از «نرفتن» تا «آمدن»؛ روایت یک دانشجوی اصفهانی از تشییع رهبر شهید

دعوت شدیم تا تکثیر شویم

از همان روزی که خبر رسید پیکر مطهر آقای شهید ایران و خانواده مظلومشان بناست تشییع شود، همه در تلاطم افتادند؛ در تلاطم ماندن یا رفتن. انگار عاشورایی در معرض وقوع بود و همه از خود می‌پرسیدند که حالا باید چه کرد؟ باید رفت و سر به جمعیت سَربازان سپرد یا باید ماند و دل به دل‌های سوخته جاماندگان داد؟

تاریخ انتشار: 12:50 - پنجشنبه 18 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: 11 دقیقه
دعوت شدیم تا تکثیر شویم

به گزارش اصفهان زیبا؛ از همان روزی که خبر رسید پیکر مطهر آقای شهید ایران و خانواده مظلومشان بناست تشییع شود، همه در تلاطم افتادند؛ در تلاطم ماندن یا رفتن. انگار عاشورایی در معرض وقوع بود و همه از خود می‌پرسیدند که حالا باید چه کرد؟ باید رفت و سر به جمعیت سَربازان سپرد یا باید ماند و دل به دل‌های سوخته جاماندگان داد؟

سابقه تشییع حضرت امام(ره) را هم نداشت نسل ما. بعضی‌ها دل‌هایشان پر می‌کشید برای آخرین دیدار. بعضی‌ها هنوز در مرحله انکار بودند و نمی‌خواستند باور کنند که آقا شهید شده است و برای همین هم سر باز می‌زدند از رفتن به تشییع. بعضی‌ها می‌گفتند در فلان تاریخ‌ها حضور ما در همین شهر خودمان لازم‌تر است برای مردم. بعضی، مشاغل خدماتی و پزشکی داشتند و اگر می‌آمدند، کار مردم لنگ می‌ماند. برخی بیمار بودند. برخی سالمند بودند. برخی بچه کوچک داشتند.

دانشجوها یک هفته بعد از تاریخ تشییع آقای شهید ایران، کنکور ارشدشان بود و دانش‌آموزها افتاده بودند در مسیر سرازیری امتحان‌های نهایی و کنکور. بعضی‌ها مرخصی نداشتند و بعضی‌ها هم درست در همان زمان، مهمان دعوت کرده بودند. می‌خواهم بگویم که دل‌ها با شهدا بود؛ اما مسیر رفتن از همان اول مشخص نبود و رفته‌رفته، هرچه رفت، انگار شهدا خودشان یکی‌یکی گره‌ها را باز کردند و دلداده‌هایشان را فرستادند سمتِ کربلای عشق: تهران!

مسیر حقیقتش از ابتدا برای من هم مشخص نبود. کنکور ارشد نزدیک بود (و البته هست) و درس‌هایم مانده بود ؛ چند پوستر و نشریه و متن از مردم هم مانده بود روی دستم که باید تحویل می‌دادم. معلوم نبود خانواده اجازه بدهند. تاریخ هیئت دانشجویی‌مان که حضورم آنجا نیز لازم بود، نزدیک بود.

از همه این‌ها مهم‌تر، پولی هم برای سفر نداشتم؛ یعنی به‌اندازه همان مبلغ اندکی که دانشگاه می‌گرفت برای رفتن و آمدن، نداشتم که پرداخت کنم‌. این شد که بنا را گذاشتم بر نرفتن. گفتم نهایتا می‌شوم جامانده. نهایتا می‌مانم در شهر خودمان و در موکبی، جایی، خدمت می‌کنم به زائران مهمان و به جاماندگان. گله هم داشتم قدری از خودم.

گفتم همین‌جا می‌مانی و نمی‌روی تشییع تا بفهمی در این سن‌وسال به‌اندازه یک سفر معنوی باید پول ته جیبت باشد. نمی‌روی و تنبیه می‌شوی برای سال‌های بعد که بفهمی وارستگی زیادی از مال دنیا هم سلب توفیق می‌کند. ته دلم اما امید داشتم. می‌گفتم خدا خودش می‌داند تَهِ دل بنده‌هایش را. می‌گفتم شهدا زنده‌اند. شهدا خودشان دعوت می‌کنند؛ خودشان می‌برند و خودشان می‌آورند کسی را که دعوت گرفته باشند. این شد که گفتم خانم‌ها و آقایان شهدا، ریش‌وقیچی باشد دست خودتان. می‌بینید که هیچ‌چیزم جور نیست. ببینم دعوتم می‌کنید یا نه… .

