از روزهای کودکی و قصه‌های شبانه تا ظهر هفتم فروردین ۱۴۰۵؛ روایت خواهر شهید «عباس بهرامی» که آخرین گفت‌وگویش با برادر به آخرین خاطره زندگی‌اش تبدیل شد

آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!

خاطراتش با برادر از اتاقی شروع می‌شود که شب‌ها از آن صدای قصه شنیده می‌شد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداری‌شان نمی‌شد.

تاریخ انتشار: 11:26 - چهارشنبه 10 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: 9 دقیقه
آخرین تماس یازده‌دقیقه‌ای…!

به گزارش اصفهان زیبا؛ خاطراتش با برادر از اتاقی شروع می‌شود که شب‌ها از آن صدای قصه شنیده می‌شد؛ اتاقی مشترک برای هردوشان که خاموشی زودهنگام خانه هم حریف بیداری‌شان نمی‌شد. خواهر قصه می‌گفت، همان چهار پنج قصه تکراری را، و برادر هر شب با همان شوق اول بار، گوش می‌داد؛ بعد اما نوبت سوال‌هایی می‌رسید که از سن و سال عباس شش‌هفت ساله بزرگ‌تر بود. بهشت کجاست، جهنم چطور است، و آدم‌ها چطور آن دنیا حسابشان صاف می‌شود. همان‌جا بود که عباس آرام‌آرام قد کشید؛ نه فقط در شناسنامه، که در نگاه و رفتار. از کودکی‌ که در آن حلال کردن و دل بریدن قبل از خواب یک رسم شبانه بود، تا مردی که بعدها جای تکیه دادن را عوض کرد و شد تکیه‌گاه خانه. خواهرش حالا از او حرف می‌زند؛ از برادری که اول پناه او بود و بعد خودش پناه دیگران شد. از تماس‌های کوتاه‌شان که همیشه بوی عجله می‌داد اما تهش، یک چیز ثابت بود: «رساندن، نگران بودن، پیگیری کردن.» از هدیه‌ روزه‌های فاطمه؛ دخترش و هدیه تولد مامان و از خانه‌ای که هیچ‌وقت بی‌خبر از آمدنش نبود. و حتی از آخرین روز؛ هفتم فرودین چهارصدوپنج! روزی که مثل روزهای دیگر شروع شد، با یک تماس معمولی، با صاف کردن حساب و کتاب‌هایش، با دادن عیدی عیدفطر فاطمه و هدیه تولد مامان و البته پرداخت بدهی‌اش به او. اما در همان چند ساعت، همه‌چیز در جایی بیرون از خانه تمام شد و فقط خبرش ماند؛ خبری که دیرتر از همه به کسی رسید که سال‌ها قبل، شب‌ها برایش قصه می‌گفت. «مینا بهرامی»؛ خواهر شهید «عباس بهرامی»؛ تنها شهید حمله موشکی آمریکا و اسرائیل به مجتمع فولادمبارکه اصفهان در جنگ رمضان، روایت‌گر 26 سال زندگی برادر است.

