به خانه پدرش میرساند و راهی منزل خود میشود و مانند همیشه، وقتی به خانه میرسد برای همسرش پیام میفرستند و مینویسد: «من رسیدم خونه. شبت بخیر. دوستت دارم.» ریحانه هم پاسخش را میدهد و این آخرین گفتوگوی میان او و همسرش میشود!
حدود ساعت چهار صبح، همسر ریحانه برای نماز از خواب بیدار میشود و چیزی نمیگذرد که روی گوشی، چشمش به خبری میافتد. «محله هفتون هدف حمله موشکهای آمریکایی اسرائیلی قرار گرفته است.» او ابتدا تصور میکند خبر مربوط به نقطه دیگری از محله هفتون باشد. «گفتم شاید اتفاق خاصی نباشد. شاید منطقهای خالی را زده باشند یا حتی جایی که به خانه پدرخانمم ربطی ندارد. با این حال همان لحظه برای ریحانه پیام فرستادم و تماس گرفتم که اگر بیدار است خبر بدهد اما پاسخی دریافت نکردم. به خودم گفتم خسته است و خواب مانده. حتماً صبح که بیدار شود و پیامها و تماسهای من را ببیند، تماس میگیرد.»
او بعد از خواندن نماز صبح دوباره میخوابد و حوالی ساعت هفت صبح که بیدار میشود و گوشیاش را چک میکند، متوجه میشود که از طرف ریحانه هنوز هیچ پیامی برایش نیامده و حتی تماسی هم از او نداشته است. «همین موضوع من را خیلی نگران کرد.» جلال ترابی اینجا دوباره به سراغ اخبار در شبکههای اجتماعی میرود؛ اینبار اما با دیدن این خبر «شهادت خانوادهای به نام خودسیانی در محله هفتون» دلنگرانتر میشود. « نام خودسیانی را که دیدم نگران شدم اما با این حال نخواستم خیلی ذهنم را سمت خانه پدرخانمم ببرم. چون در آن محله افراد زیادی با این نامخانوادگی زندگی میکنند.» چند لحظه بعد، تلفنی که زنگ میخورد اما همه چیز را تغییر میدهد. نگین، دختر برادر ریحانه پشت خط میآید. «آقاجلال محله هفتون را زدهاند. خونه آقاجون خراب شده و همه زیر آوار هستند. سریع خودت را برسون…» و از آن لحظه به بعد، زمان برای او معنای خود را از دست میدهد. «فقط یادم هست که سوار ماشین شدم. نمیدانم چطور لباس پوشیدم و چطور خودم را رساندم. تمام راه به خودم امید میدادم. میگفتم حتماً اشتباهی شده. شاید خانه دیگری باشد.» جلال ترابی اما وقتی به محل میرسد، واقعیت مقابل چشمانش میایستد. «انگار دنیا روی سرم خراب شد.» خانهای که شب قبل در آن مهمان بوده، دیگر وجود نداشت! چند خانه اطراف خانه آقای خودسیانی نیز به طور کامل تخریب شده و خیابانی که شب گذشته محل رفتوآمد خانوادهها بود، حالا پر از خودروهای امدادی، نیروهای انتظامی و مردمی بود که با نگرانی چشم به آوار دوخته بودند.
عملیات آواربرداری از نخستین ساعات صبح آغاز میشود. همسر ریحانه ساعتها کنار آوار میایستد و چشم به تلاش نیروهای امدادی میدوزد. «چند بار وضعیت قرمز اعلام شد و جنگندهها از بالای منطقه عبور کردند. همه احتمال میدادند دوباره حمله شود، اما نیروهای امدادی ایستادند و کارشان را ادامه دادند.» جلال ترابی با وجود این نگرانیها، اما امیدوار میماند. «حتی به دیگران دلداری میدادم. میگفتم نگران نباشید. سالم بیرون میآیند. باورم نمیشد که اتفاق بدی افتاده باشد…»
حوالی ظهر اما، امیدها کمکم رنگ میبازد و پیکرها یکی پس از دیگری از زیرآوار بیرون آورده میشوند. نخستین پیکر متعلق به آقای خودسیانی؛ پدر خانواده بود. پس از آن مادر، حسن، همسر حسن، فرزند حسن و در نهایت ریحانه. شش عضو خانواده خودسیانی در آن واقعه تلخ به شهادت میرسند. او میگوید: «تا همان لحظه آخر امیدوار بودم. اما وقتی برادرخانمم آمد و گفت هیچکدام از اعضای خانواده ما زنده نیستند، فهمیدم همه چیز تمام شده است.» در آن حمله نه تنها خانواده خودسیانی قربانی شدند بلکه حدود ۲۶ نفر از ساکنان محله هفتون نیز جان خود را از دست دادند و چندین خانه به طور کامل ویران شدند. برای درک عمق این فقدان، اما باید خانواده خودسیانی را شناخت. خانوادهای آرام، مذهبی و سختکوش. پدر خانواده کارگر بود. مردی که تا آخرین روزهای عمرش برای تأمین روزی حلال تلاش میکرد. «خانواده خودسیانی، خانوادهای بودند که سرشان به کار خودشان بود. اهل نماز و قرآن بودند. زندگی سادهای داشتند اما محبت بین آنها موج میزد.»