این عقیده که «وَلَا تَحْسَبَن الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا» چرا که «بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ» را اولین‌بار در کتاب اَزبِه رضا امیرخانی کشف کردم؛ در یکی از داستان‌های بلندش که شهیدی نشسته بود در اتوبوس شهری و از پنجره مردم را نگاه می‌کرد و به قول خود آقای امیرخانی زِندِه بود. بعدها در «مَنِ او» هم قریب به مضمون همین زنده‌بودن شهید را بسط داد. «بَلْ أَحْيَاءٌ» را خیلی‌ها مفهوم می‌کنند به همان حیات روح؛ به زندگی اخروی. یعنی جسم مرده است و حالا روح شهدا زنده‌اند و دارند نزد پروردگارشان روزی هم می‌خورند مثلا.

اما در آیه شریفه عمیق‌تر که بشوی، می‌بینی منظور خداوند متعال از حی‌بودن شهید، همان حیات پس از مرگ روح نیست؛ منظور اتفاقا حیاتی است هم اخروی و هم دنیوی. شهید در دنیا هم زنده است و به اذن خدا می‌تواند کالبد نیز داشته باشد و در عالمِ مادیِ ماده هم معادله بیافریند. اگر منظور از «بَلْ أَحْيَاءٌ» همان حیات عادی ارواح درگذشتگان بود، قبلش عبارت «أَمْوَاتًا» نمی‌آمد. اگر آمده، خداوند متعال خواسته بگوید که یک نوعی از زندگی برزخی هست که اموات دارند؛ اما شهدا، نوعِ زِندِه‌بودنشان این نیست؛ «بَلْ أَحْيَاءٌ» بلکه زنده‌اند؛ از نوع دیگری؛ از نوع زنده‌بودن مادی و معنوی. یعنی اگر فرداروزی شما شهید امام آیت‌الله سیدعلی حسینی‌خامنه‌ای(ره) را دیدی توی کتاب‌فروشی‌ای خیابان انقلاب یا ایستگاه متروی میدان امام‌حسین(ع) تعجب نکن؛ چرا که «بَلْ أَحْيَاءٌ» و بعد هم «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ».

همه این‌ها را گفتم تا بگویم که کارِ برای شهدا، دست خود شهداست. شهدا زنده‌اند. آدم زنده وکیل‌وصی نمی‌خواهد. من هم کار را سپردم به خودشان و گفتم اگر صلاح می‌دانید و قابل، دست این کمترین را هم برسانید به دستِ خودتان.

دو هفته قبل از مراسم تقریبا چیزی جور نبود. از محل کارم پیگیری کردم برای رفتن و گفتند شاید ببریم و شاید هم نه. کارهای هیئت مانده بود و ازطرفی می‌گفتم: بمانی و این چند روز را درس بخوانی و برای مملکت آدم مفیدی بشوی، بهتر است تا بروی تشییع. روزبه‌روز که نزدیک می‌شدیم به مراسم، اما دلم آشوب‌تر می‌شد. حسابم همچنان خالی بود. برای یک نفر که کار کرده بودم و هزینه را واریز نکرده بود و رویم نمی‌شد پول بگیرم، شماره کارت فرستادم که شاید مبلغی بزند؛ اما پیامم را دید و جواب نداد. روزبه‌روز از مهلت ثبت‌نام کاروان دانشگاه هم داشت می‌گذشت و دائم پیامک می‌رسید که ظرفیت روبه‌اتمام است و اگر می‌خواهید، هرچه زودتر ثبت‌نام کنید.

کارها اما پله‌پله پیش رفت؛ به دست خود شهدا. یک نفر که نمی‌شناختمش برایم لینک ثبت‌نام جدایی فرستاد و گفت شما از ادوار بسیج دانشجویی هستید؛ اینجا ثبت‌نام کنید برای کادر کاروان. برادرم بی‌خبر از خانواده با دانشگاهشان ثبت‌نام کرده بود برای مراسم تشییع و راه برای من هم به‌نوعی باز شد. محل کارم مرخصی داد به همه اعضا.