عباس در سنین قبل از دبستان یا دوره دبستان، علاقه عجیبی به شنیدن قصه داشت. من خودم سن و سال زیادی نداشتم و قصه‌های زیادی بلد نبودم؛ کلا چهار پنج تا قصه بیشتر بلد نبودم که آن‌ها را هر شب برایش تعریف می‌کردم. ما یک اتاق خواب مشترک داشتیم که شب‌ها هردومان در آن اتاق می‌خوابیدیم. عباس هرشب موقع خواب تقاضا می‌کرد برایم قصه بگو. حتی می‌گفت: «طوری نیست اگر تکراری است، اما چون خیلی قشنگ تعریف می‌کنی، باز هم بگو.» اجازه می‌داد من با همان آب‌وتاب همیشگی برایش قصه را تعریف کنم. چون در خانه ما حرف از بهشت، جهنم، حساب‌وکتاب اعمال و ضرورت عذرخواهی در صورت اذیت کردن دیگران (برای اینکه حق‌الناس به آن دنیا کشیده نشود) زیاد مطرح بود، گاها وقتی قصه‌ها تمام می‌شد، عباس به من می‌گفت: «اآجی! برام از بهشت و جهنم بگو؛ چه کارهایی بکنیم خدا ما را به بهشت می‌برد و چه کارهایی باعث می‌شود به جهنم برویم؟» تقریبا شب‌ها نزدیک به چهل و پنج دقیقه تا یک ساعت (که زمان بی‌خوابی ما دو خواهر و برادر بود) درباره این مسائل با هم گفتگو می‌کردیم. هرچند خاموشی خانه را زود می‌زدند، اما ما خواب‌مان‌ نمی‌برد. در این میان، بالاخره شیطنت‌های خواهر و برادری هم وجود داشت و ما هم مثل همه خواهر و برادرها گاهی سر به سر هم می‌گذاشتیم. در خلال این صحبت‌های شبانه، ناگهان صدای عباس آقا شروع به لرزیدن می‌کرد و با بغض می‌گفت: «آجی، من امروز تو رو اذیت کردم، من رو می‌بخشی؟» من هم گاهی بدجنسی می‌کردم و می‌گفتم: «نه، خیلی اذیت کردی؛ باید بری اون دنیا بسوزی و چوب رفتارهایت را بخوری!» با این حرف من، گریه‌اش می‌گرفت. وقتی گریه می‌کرد، دلم برایش می‌سوخت و می‌گفتم: «به شرطی می‌بخشمت که تو هم اگر من اذیتت کردم، حلال کنی.» خلاصه، شب‌ها همدیگر را حلال می‌کردیم و بعد می‌خوابیدیم. البته پیش از خواب، سوره‌های چهارقل، آیت‌الکرسی و سوره‌های آسانی را که در سن یازده یا دوازده سالگی حفظ بودم، برایش می‌خواندم و او هم پشت سر من تکرار می‌کرد.

وقتی عباس آقا بزرگ‌تر شد، آن غیرت و حامی‌بودنش بیشتر نمایان گشت؛ به طوری که دیگر مرا به عنوان کسی که بخواهد برایش مادری کند، نمی‌دید، بلکه خودش به تکیه‌گاه و حامی من تبدیل شده بود. به‌ویژه از دوران سربازی به این طرف، خودرویی خریده بود و در این سه سال آخر همواره می‌گفت: «آجی، هر وقت، هر جا خواستی بری، بگو تا خودم ببرمت.» من معمولاً جای زیادی نمی‌رفتم، اما شرکت در مراسم‌های مذهبی، سخنرانی‌ها و مداحی‌ها برایم جذاب بود و گاهی این جلسات تا دیروقت طول می‌کشید. عباس آقا بسیار نگران بود که مبادا من شب‌ها سوار اسنپ یا ماشین‌های غریبه شوم؛ مدام تماس می‌گرفت و می‌گفت: «آجی، هر وقت برنامه‌ات تمام شد بگو تا خودم بیایم دنبالت.» بدون ذره‌ای ابراز خستگی یا معطلی می‌آمد و من و دخترم را برمی‌گرداند. او نه تنها روی ما، بلکه روی دوستانم که همراهمان بودند نیز همین غیرت و حساسیت را داشت. وقتی می‌دید دوستانم (که برخی از آن‌ها مجرد بودند) همراه ما هستند، می‌گفت: «اشکالی ندارد، بگو آن‌ها هم سوار شوند تا همگی را برسانم.» من گاهی می‌گفتم: «آن‌ها را سر کوچه پیاده کن تا بروند»، اما او مخالفت می‌کرد و می‌گفت: «ساعت یازده شب است و این کوچه طولانی است؛ چطور یک خانم تنها این مسیر را برود؟ تا دم در خانه‌شان می‌رسانم.» دوستانم هنوز هم عباس آقا را به اسم «داداش» صدا می‌زنند و در مراسم عزاداری او واقعاً پابه‌پای ما گریه می‌کردند و می‌گفتند ما هم برادرمان را از دست داده‌ایم.