آشنایی او با ریحانه نیز به سالهای دانشجویی بازمیگردد. هر دو در دانشگاه پیامنور اصفهان تحصیل میکردند. او دانشجوی مهندسی کامپیوتر بود و ریحانه مهندسی صنایع میخواند. «آن زمان هر دو در انجمنهای دانشجویی فعالیت داشتیم. بعد از فارغالتحصیلی هر کدام مسیر خودمان را رفتیم اما بعدها دوباره در محیط کار با هم همکار شدیم.» همکاری در حوزه طراحی سایت و فعالیتهای دیجیتال، زمینه نزدیکی بیشتر را برای ریحانه و همسرش فراهم میکند و سال ۱۴۰۲ خانوادهها برای خواستگاری دور هم مینشینند و اسفند همان سال عقدشان برگزار شد.
ریحانه در زمینه طراحی سایت، گرافیک و آموزش فعالیت میکرد. اما آنچه بیش از تخصصش در ذهن دوستان و شاگردانش مانده، اخلاق و روحیه کمک به دیگران است. «خیلی وقتها ساعتها برای دیگران وقت میگذاشت. آموزش میداد، راهنمایی میکرد و حتی حاضر نبود در ازای کمکهایش پولی بگیرد.»
وقتی از زندگی مشترکشان میپرسیم، از واژهای استفاده میکند که شاید بهترین توصیف رابطه آن دو باشد: «رفاقت…» جلال ترابی میگوید: «شاید همسر بودن اولویت دوم بود. ما بیشتر از هر چیز رفیق بودیم. رفیقی که قرار بود تا آخرین لحظه کنار هم بمانیم.» خاطرات مشترکشان هم فراوان است اما میان همه آنها، سفر مشهد جایگاه ویژهای دارد. «دو سال پیش با هم به مشهد رفتیم. در حرم امامرضا(ع) با هم عهد بستیم که در سختی و راحتی کنار هم بمانیم. آن سفر برای من خاصترین خاطره زندگیمان است.»
ریحانه اما در ماههای آخر زندگیاش بارها جملاتی را تکرار میکرد که امروز معنای دیگری برای همسرش پیدا کردهاند. «مدام میگفت بیا با هم خوب باشیم. شاید فردایی وجود نداشته باشد. بیا از دست هم راضی باشیم.» گاهی حتی از شهادت حرف میزد. «میگفت دعا کن عاقبتبخیر بشم. دعا کن شهادت نصیبم بشه. من ناراحت میشدم و میگفتم ما تازه اول راه هستیم و سالهای زیادی پیش رو داریم. اما او همیشه میگفت آرزو دارم پایان زندگیام خیر باشد.»
وداع خانوادگی با شهدای خانواده خودسیانی اما چند روز بعد از شهادت آنها برگزار و آن روز و آن لحظه به یکی از سختترین لحظات زندگی جلال ترابی تبدیل میشود. «مراسم وداع خیلی جو سنگینی داشت. انگار یک نیرویی اجازه نمیداد قدم از قدم بردارم. سعی میکردم خودم را کنترل کنم. حتی حواسم بود اشکم جاری نشود. نمیخواستم ناراحتی من باعث شود دیگران بیشتر اذیت شوند.»
تابوتها یکی پس از دیگری وارد میشوند اما وقتی تابوت ریحانه را میآوردند، او دیگر نمیتواند مقاومت کند. «تابوت ریحانه آخرین تابوتی بود که وارد سالن معراج شد و من زمانی که نام ریحانه را روی آن تابوت دیدم، تازه برایم محرز شد ریحانه دیگر نیست و دیگر بازگشتی وجود ندارد و همه چیز تمام شده است.» اینجا اشکهایش جاری میشود. در دلش با همسرش حرف میزند؛ از آرزوها، قولها و عهدهایی که در مشهد بسته بودند… «گفتم ریحانه خیلی نامردی که من را تنها گذاشتی. تو به آرزویت رسیدی اما من را تنها گذاشتی و رفیق نیمهراه شدی.» جلال ترابی از اینجا به بعد را به خاطر ندارد «توی همان حال و هوای حرف زدن با ریحانه، حالم بد شد، فشارم افتاد و از هوش رفتم.»
