ما آرام نخواهیم گرفت

دیروز، توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم: «بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام.» از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد، تا همین دیروز، مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم؛ اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم.

تاریخ انتشار: 12:01 - سه‌شنبه 16 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
ما آرام نخواهیم گرفت

به گزارش اصفهان زیبا؛ دیروز، توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم: «بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام.» از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد، تا همین دیروز، مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم؛ اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم. انگار توی اتاق خفه‌ای گیر افتاده باشی و فقط بخواهی یک طوری از آنجا بیرون بیایی. همان روز اول، به خاله‌ام که ساکن تهران است، پیام دادم که من حتما می‌آیم و اگر شده، یک جای کوچک دم در خانه‌تان برایم نگه دار. جواب داد: «خانه ما موکب زائران آقاست. قدمتان سر چشم.»

اما همه راه‌ها برایم بسته شده بود. ماشینمان مشکل پیدا کرده بود. کارهای شرکت همسر گره خورده بود. مشکلات مالی نمی‌گذاشت دست از پا خطا کنیم. همسرم بی‌تابی‌ام را می‌دید که گفت خودت برو. تنهایی یک طوری برو.

دلم خوش بود به هیئت مسجدمان که هر شب دهه محرم، آخر روضه‌ها اعلام می‌کردند که قرار است یک کاروان برای تشییع ببرند و گوش‌به‌زنگ کانالشان باشیم برای ثبت‌نام، ولی بعد از چند روز پیام دادند که فقط توانسته‌اند محل اسکانی توی قم هماهنگ کنند و مسیر را باید با خودروی شخصی برویم. دوباره برگشته بودم سر خانه اول. دوستان تهرانی توی گروه‌ها دعوت می‌کردند که برویم خانه‌شان؛ ولی کسی راهی برای طی مسیر اصفهان تا تهران نداشت.

به چند نفر از دوستان و اقوام پیام دادم؛ همه آن‌هایی که فکر می‌کردم عازم‌اند. یا جا نداشتند، یا به دلیلی نمی‌خواستند یا نمی‌توانستند بروند. بلیط اتوبوس هم گیر نمی‌آمد. همه کاروان‌هایی که می‌شناختم، پر شده بودند. نمی‌شد انگار…

شب، کنار چهارراه، زیر پرچم بزرگ سه‌رنگی که از میله چراغ راهنمایی آویزان بود، ایستاده بودم و پرچم می‌گرداندم. چشمم به ماه کامل وسط آسمان بود. زیر لب دعای توسل را با مداح توی موکب زمزمه و به بیچارگی‌ام فکر می‌کردم.

تا بود، نشد یک بار هم به دیدنش بروم. نزدیک‌ترین وقتی که در هوایش نفس کشیده بودم، روزی بود که آمد اصفهان. تازه دانشجو شده بودم. بیشتر از بیست سال پیش. لحظه‌لحظه‌اش را یادم است. دیدار عمومی توی میدان امام، دیدار با دانشجویان، دیدار با ورزشکاران استان را هم لابه‌لای آدم‌ها رفتم تو.

دلم نمی‌خواست از دستش بدهم. شب‌ها خواب می‌دیدم یک جایی توی شهر با او رو در رو شده‌ام. نمی‌دانستم اگر واقعاً ببینمش، چه باید بگویم. فقط آرزو داشتم این اتفاق بیفتد. همین خاله‌ام که حالا تهران است، برایش نامه نوشت. و همین آرزو را برایش گفت. نوشت که دلش می‌خواهد یک یادگاری از آقا داشته باشد. آن وقت‌ها هنوز رسم نبود کسی از آقا چفیه و انگشتر بگیرد.

یک ماه بعد سفر آقا، جواب نامه‌اش رسید با یک ساعت مچی طلایی یادگاری از او. چقدر حسودی‌ام شد و چقدر حسرت خوردم که چرا من نامه ننوشته‌ام. همه سال‌هایی که برای نماز عید فطر نرفتیم تهران هم حسرت خوردم. همیشه به تک‌تک آدم‌هایی که توی حسینیه می‌نشستند جلوی آقا و همراه او برای حسین(ع) اشک می‌ریختند هم حسرت خورده بودم. نکند حالا هم حسرت نرسیدن به تشییعش تا آخر عمر توی دلم بماند.

بغض آمد تا پشت گلویم. سرم سمت آسمان بود که انگار چهره دلنشین آقا آمد نشست وسط ماه کامل. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام. همین را توی دلم به خودش گفتم. گفتم که می خواهم به تشییعت برسم آقا. خودت جورش کن. گفتم اگر نیایم، دیگر نمی‌توانم خودم را جمع کنم. گفتم می‌دانم که دیگر آدم نمی‌شوم. گفتم که هیچ چیز برایم مهم نیست جز رسیدن به مراسمت.

صبح هنوز چشم‌هایم باز نشده بود که خاله بزرگ‌ترم پیام داد. مرخصی شوهرش درست شده بود و می‌خواستند یک‌روزه بروند تهران و بعدش مشهد.جای خالی هم داشتند توی ماشینشان. جور شد. حتی چطور برگشتنم هم. بالاخره دلم آرام گرفت. روزنه‌ای باز شده بود به این اتاق خفه.

گوشی را که قطع کردم و گذاشتم روی میز، چشمم افتاد به قاب عکس سفید کنار آینه. آقا از تویش داشت بهم لبخند می‌زد. قبل از اینکه لب‌های من هم به خنده باز شود، اشک گرم راه باز کرد تا پشت پلک‌هام.

یک جایی توی عمق جانم آتش گرفته بود و می‌سوخت. من برای رسیدن به تشییع تو دست و پا زده‌ام این چند روز؟ مگر می‌شود تو نباشی اصلا؟ من که هنوز باورم نشده نبودنت. حالا گیرم که آمدم و رسیدم. چطور قامت رعنای تو را خوابیده توی تابوت، روی دست‌های مردم، ببینم عزیز دلم؟ با داغ سردنشدنی‌ات چه کنم؟ این چه آرام‌گرفتنی بود که بعدش آتش گرفتن است؟ من می‌آیم و یکی از هزاران قطره دریای عاشقانت می‌شوم. اما دیگر از این به بعد لحظه‌ای آرام نخواهم گرفت.