عباس بسیار دست‌ودلباز بود. در مناسبت‌ها، اعیاد و جشن‌ها عیدی‌های زیادی به من و دخترم، فاطمه‌خانم می‌داد. البته مراعات می‌کرد که مبلغ عیدی‌اش از هدیه مادربزرگ و پدربزرگ بیشتر نباشد تا احترام آن‌ها حفظ شود، اما همیشه مبلغ قابل‌توجهی هدیه می‌داد. ما در طبقه پایین منزل پدر و مادرم سکونت داریم. هیچ روزی نبود که عباس آقا از سر کار برگردد و با سوت مخصوصی که لحن و آهنگ اسم «فاطمه» را داشت، او را صدا نزند. فاطمه هم از بچگی با شنیدن این صدا از هر جای خانه به سمت در می‌دوید تا به استقبال دایی‌اش برود؛ چون می‌دانست دایی هرگز دست خالی به خانه نمی‌آید. فاطمه با بالا و پایین پریدن می‌پرسید: «دایی، برایم چه آورده‌ای؟» عباس آقا ابتدا می‌گفت: «بگو ببینم، درس‌هات را خوانده‌ای؟ غذایت را خورده‌ای؟» چون فاطمه در غذا خوردن کمی بهانه می‌گرفت، من پیش از آن به عباس آقا سپرده بودم که بدون هماهنگی به او خوراکی ندهد تا بد غذا نشود. عباس آقا اول از من رضایت‌نامه می‌گرفت که آیا فاطمه درسش را خوانده و بدون اذیت کردن غذایش را خورده است یا خیر؛ سپس به عنوان جایزه، خوراکی‌هایی مثل چیپس و پفک را که فاطمه خیلی دوست داشت به او می‌داد..!

عباس آقا در هر مناسبتی برای فاطمه هدیه می‌گرفت. روز شهادتش، یعنی هفتم فروردین سال ۱۴۰۵ که حدود یک هفته از عید فطر گذشته بود، حوالی ساعت دوازده ظهر (ده دقیقه مانده به اذان ظهر) و تقریباً سه ساعت و نیم قبل از شهادتش، با من تماس گرفت و گفت: «آجی، من الان دم عابر‌بانکم. عیدی عید فطر و جایزه روزه‌های فاطمه را هنوز نداده‌ام (عیدی نوروز را قبلاً داده بود). شماره کارتت را بفرست تا همین الان واریز کنم.» گفتم: «چه عجله‌ای است؟ شب که اومدی کارت به کارت می‌کنیم.» گفت: «نه، الان اومدم اینجا تا همین لحظه پرداخت کنم.» شماره کارت را دادم و او بلافاصله مبلغ یک میلیون تومان به عنوان جایزه روزه فاطمه واریز کرد. برای برادرم که با ۱۶-۱۷ ساعت کار روزانه در آن سوله، کل حقوق ماهیانه سختی داشت، واریز یک میلیون تومان صرفاً برای جایزه روزه خواهرزاده‌اش رقم چشمگیری بود. بعد هم گفت: «آجی، مبلغ یک میلیون و ششصد هزار تومان هم برای مامان واریز کردم؛ به مامان بگو یک میلیون تومان آن بابت هدیه تولدش است که پنج روز پیش بود. آن موقع دستم خالی بود و نتوانستم تقدیم کنم. ششصد هزار تومان هم بابت بدهی دیروز است که در کافی‌شاپ برای مراسم خواستگاری رفتیم و من کارتم همراهم نبود و مامان حساب کردند.» گفتم: «خب خودت زنگ بزن و به مامان بگو.» گفت: «نه آجی، خودت که می‌دانی اگر من زنگ بزنم، مامان تعارف می‌کند و می‌گوید چرا این همه ریختی و می‌خواهد پول را برگرداند. شما خودت به مامان بگو تا پول را پس نفرستد.» جالب اینجاست که رسیدِ همین مبلغ یک میلیون و ششصد هزار تومان، موقع شهادت در جیب لباس کارش بود و گوشه آن به خون مطهر خودش آغشته شده بود.

در ابتدای همان تماس آخر، با لحنی کش‌دار گفت: «سلام آجی، خوبی؟ چه خبرها؟» این لحن خاص را در هشت‌نه ماه اخیر یاد گرفته بودیم؛ هر وقت موضوع خواستگاری در میان بود و خجالت می‌کشید واضح بپرسد، این‌طور می‌گفت تا متوجه شویم منظورش پیگیری نظر خانواده دختر خانم است. من هم به شوخی گفتم: «شما که خودتان هر هفته مقید به شرکت در نماز جمعه بودید و باید حتماً خودتان را می‌رساندید؛ این دفعه چون شما نبودید، مامان و بابا عجله داشتند سریع بروند تا جای شما خالی نماند. هنوز زنگی نزده‌اند و به خانه برنگشته‌اند که خبر جدیدی باشد؛ بگذار برگردند، ان‌شاءالله تماس می‌گیرم و خبرت می‌کنم.»

