به گزارش اصفهان زیبا؛ شواهد و روندهای اخیر نشان میدهد که احتمال قابل توجهی وجود دارد که ایالات متحده آمریکا دیر یا زود بار دیگر مسیر تقابل فعال با ایران را در دستور کار قرار دهد.
برای درک این احتمال باید مجموعهای از تحولات میدانی، روایتهای سیاسی در واشنگتن، آرایش نیروهای بینالمللی و همچنین وضعیت اقتصاد و نظام مالی آمریکا را بهصورت همزمان مورد توجه قرار داد. اگر این عوامل را در کنار یکدیگر قرار دهیم، تصویری پیچیدهتر از آنچه در روایتهای رسانهای سادهسازی میشود به دست میآید.
از ناتو تا لابیهای جنگطلب؛ نیروهای محرک تقابل با ایران
در روزهای اخیر و پس از امضای یادداشت تفاهم میان ایران و امریکا، چند تحول مهم در عرصه بینالمللی رخ داد که هر کدام پیامهای مشخصی در خود داشتند. یکی از مهمترین این تحولات حمله مجدد اوکراین به عمق خاک روسیه بود.
در این حمله از موشکهایی مانند استورمشادو استفاده شد؛ موشکهایی که به طور معمول در اختیار اوکراین قرار ندارند. برد این حملات در برخی موارد تا حدود ۱۸۰۰ کیلومتر در داخل خاک روسیه گزارش شد.
چنین عملیاتی صرفاً یک اقدام نظامی تاکتیکی نبود، بلکه پیامی سیاسی نیز در خود داشت. پیام اصلی این بود که اوکراین در این جنگ تنها نیست و ایالات متحده آمریکا و کشورهای اروپایی همچنان بهطور فعال از آن حمایت میکنند.
همچنین این پیام منتقل شد که تغییرات سیاسی در اروپا، از جمله تغییر نخستوزیر در بریتانیا، به معنای تغییر در راهبرد کلان غرب نخواهد بود. در نشست گروه هفت نیز همین تصویر تقویت شد. در آنجا دونالد ترامپ شخصاً از ولودیمیر زلنسکی حمایت کرد و از حملات پهپادی اوکراین با نوعی غرور یاد نمود. این نوع ادبیات نشان میدهد که در نگاه بخشی از نخبگان سیاسی غرب، فشار بر روسیه همچنان بخشی از یک پروژه راهبردی بزرگتر است.
در همین چارچوب، سفر مارک روته دبیرکل ناتو به واشنگتن و دیدار او با ترامپ نیز اهمیت داشت. در این دیدار، برخلاف آنچه در ظاهر ممکن است بهعنوان همدلی کامل تلقی شود، نوعی تنش نیز مشاهده شد.
ترامپ در اظهارات خود ناتو را مورد سرزنش قرار داد و گفت در جنگ آمریکا علیه ایران، اعضای ناتو آنگونه که باید عمل نکردهاند و آمریکا عملاً تنها جنگیده است. اما دبیرکل ناتو به سرعت به این ادعا واکنش نشان داد.
او در مصاحبهای اعلام کرد که کشورهای اروپایی نقش بسیار مهمی در عملیات نظامی داشتهاند و حتی مدعی شد که تنها در شش هفته نخست جنگ، حدود پنج تا شش هزار حمله از سوی کشورهای اروپایی علیه ایران انجام شده است. به گفته او، پایگاههای نظامی لازم نیز در اختیار این عملیات قرار داشته است.
علاوه بر این، برخی گزارشها و شواهد غیررسمی مطرح شده که نشان میدهد حجم حملات انجامشده توسط اعضای ناتو غیر از آمریکا حتی ممکن است از حملات مستقیم ایالات متحده نیز بیشتر بوده باشد. اگر این ادعاها درست باشد، روایت رایجی که گاه در فضای رسانهای مطرح میشود، مبنی بر اختلاف جدی میان آمریکا و اروپا یا شکاف میان واشنگتن و تلآویو چندان با واقعیتهای میدانی سازگار نیست.