هیئت بدون اطلاع من یک نفر دیگر را جایگزینم کرده بود و اینجا هم مسئولیتی نداشتم. مانده بود پول رفتن که نداشتم کماکان. وسط گفت‌وگویی دوستانه با یکی از دوستان پرستارم، با خجالت قرض خواستم و او هم با گذشت تمام به من قرض داد. الحمدلله روز بعدش پولی به دستم رسید و قرضم را ادا کردم. این شد که تا روز جلسه توجیهی در تالار پیامبراعظم(ص) دانشگاه که داشتیم کارت‌ها را کد می‌زدیم و می‌دادیم دست زائرها، نفهمیدم چطور شد که رفتنی شدم‌ و نفهمیدم که چرا. البته، هنوز هم نفهمیده‌ام.

داستان رفتن برای خیلی‌های دیگر هم همین‌طور شد. آن‌ها که بیمار بودند نیز خودشان را رساندند به کاروان و زیر آفتاب تابان از پنجره‌های اتوبوس و گرمای جاده کاشان‌قم شفا گرفتند. آن‌ها که بچه کوچک داشتند، لحظه آخری راهی شدند و از مسیرهای میان‌بر خودشان را با کالسکه و خرس عروسکیِ پرچم ایران به‌دست‌گرفته رساندند به جمعیت. آن‌ها را که سال‌خورده بودند، با واکر و ویلچر می‌آوردند. کاردارها، صاحب کار را یک روزی سر کار گذاشتند و به اسم مرخصی و با سلام‌وصلوات خودشان را گذاشتند وسط جاده. همه‌ی آن‌ها که نمی‌توانستند بیایند، حالا آمدنی شده بودند؛ هرکس به نوعی.

روز رفتن، روحانی جوان دانشگاه همه بچه‌ها را جمع کرده بود حرم الشهدای دانشگاه، کنار قبور مطهر شهدای گمنام. گفت: «بعضی‌ها می‌گویند یک خامنه‌ای قرار است برای همیشه تشییع شود؛ اما من می‌گویم جوری بروید و برگردید که ۵۰۰ خامنه‌ای بازگردد از تشییع به دانشگاه؛ خامنه‌ای‌ها تکثیر شوند و هر کدامتان از بعد از امروز به شیوه خودتان خامنه‌ای باشید؛ در دانشگاه و جامعه .»

روحانی جوان دانشگاه وقتی قرآن بالای سرمان ‌گرفت و یکی‌یکی ردمان ‌کرد تا اتوبوس‌ها، گریه ‌کرد و گفت: «سلام من را به حضرت آقا برسانید بچه‌ها» و بعد قامت بلندش خمیده شد.

فاطمه از یزد اتوبوس گیرش نیامد که برسد به کاروان دانشگاه. مادر زهرا بیمار شد. سارا خانواده‌اش راضی نشدند به رفتن. آخرین روز وداع زنگ زدم به سارا و گفتم تلفن را می‌گیرم به سمت جایگاه شهدا. هرچه می‌خواهی، خودت به شهدا بگو. ۱۰ دقیقه و ۴۶ ثانیه داشت گریه می‌کرد. بعداً خبر رسید که همه‌شان بالاخره راهی شدند و به تشییع قم رسیدند؛ حاج‌آقا صادقی هم همین‌طور. دلدار بالاخره دل‌های عاشقِ جامانده را در قم به خودش رساند.

عصر بود که رسیدیم به محل اسکان در تهران. به عبارتی می‌شد عصر روز یکشنبه، آخرین روز وداع. بچه‌ها را گروه‌بندی کردیم و گفتیم بیرون از اینجا مسئولیتتان به عهده خودتان است. مسئول کاروان همه را جمع کرد و گفت: «بچه‌ها، در این جمعیت از عهده مراقبت از خودتان برنمی‌آیید. هرکس خودش را بسپارد به یکی از شهدا و بروید به‌سلامت.»