این موضوع مانند بغضی در گلوی منِ خواهر باقی مانده که برادرم چشم‌به‌راه و منتظرِ شنیدن جواب رفت. مطمئنم که خداوند در بهشت بهترین‌ها را نصیب او می‌کند، اما این چشم‌به‌راهی و منتظر ماندنش دل مرا می‌سوزاند.جالب اینجاست که عباس آقا به خاطر سر وصدای زیادی که در سوله محل کارش بود، عادت به مکالمات طولانی نداشت؛ معمولاً وقتی تماس می‌گرفتیم باید یک جمله را چندین بار تکرار می‌کردیم تا بشنود و اعصابمان از صدای محیط خرد می‌شد؛ به همین خاطر مکالماتش بیشتر از یک تا دو دقیقه طول نمی‌کشید. اما آن روز، یازده دقیقه با من صحبت کرد و مدام می‌گفت: «خب دادا، از اخبار و جاهای دیگر چه خبر؟» خودم از طولانی شدن مکالمه تعجب کرده بودم و چون دیدم یک دقیقه بیشتر به اذان ظهر نمانده و می‌دانستم او به نماز اول وقت بسیار حساس است، گفتم: «خبر خاصی نیست دادا، برو که به نماز اول وقتت برسی.» در واقع خودم مکالمه را کوتاه کردم؛ او می‌خواست بیشتر صحبت کند اما من به خاطر نگرانی از نماز اول وقتش، تماس را پایان دادم.

روز جمعه (روز حادثه) حوالی ساعت پنج عصر مشغول بررسی اخبار بودم؛ چون حدود ۲۴ ساعت اخبار را دنبال نکرده بودم، نزدیک به ۱۵۰ خبر درباره اصفهان وجود داشت که داشتم یکی‌یکی آن‌ها را مرور می‌کردم. ساعت پنج و نیم عصر، یکی از خاله‌هایم با من تماس گرفت. احوال‌پرسی کرد و پرسید: «خاله، همگی خوب هستید؟» احساس کردم اتفاقی افتاده است؛ چون دو روز قبل با هم صحبت کرده بودیم. گفتم: «الحمدلله خوبیم.» پرسید: «عباس چطور است؟ عباس آقامان خوب است؟» گفتم: «بله خدا را شکر، سر کار است.» ناگهان با تعجب گفت: «خاله، عباس سر کار است؟ جمعه که هیچ‌وقت سر کار نمی‌رفت؛ چرا رفته؟» با این حرف خاله، بند دلم پاره شد. فهمیدم اتفاقی در مجتمع رخ داده است. گفتم: «خاله، چیزی شده؟ شما چیزی می‌دانی؟» گفت: «نه خاله، همین‌طوری پرسیدم.» متوجه شدم نمی‌خواهد خبر را به من بدهد. سریع مکالمه را قطع کردم و دوباره رفتم تا آخرین اخبار را چک کنم.

یک مرتبه توی یکی از کانال‌ها دیدم خبر زده‌اند ساعت سه و چهل دقیقه بعدازظهر، مجتمع‌فولاد مورد حمله قرار گرفته است. شروع کردم به زنگ زدن به گوشی‌های عباس آقا؛ هرچه تماس می‌گرفتم هیچ‌کدام جواب نمی‌داد. با خودم می‌گفتم محال است عباس آقا بداند ما دلواپسیم و جواب تلفن را ندهد. در اخبار بعدی اعلام شد که حمله زخمی و فوتی داشته است اما تعداد مشخص نبود. خبرها می‌گفتند حمله ساعت سه و چهل دقیقه رخ داده و دو نیروگاه و بخش فولادسازی آسیب دیده‌اند. عباس آقا معمولاً جزییات کارش را به ما نمی‌گفت اما وقتی نام «فولادسازی» را شنیدم، این اسم برایم آشنا آمد.
سریع به طبقه بالا دویدم. مادرم خواب بود؛ به سمت پدرم رفتم و پرسیدم: «بابا، عباس در بخش فولادسازی کار می‌کند؟» پدرم گفتند: «بله.» گفتم: «فولادسازی را زده‌اند.» پدرم با نگرانی بلند شد و گفت: «یا حضرت عباس!» و شروع کرد به زنگ زدن به گوشی عباس. گفتم: «من هم هرچه زنگ می‌زنم جواب نمی‌دهد.» آن روز گوشی بزرگش را هم با خود برده بود، در حالی که معمولا به خاطر خطرات محیط کار آن را نمی‌برد. شماره هر کدام از مسوولانش را که داشتیم گرفتیم. یکی از آن‌ها کلا رد تماس داد و تماس قطع شد. مطمئن شدم اتفاقی افتاده است.