در واقع آنچه دیده میشود بیشتر نوعی اختلاف در سطح تاکتیکی یا رسانهای است، نه شکاف در سطح راهبردی. در داخل ایالات متحده نیز وضعیت پیچیدهای وجود دارد. ترامپ با فشارهای قابل توجهی از سوی جریانهای مختلف روبهرو است.
از جمله مهمترین این جریانها میتوان به نئومحافظهکاران، لابیهای قدرتمند یهودی در آمریکا و همچنین مجتمع نظامی صنعتی اشاره کرد. این نیروها طی حدود دو دهه و نیم گذشته نقش مهمی در شکل دادن به سیاست خارجی آمریکا داشتهاند و به طور طبیعی با هرگونه توقف یا کاهش تنش با ایران موافق نیستند. نمونهای از این فشارها در واکنشهایی که پس از طرح توافق مطرح شد دیده شد.
برخی از چهرههای بانفوذ نزدیک به جریانهای اسرائیلی بهشدت از ترامپ انتقاد کردند و حتی بحث «خیانت» را مطرح نمودند. در مقابل، ترامپ نیز در واکنش به این انتقادات به وضعیت اقتصادی آمریکا اشاره کرد و گفت که ذخایر نفتی این کشور بسیار محدود شده و اگر شرایط به همین شکل ادامه پیدا کند، احتمال ورود اقتصاد آمریکا به رکودی جدی وجود دارد. او حتی بهطور ضمنی به تجربه رکود بزرگ دهه ۱۹۳۰ اشاره کرد.
در همین فضای پرتنش بود که ترامپ جلسهای طولانی با سناتور لیندسی گراهام برگزار کرد؛ جلسهای که حدود چهار ساعت و نیم به طول انجامید. طولانی بودن چنین جلسهای خود نشانهای از اختلاف نظرها و بحثهای جدی در پشت درهای بسته است. پس از آن نیز گراهام اعلام کرد که ترامپ وعده داده در آینده رویکردی تهاجمیتر اتخاذ کند.
از سوی دیگر جریانهای جنگطلب در واشنگتن نیز روایت خاص خود را از وضعیت ارائه میکنند. این روایت اساساً بر این ادعا استوار است که آمریکا «چند قدمی پیروزی» بوده و اگر جنگ کمی بیشتر ادامه پیدا میکرد، نتیجه کاملاً متفاوتی رقم میخورد. این همان الگویی است که در گذشته نیز درباره جنگهای عراق، افغانستان و لیبی مطرح میشد. در آن روایتها همواره گفته میشد که پیروزی نزدیک بوده اما تصمیمات سیاسی مانع تحقق آن شده است.
در ادامه همین منطق، برخی از این جریانها پیشنهاد میکنند که فشار بر ایران باید از مسیرهای دیگری نیز دنبال شود. یکی از این مسیرها تقویت نیروهای کرد در اقلیم کردستان عراق است. در برخی تحلیلها حتی گفته میشود اگر این نیروها به شکل گستردهتری تقویت شوند، میتوانند در معادلات امنیتی ایران نقشآفرینی کنند. علاوه بر این، برخی محافل سیاستگذاری به نقش احتمالی آذربایجان هم اشاره میکنند و آن را یکی از گزینههای بالقوه در سناریوهای منطقهای علیه ایران میدانند. نشانههایی از اهمیت این منطقه در جریان جنگ مشاهده شد. برای مثال گزارشهایی منتشر شد که نشان میداد در برخی اردوگاههای مستقر در کردستان عراق نیروهای ناتو حضور داشتهاند. پس از برخی حملات مشخص شد که دستکم نیروهایی از فرانسه و بریتانیا در این مناطق حضور داشتهاند. چنین شواهدی نشان میدهد که منطقه شمال عراق در برخی محاسبات عملیاتی جایگاه قابل توجهی دارد.
علاوه بر اینها از منظر راهبردی بسیاری از تصمیمگیران در آمریکا جنگ با ایران را صرفاً یک درگیری منطقهای نمیبینند. در نگاه آنها این جنگ بخشی از یک رقابت بزرگتر است؛ رقابتی که هدف آن مهار چین و روسیه است. به همین دلیل در برخی تحلیلهای راهبردی در واشنگتن گفته میشود شکست در ایران میتواند به معنای تضعیف موقعیت آمریکا در برابر چین باشد.