این شد که ما پنج‌نفری در تهران ناآشنا اولین قدم‌های سبزمان را برداشتیم. محل اسکان ما از مصلای امام خمینی(ره) فاصله زیادی داشت؛ شاید یکی از دورترین محل‌ها! باوجوداین، از هر کوچه‌ای سیل جمعیت با پرچم‌های قرمزرنگ می‌جوشید و بیرون می‌آمد. پیاده ‌رفتیم تا ایستگاه‌های مترو. بسته بودند. رفتیم تا ایستگاه‌های بعدی؛ آن‌ها هم بسته بودند. ایستگاهی اگر باز بود، چندده‌نفری تجمع کرده بودند روبه‌روی نقشۀ روی دیوار و هرکس حساب می‌کرد که خودش را با چند خط‌به‌خط‌شدن می‌تواند به مصلا برساند.

هرچه به مصلا نزدیک‌تر می‌شدیم، جمعیت فشرده‌تر می‌شد. خادم‌های زیادی نبودند. فقط مردم بودند و موکب‌های مردمی. از دل جمعیت صدای مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل و الله‌اکبر خودجوش به آسمان می‌رفت. پیرمردی از اول جمعیت و دختر نوجوانی از آخرهای جمعیت هدایت شعارها را به‌عهده داشتند.

گاهی پیرمرد بلند می‌گفت: مرگ بر انگلیس! مرگ بر انگلیس! و دختر نوجوان که فاصله‌اش از ما دور و نزدیک می‌شد، هروقت زمان خالی پیدا می‌کرد، می‌گفت: حرف ما یک کلام: انتقام! انتقام! بعضی‌ها با گل‌هایی در دست، آمده بودند برای گلباران پیکرهای مطهر شهدا. چند مرد میان‌سال با چهره‌هایی خسته، اما مصمم عکس‌های رهبر شهید را روی دست گرفته و بالابرده و خیره شده بودند به یک نقطه محو. جمعیت از کنارشان می‌گذشت؛ اما ساعت‌ها دست‌هایشان همچنان بالا بود برای نگه‌داشتن عکس.

چندباری ما پنج نفر همدیگر را گم کردیم. هر چند قدم یک‌بار می‌ایستادیم و می‌گفتیم: «یک نفرمان نیست! یک نفرمان نیست!» و تا پیدایش نمی‌کردیم، مسیر را ادامه نمی‌دادیم. الحمدلله همین وحدت بعدها خیلی به کمکمان آمد. با سیل جمعیت راهی شدیم و رفتیم داخل مصلا.

طبقه اول و دوم کاملا پر بود. تا روی پله‌ها جمعیت نشسته بود؛ حتی سکوهای مصلا را هم خالی نگذاشته بودند. تقریبا حوالی اذان مغرب بود که رسیدیم روبه‌روی جایگاه. پنج تابوت با پرچم مقدس جمهوری اسلامی ایران بالای جایگاه بود: پیکر مطهر آقای شهید ایران و خانواده ایشان؛ یک تابوت بی‌اندازه کوچک هم دل آدم را آتش می‌زد. تابوت کوچک را گذاشته بودند روی سینه آقای شهید. تابوت زهرای کوچکِ موطلاییِ لباس‌صورتیِ شهید. مردم چشمشان به تابوت که می‌افتاد، گریه می‌کردند. هرازگاهی از بین جمعیت ورودی به مصلا، صدای فریاد یک نفر بلند می‌شد؛ می‌فهمیدیم چشمش افتاده است به تابوت حضرت آقا.

از بالای ایوان‌ها که نگاه می‌کردی به جمعیت، یک پارچه سرخ بود و سیاه. مردم خودشان را به زور کشیده بودند وسط جمعیت؛ اما پرچم‌های قرمز «یا لثارات الخامنه‌ای» جدا نمی‌شد از دست‌هایشان. بغض با فریاد در هم آمیخته بود. آقای سال‌خورده‌ای کنار من آن‌قدر مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل گفت و از شدت عصبانیت برافروخته بود که ترسیدم از حال برود. شعارها موجی بین جمعیت حرکت می‌کرد. هر نفر برای خودش خطیبی توانا شده بود و کار زینبی می‌کرد در جمعیت.