آخرین وداع او و همسرش اما در گلستان شهدای اصفهان و وقتی میرود داخل قبر ریحانه تا بدن بیجانش را به خاک بسپارد، اتفاق میافتد. «وقتی داخل قبر ریحانه ایستاده بودم، تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که او بالاخره به خانهای که این مدت دنبالش بودیم،رسید.» ریحانه و همسرش، ماهها و روزهای زیادی قبل از این واقعه، برای خرید خانه تلاش کرده بودند. حتی بارها خانه دیده بودند اما هر بار معامله به دلیلی به سرانجام نمیرسید. جلال ترابی میگوید: «آن روز به ریحانه گفتم بالاخره خانهای که دنبالش بودی را پیدا کردی. این خانه اما فقط خانه ابدی توست و من بعد از بیرون آمدن از اینجا، دیگه نمیتوانم واردش شوم. فقط میتوانم تا درِ این خانه بیایم و با تو حرف بزنم.» و بعد جملهای میگوید که هنوز هم با یادآوری آن بغض میکند. «گفتم تو بردی. واقعاً بردی. به چیزی که میخواستی رسیدی.»
برای جلال ترابی از همسرش ریحانه یادگارهای زیادی باقی نمانده است جز«چند عکس، یک حلقه ازدواج و خاطراتی که هر روز در ذهنم مرور میشوند.» او حلقه را هنوز به دست دارد. «این حلقه فقط یک یادگاری نیست. یادآور عهدی است که با ریحانه بسته بودیم.»
اما در میان این یادگاریها، یک یادگاری متفاوت هم بعد از شهادت همسرش سهم او شده؛ یادگاری که معطر به بوی گل نرگس است؛ همان گلی که ریحانه آن را عجیب دوست داشته است. «بند کفن ریحانه…!» او حالا از ماجرای این یادگاری برایمان میگوید «زمانی که پیکر ریحانه را دادند دست من تا توی قبر بگذارم، بوی خوش گل نرگس از پیکرش به مشام من رسید و این بو تا زمان گذاشتن سنگ لحد، هنوز در مشام من بود. و البته بندکفن ریحانه که یادگار بعد از شهادتش برای من شد هم، هنوز بعد از ماهها بوی گل نرگس میدهد.»
جلال ترابی حالا از روزهای بعد از شهادت ریحانه میگوید و اینکه تقریبا هر روز به گلستان شهدا میرود. گاهی عصرها و گاهی نیمههای شب. «از شلوغی خوشم نمیآید. بیشتر وقتها زمانی میروم که گلستان و کنار مزارها خلوت باشد. بعد مینشینم و یک دل سیر با او حرف میزنم.»
او حتی این روزها وقتی دلتنگی امانش را میبرد، گاهی به کوچه ویران شده خانه پدر همسرش در خیابان هفتون میرود. کنار همان کوچهای که دیگر خانهای در آن باقی نمانده است اما خاطرات زیاد او و ریحانه آنجاست. «میروم سرکوچه. ماشین را نگه میدارم و فقط نگاه میکنم به همه خاطرات رفته زیرآوار، خاطراتی که برایم زنده میشوند. خاطرات تمام روزها و شبهایی که آنجا رفتوآمد داشتم…»
او حالا لحظهای سکوت میکند و بعد جملهای میگوید که شاید خلاصه تمام این روایت باشد: «بعضی آدمها فقط یک عزیز را از دست میدهند. اما من احساس میکنم در یک لحظه، همسرم، خانوادهاش، خانهشان و البته همه زندگی و خاطراتم را از دست دادم.» و بعد از مکثی دوباره ادامه میدهد: «تا وقتی چنین اتفاقی برای آدم نیفتد، معنای واقعی دلتنگی را نمیفهمد. حالا میدانم که گاهی ماندن از رفتن سختتر است.»
روایت او از ریحانه و خانواده خودسیانی، تنها روایت یک فقدان شخصی نیست؛ روایت خانهای است که یک شب در نوروز پر از خنده و زندگی بود و چند ساعت بعد، به نشانی از مظلومیت و ایستادگی تبدیل شد. خانهای که دیگر وجود ندارد، اما خاطره ساکنانش در ذهن بازماندگان و مردمی که آنان را میشناختند، زنده مانده است.