به بیان دیگر، مسئله ایران در چارچوب رقابت قدرتهای بزرگ تعریف میشود. در همین زمان پروژه فشار بر روسیه در جبهه اروپای شرقی نیز ادامه دارد. برخلاف برخی روایتهای رسانهای که از ضعف روسیه سخن میگویند، واقعیت این است که هیچیک از طرفها از اهداف راهبردی خود عقبنشینی نکردهاند.
با این حال، رسانههای جریان اصلی تلاش میکنند تصویر خاصی از میدان نبرد ارائه دهند؛ تصویری که در آن حملات پهپادی و موشکی اوکراین بهعنوان نشانهای از برتری آن معرفی میشود و برخی عملیاتهای روسیه کماهمیت جلوه داده میشود. همین الگو در روایت مربوط به جنگ ایران نیز دیده میشود؛ روایتی که میگوید اگر جنگ چند هفته دیگر ادامه پیدا میکرد، فشار اقتصادی بر ایران به حدی میرسید که اقتصاد این کشور فرو میپاشید یا حتی سناریوهایی مانند تجزیه کشور مطرح میشود.
کاهش ذخایر نفتی و هراس از تورم
اما اگر از سطح روایتهای سیاسی عبور کنیم و به ساختار اقتصادی آمریکا نگاه کنیم، بخشی از منطق تصمیمگیری روشنتر میشود. یکی از متغیرهای کلیدی در این میان قیمت نفت است.
افزایش شدید قیمت نفت میتواند فشار تورمی قابل توجهی بر اقتصاد آمریکا وارد کند. این مسئله زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که بدانیم ذخایر نفتی استراتژیک آمریکا در سالهای اخیر به شدت کاهش یافته است. بر اساس برخی گزارشها، این ذخایر ممکن است تا حوالی ماه جولای یا نهایتاً آگوست به سطح بسیار پایینی برسد. در سال ۲۰۲۲ نیز دولت بایدن از ذخایر نفتی استراتژیک استفاده کرد، اما در آن زمان شرایط بازار جهانی به گونهای بود که امکان جبران این ذخایر وجود داشت.
یکی از ابزارهای مورد استفاده نیز اجازه خرید نفت روسیه توسط هند بود که به نوعی باعث تعدیل قیمتها در بازار جهانی شد. اما در شرایط فعلی بازسازی این ذخایر به همان سادگی ممکن نیست.
در مقطعی حتی گزارشهایی منتشر شد که نشان میداد قیمت واقعی نفت در برخی بازارهای آسیایی به حدود ۲۰۰ دلار در هر بشکه رسیده است. چنین قیمتی برای اقتصاد آمریکا بسیار خطرناک است، زیرا میتواند موجی از تورم ایجاد کند. توافق اخیر و کاهش تنشها باعث شد قیمت نفت به حدود ۷۵ دلار بازگردد و تا حدی از فشار تورمی کاسته شود.
طبق پیشبینیهای نهادهایی مانند فدرال رزرو( Federal Reserve ) ، اگر قیمت انرژی بالا باقی بماند نرخ تورم در آمریکا میتواند به حدود ۳.۶ تا ۴.۲ درصد برسد. شاید این ارقام در برخی اقتصادها چندان بالا به نظر نرسد، اما برای اقتصاد آمریکا که به تورم پایین عادت دارد، چنین سطحی از تورم میتواند بسیار مشکلساز باشد.
در ذهن سیاستگذاران آمریکایی همچنان خاطره رکود بزرگ ۱۹۲۹ وجود دارد و بسیاری از تصمیمات اقتصادی با هدف جلوگیری از تکرار آن تجربه اتخاذ میشود.
در همین زمینه سخنرانیهای کوین وارش، رئیس جدید فدرال رزرو، قابل توجه است. او تلاش کرده با ارسال پیامهای مثبت به بازارها نشان دهد که وضعیت تحت کنترل است.