مادر جوانی درحالی‌که کالسکه ‌به ‌دست داشت و بچه کوچک دیگرش، چادرش را گرفته بود، شعار «هیهات منا الذله» سرمی‌داد و اطرافیانش تکرار می‌کردند و موج شعار می‌رسید تا آخر حسینیه‌ یا مثلا می‌دیدیم پسر نوجوانی به میله چراغی خودش را چسبانده و بالارفته و الله‌اکبر می‌گوید و یک دقیقه بعدش کل میدان الله‌اکبر می‌گفتند. اجراکننده سخت می‌توانست مردم را آرام کند. هر چند دقیقه یک‌بار می‌گفت مردم پرچم‌های قرمزشان را بیاورند بالا و بگویند «حرف ما یک‌کلام: انتقام! انتقام! » و «الله‌اکبر، خامنه‌ای رهبر» بگویند.

اگر این کار را نمی‌کرد، بغض و خشم جمعیت با هم به انفجار می‌رسید. روبه‌روی جایگاه جا برای نمازخواندن نبود. باید خودمان را برای نمازخواندن می‌رساندیم به شبستان‌ها. البته بعضی مردم که فکر کنم، بیشتر هم خود تهرانی‌ها بودند، زیراندازهایی پهن کرده بودند کف مصلا و یک نفر از خانواده می‌ایستاد و مردم نمازگزار را یکی‌یکی راه می‌داد روی زیرانداز تا نماز بخوانند و نوبت نفر بعدی می‌شد و به این صورت در بین جمعیت مردم یکی‌یکی نمازهایشان را می‌خواندند. در مصلا سوگواری و وداعی ندیدم به معنای عمیقش. بیشتر آنچه دیدم، حماسه بود و تجدیدعهد.

برای نمازخواندن هرطور که بود، خودمان را رساندیم به شبستان‌ها. در صف شبستان مردم با صداهای گرفته الله‌اکبر می‌گفتند و باز خون‌خواهی می‌خواستند. خادمی در مصلا دیده نمی‌شد. احتمالا یا کم بودند یا نبودند. خود مردم همدیگر را راهنمایی می‌کردند.

ما هم رسیدیم به یکی از شبستان‌ها برای نماز. کف شبستان به‌جای فرش، تخته‌های چوبی بود برای نماز و استراحت زائرها. خانمی نوزاد بسیار کوچکش را که شاید کمتر از ۴۰ روز داشت، آورده بود. به‌رغم شلوغی و ازدحام جمعیت، مردم حواسشان به بچه‌ها بود. نوزاد وسط آن همه سروصدا آرام خوابیده بود و مردم بالای دست گرفته بودند و دست به دستش می‌کردند تا برسد به شبستان.

سپس برای بدرقه پیکر شهدا به‌سمت میدان امام‌حسین(ع) حرکت کردیم. حسابش از دستمان دررفته بود که چند کیلومتر پیاده آمده‌ایم. بچه‌ها می‌گفتند اگر در شهر خودمان تا حالا این‌قدر پیاده رفته بودیم، حتما می‌رسیدیم به یک جایی. جمعیت به میدان امام‌حسین(ع) که نزدیک‌تر می‌شد، دل‌ها یکی‌یکی می‌شکست و اشک‌ها جاری می‌شد. موکبی کلیپ رهبر شهید را در برخورد با بچه‌ها پخش می‌کرد؛ اذانی که در گوش نوزادی می‌گفت و کودک دستش را گره‌کرده بود به ریش‌های حضرت آقا. یا آنجا که به بچه‌ای که انگشتر می‌خواست، گفتند: «کی بهت گفته این رو بگی باباجون؟»

نشستیم روی جدول‌ها و دور هم گریه کردیم. در مسیر بلندبلند گریه‌کردن عیب نبود. هربار یکی از مردم بلندبلند گریه می‌کرد و هیچ انگشت‌نما نمی‌شد. چشم‌ها قرمز بود از اشک و اشک بود که از قامت مردم به زمین می‌ریخت و قدم‌هایی خسته که خودمان را برسانیم به میدان امام‌حسین(ع).