در همین حین، یکی از پسرخاله‌هایم که نمی‌دانست عباس در مجتمع فولاد است، با مادرم تماس گرفت و از روی بی‌اطلاعی پرسید: «مگر عباس در مجتمع است؟ می‌گویند آنجا را زده‌اند.» با این حرف، صدای فریاد و ناله مادرم بلند شد. من به خاطر حادثه‌ای که ۱۴ ماه پیش رخ داده بود، شماره مهندس ایمنی‌شان را در گوشی داشتم. با ایشان تماس گرفتم و همسرشان جواب دادند. ایشان گفتند: «آقای مهندس به بیمارستان رفته‌اند تا به کارگرانی که زخمی شده‌اند سر بزنند.» پرسیدم: «ببخشید، در میان این کارگران نام عباس بهرامی هم هست؟» بعد از کمی مکث گفتند: «فکر می‌کنم بله، یکی از آن‌ها عباس بهرامی است.»

مادرم از پشت گوشی این جملات را شنید و شیون و زاری‌اش بیشتر شد. همسر مهندس که متوجه صدای شیون شدند، گفتند: «نه نه، صبر کنید؛ اجازه بدهید خود مهندس بیایند تا دقیقا به شما خبر بدهم.» ده دقیقه بعد دوباره زنگ زدیم اما گفتند هنوز نیامده‌اند. دفعات بعدی که تماس گرفتیم، دیگر گوشی‌ها خاموش شده بود. همکاران دیگر هم گوشی‌هایشان را خاموش کرده بودند. فقط گوشی کوچک عباس آقا که در جیب لباس کارش بود روشن بود که بعد از چند بار تماس، همکار دیگری جواب داد. او ابتدا تند صحبت کرد اما بعد گوشی را به یکی از نیروهای حفاظت فیزیکی داد که ایشان بسیار با متانت صحبت کردند و گفتند: «نگران نباشید، کارگران به سمت کوه و جاده‌های اطراف رفته‌اند و دسترسی به گوشی‌هایشان ندارند؛ گوشی عباس هم در رختکن جا مانده است. نیم ساعت دیگر به شما خبر قطعی می‌دهم.» اما بعد از آن، آن گوشی هم خاموش شد.

پدر و مادرم راهی بیمارستان شدند و من در اصفهان ماندم تا اگر مدارک پزشکی یا سی‌دی اسکن خاصی نیاز شد، سریع به پزشکان متخصص اصفهان برسانم. اخبار کانال‌های مجتمع فولاد را لحظه‌به‌لحظه چک می‌کردم. مدیریت اطلاع‌رسانی مجتمع خوب بود؛ چرا که در فضای مجازی شایعه شده بود که این حمله بیش از صد نفر کشته داده است، اما اخبار رسمی اعلام کرد که حادثه یک شهید و ۱۶ زخمی بر جای گذاشته است. با شنیدن این خبر کمی آرام شدم؛ با خودم گفتم عباس آقای ما ورزشکار و تنومند است و اگر اتفاقی بیفتد، محال است جا خالی ندهد و آسیب جدی ببیند. من در طول ۲۵ سال عمرش هیچ‌وقت نتوانسته بودم در بازی و شوخی ضربه‌ای به او بزنم، همیشه به بهترین شکل جا خالی می‌داد. مطمئن بودم اگر هم اتفاقی افتاده، او جزو زخمی‌هاست و قطعا آن یک شهید، عباس آقا نیست. تا ساعت ده و نیم شب این موضوع را باور نکردم؛ حتی وقتی مادرم ساعت هفت و ربع تماس گرفت و گفت عباس شهید شده، گفتم: «مامان، تا پیکرش را ندیدی باور نکن؛ مجتمع کلا یک شهید داده و او عباس نیست.» اما ساعت ده و نیم شب که دخترخاله‌ام به دنبال من آمد تا مرا به مبارکه ببرد، متوجه شدم که متأسفانه آن یک نفر که توفیق شهادت داشت، عباس آقای عزیز ما بوده است.