در ادبیات سیاست پولی به این روش «هدایت پیشنگر» یا Forward Guidance گفته میشود. در دهههای اخیر فدرال رزرو معمولاً تلاش میکرد با اعلام نسبتاً شفاف برنامههای آینده خود، انتظارات بازار را مدیریت کند. با این حال وارش اعلام کرده که در شرایط فعلی نمیتوان به همان میزان شفافیت گذشته پایبند بود، زیرا شرایط اقتصادی بسیار بیثبات است.
سیاست پولی آمریکا در دوراهی رکود
در سیاست پولی آمریکا اکنون یک دوگانگی مشاهده میشود. از یک سو تمایل وجود دارد که نرخ بهره کوتاهمدت پایین نگه داشته شود تا اقتصاد وارد رکود نشود.
از سوی دیگر فشارهای تورمی اجازه نمیدهد سیاستهای انبساطی بدون محدودیت اجرا شود. در چنین فضایی یکی از ابزارهای مطرح، سیاست تسهیل کمی یا Quantitative Easing است؛ سیاستی که در عمل به معنای افزایش نقدینگی و خرید اوراق قرضه توسط بانک مرکزی است. اما این سیاست نیز با محدودیتهایی روبهرو است.
از حدود سال ۲۰۱۴ بسیاری از بانکهای مرکزی بزرگ جهان خرید گسترده اوراق قرضه آمریکا را کاهش دادهاند. چین، ژاپن و روسیه که زمانی از بزرگترین خریداران این اوراق بودند، به تدریج حجم داراییهای دلاری خود را کاهش دادهاند. این روند با پدیدهای که به آن «دلارزدایی» گفته میشود مرتبط است.
در نتیجه آمریکا بیش از گذشته به صندوقهای سرمایهگذاری خصوصی و هجفاندها متکی شده است. حتی بحث مقرراتزدایی از برخی محدودیتها، از جمله قوانین مربوط به SLR، مطرح شده تا بانکها بتوانند حجم بیشتری از اوراق قرضه دولتی را خریداری کنند. هدف این است که نقدینگی ایجادشده توسط فدرال رزرو وارد سیستم مالی شود و از طریق افزایش قیمت داراییها، نوعی رونق اقتصادی ایجاد کند.
با این حال یک مشکل اساسی وجود دارد: اعتبار مالی آمریکا نسبت به گذشته تضعیف شده است. در چنین شرایطی فروش گسترده اوراق قرضه به سرمایهگذاران خصوصی آسان نیست. به همین دلیل دولت آمریکا ممکن است ناچار شود از ابزارهایی مانند مداخلات حمایتی یا Bailout استفاده کند؛ یعنی با تزریق منابع مالی، نهادهایی را که در آستانه ورشکستگی قرار دارند نجات دهد.
در نهایت اگر همه این عوامل را کنار هم قرار دهیم، تصویری نسبتاً منسجم شکل میگیرد. به نظر میرسد توافق اخیر بیش از آنکه نشانه تغییر راهبردی در سیاست آمریکا باشد، تلاشی برای خرید زمان در کوتاهمدت است.
هدف اصلی ممکن است جلوگیری از شوک نفتی، مهار تورم، ارسال پیام آرامش به بازارهای مالی و عبور از یک دوره حساس اقتصادی باشد. در چنین شرایطی توقف نسبی تنش با ایران میتواند بهعنوان یک وقفه تاکتیکی تلقی شود.
در این فاصله، سیاستگذاران آمریکایی تلاش میکنند ابزارهای مالی و پولی لازم را برای مدیریت بحران اقتصادی آماده کنند و همزمان نیروهای سیاسی داخلی را نیز تا حدی راضی نگه دارند. پس از عبور از این مقطع، بهویژه پس از انتخابات میاندورهای، بسته به ترکیب قدرت در واشنگتن ممکن است سناریوهای تقابل بار دیگر مطرح شود.
از این منظر، توافق فعلی را میتوان نه پایان یک پروژه، بلکه بخشی از یک مدیریت مرحلهای بحران دانست؛ مدیریتی که هدف آن تثبیت کوتاهمدت اقتصاد داخلی است، در حالی که رقابت ژئوپلیتیکی بزرگتر با چین و روسیه همچنان ادامه دارد و مسئله ایران نیز در همان چارچوب تعریف میشود.