به میدان امام‌حسین(ع) که رسیدیم، تراکم جمعیت بیشتر و بیشتر شده بود. یکی از خودرو‌های حفاظتی مسیر را بسته بود تا جمعیت توزیع شود و مردم یکی‌یکی می‌توانستند از پشت ماشین، خودشان را به یکی از ورودی‌های میدان برسانند. بر اثر زیادماندن زیر آفتاب چنددقیقه‌ای نمی‌توانستم درست ببینم یا صداهای اطرافم را بشنوم. وقتی چشمم باز شد، دیدم مرد و زن و پیر و جوان در میدان امام‌حسین(ع) ایستاده‌اند و های‌های گریه می‌کنند و به سر می‌زنند؛ به سینه هم نه… به سر می‌زدند؛ کل میدان امام‌حسین(ع). برایم سؤال پیش آمد که چرا عوض سینه‌زنی اینجا همه دارند به سر می‌زنند؟ کمی که حالم سر جایش آمد و صداها را شنیدم، دیدم نوحه «غریب گیرآوردنت» در حال پخش است و روضه‌های سنگین مکشوف از کربلا را دارند می‌خوانند. چندکلمه‌ای که گوش کردم، نتوانستم طاقت بیاورم. با هر کلمه‌ای که روضه‌خوان می‌خواند، ما هم به سرمان زدیم و تازه فهمیدم چرا همه دارند به سرشان می‌زنند.

در همان حال سرزنی پرس‌وجو کردیم و فهمیدیم که پیکرهای مطهر شهدا را نمی‌آورند به میدان امام‌حسین(ع) و احتمالا هوایی تشییع می‌شود در اینجا. دلمان طاقت نیاورد که بمانیم. گفتیم هرطور شده باید خودمان را برسانیم به آزادی‌. این شد که سرزنان و اشک‌ریزان خودمان را بیرون کشیدیم و رفتیم سمت یکی از ایستگاه‌های مترو نزدیک. مترو قاعدتا در آزادی نمی‌توانست بایستد؛ حتی در استاد معین هم نایستاد. نهایتا اعلام شد که در ایستگاه دکتر حبیب‌اللهی می‌ایستد و جلوتر نمی‌رود.

چند خانم بدون حجاب در مترو ایستاده بودند و مقاومت می‌کردند برای خروج جمعیت از مترو. بی‌تفاوت می‌گفتند: «ما هر روز از این مترو می‌رویم سر کارهایمان و این‌همه شلوغ نیست. نمی‌دانیم چرا امروز این‌قدر شلوغ است!» می‌گفتیم: «خانم خواهش می‌کنیم قدری بروید آن‌طرف‌تر که بقیه خانم‌ها پیاده شوند. امروز فرق می‌کند. تهران شلوغ است.»

قبول نمی‌کردند و خودشان را می‌زدند به نشنیدن و ایستاده بودند همان‌جا. در ایستگاه مترو برای بار آخر نفراتمان را بررسی کردیم تا کسی از ما کم نباشد و آخرین قرار‌هارا گذاشتیم با همدیگر. از دکتر حبیب‌اللهی تا آزادی شلوغی چند برابر شده بود و راحت نمی‌شد پیش رفت. یکی از نیروهای هلال‌احمر رفته بود بالای ماشین و نمی‌دانست چه کاری از دستش برمی‌آید. تکه‌ای مقوا گرفته بود دستش و از آن بالا مردم را با همان مقوا باد می‌زد و مردم هم خداقوتی می‌گفتند یا دستی بالا می‌گرفتند برای تشکر.

نزدیک دانشگاه شریف روی پل هوایی دانشجو‌های شریف با ردای آبی‌نفتی فارغ التحصیلی به‌همراه بقیه مردم ایستاده بودند و گل‌باران می‌کردند پیکر‌های مطهر شهدا را و همین صحنه دل ما را قدری صاف‌تر کرد با شریف و شریفی‌ها؛ آن‌هم بعد از کدورت زشتی‌ها و هتاکی‌هایی که در اسفند در دانشگاه شریف انجام شده بود در خصوص امام شهید و بی‌احترامی‌هایی که برخی دانشجونماها کرده بودند به پرچم کشور خودشان.

چند دانشجو رفته بودند بالای سردر و با تمام قوا پرچم بسیار بزرگ ایران را به اهتزاز درآورده بودند. ساختمان‌های شریف که به‌وسیله بمب‌های سنگرشکن آمریکایی‌صهیونیستی در جنگ رمضان تخریب‌شده و آوار‌ها و خرابه‌هایی که از دانشگاه به جا مانده بود، روبه‌روی چشم همه مجسم بود و غیرقابل‌انکار.

کمی جلوتر از دانشگاه شریف دیگر نتوانستیم برویم جلو. بچه‌ها گفتند چون دختر هستیم و در ازدحام ممکن است اختلاط پیش بیاید و برخورد کنیم با نامحرم، همین‌جا توقف کنیم. توقف کردیم و با مشورت به این نتیجه رسیدیم که نمی‌توانیم برویم تا میدان آزادی. آزادی و انقلاب قیامت بود. بعضی محلی‌های تهران آمده بودند به کمک موکب‌دارها و مردم را از کوچه‌پس‌کوچه‌های مختلف رد می‌کردند تا برسند به مسیرهای فرعی و ایستگاه‌های دیگر مترو.

قدری جلوتر، کربلای عشق ابدی است. ابد در پیش داریم و هرگز مسیر ساده‌ای نیست و محشر، صحرای سوزانی است که تشنگی نابلدان را به آن راهی نیست و تا آسمان نردبان بلندی است که دست برای گرفتن آن خسته می‌شود و رهروانِ بادست‌وپا هرچه بالاتر رفته باشند به سوی آسمان، در میانه راه سخت‌تر زمین می‌خورند و تنها عاشقانی به آسمانِ منزلِ نخستینشان می‌رسند که در کربلای عشق، دست‌وپا داده و بال برداشته باشند.

در کربلای عشق تنهایی؛ بااین‌همه خلق تنهایی؛ تنها اگر به شهودِ درک شهیدانِ شاهد رسیده بودی در چند ایستگاه پیشین، در آزادی، آن‌وقت می‌توانستی به ‌تنهایی محشر خو بگیری… وگرنه فریاد می‌زدی به‌دنبال آشنایی و آشنایان همه در صحرای محشر به تحیر مانده بودند در کار خود. در صحرای محشر، همه غریبه‌اند و آشنا یکی است و آن آشنا خداست.
در قیامتی که با خون خامنه‌ای به‌پا شد، خدای خامنه‌ای با همه، از کوچک و بزرگ آشنایی کرد و خودش با این خیل جمعیتِ سَربازِ سر باخته دل‌سوخته، آشنایی کرد.

از صحرای محشر و تحیر و گمشدگی و عطش و غربت، عشق دوربین ضبط سینمایی‌اش را با یک کات از کلاکت قیامت، تغییر جهت داد و ما رسیدیم. بالاخره رسیدیم. از یک مسجد قدیمی فرعی زدیم به یک خیابان و خدای خامنه‌ای اوضاع را طوری پیش برد که بعد از آن صحرای قیامت و آن بن‌بستی که دیدیم روبه‌روی خودمان، راه برایمان باز شد و رسیدیم به دانشگاه. در مسیر پسربچه هفت‌ساله‌ای با بلوز نصف‌آستین زرد و شلوارک لی راه می‌رفت و شعار می‌داد: «دانشگاه بیدار است! از آمریکا بیزار است!» و دانشجو‌ها هم پشت سرش شعار می‌دادند و مسیر را پیش می‌رفتند. آخر هم نفهمیدیم که آن پسربچه از کجا این شعار‌های دانشگاهی را یاد گرفته بود.

توی خیابان‌ها هم رهیدگان از صحرای محشر حالا فوج فوج به خانه‌هایشان بازمی‌گشتند؛ درحالی‌که خامنه‌ای شهید و خانواده بی‌گناه و پاکش را تنها روی شانه‌هایشان تشییع نکرده بودند؛ بلکه درون سینه‌هایشان با خود به شهر‌ها و روستاها و آبادی‌هایشان می‌بردند و ساعت سه بعدازظهر بود تا عصر و شب که کماکان جمعیت برای بازگشت سرازیر می‌شد و صدای «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، مهدی صاحب‌زمان(عج)، صاحب‌عزاست امروز» و فریادهای «آجرک الله یا بقيه‌الله (عج)» و «هیهات منا الذله» از کوچه‌پس‌کوچه‌ها به گوش می‌رسید. ما بازگشتیم… از صحرای کربلا… از عشق… از قیامت… و ما بازماندگان قیامتیم. شب در اتوبوس همه در سکوت غریبی فرورفته بودند و صدای شمارش مهره‌های تسبیح و صلوات بود که به گوش می‌رسید. بچه‌ها خلوت کرده بودند با خودشان؛ با خامنه‌ای شهید و با خدای خامنه‌ای.