چرا آمریکا و چین وارد جنگ مستقیم نمی‌شوند؟

ماهیت واقعی منازعه پکن‌واشنگتن

یکی از پرسش‌های مهم در تحلیل مناسبات بین‌المللی امروز این است که چرا با وجود تشدید رقابت میان آمریکا و چین، این دو قدرت هنوز وارد جنگ مستقیم با یکدیگر نشده‌اند.

تاریخ انتشار: 12:28 - پنجشنبه 25 تیر 1405
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
ماهیت واقعی منازعه پکن‌واشنگتن

به گزارش اصفهان زیبا؛ یکی از پرسش‌های مهم در تحلیل مناسبات بین‌المللی امروز این است که چرا با وجود تشدید رقابت میان آمریکا و چین، این دو قدرت هنوز وارد جنگ مستقیم با یکدیگر نشده‌اند.

این پرسش از آن جهت اهمیت دارد که هم‌زمان با صعود چین در نظام جهانی و تضعیف تدریجی یک‌جانبه‌گرایی آمریکایی، نشانه‌های افزایش تنش در شرق آسیا نیز کاملا آشکار است.

استقرار نیروهای آمریکایی در پیرامون چین، گسترش همکاری‌های نظامی واشنگتن با ژاپن، کره جنوبی و فیلیپین، تسلیح گسترده تایوان و افزایش تنش در دریای چین جنوبی، همگی این تصور را ایجاد می‌کند که منطقه در آستانه یک برخورد بزرگ قرار دارد. با این حال، واقعیت آن است که منازعه اصلی میان آمریکا و چین، دست‌کم در شرایط کنونی، صرفا یک منازعه نظامی نیست.

سطح عمیق‌تر این رقابت را باید در حوزه بازتعریف قدرت در نظام بین‌الملل جست‌وجو کرد؛ جایی که ابزارهای مالی، پولی، تجاری و ژئوپلیتیکی، نقشی به‌مراتب تعیین‌کننده‌تر از درگیری مستقیم نظامی پیدا کرده‌اند. به بیان دیگر، آنچه امروز میان واشنگتن و پکن در جریان است، بیش از آنکه جنگ بر سر سرزمین باشد، نبردی بر سر قواعد حاکم بر نظم جهانی است.

محاصره ژئوپلیتیکی چین

آمریکا در سال‌های اخیر تلاش کرده است پیرامون چین را به‌صورت راهبردی تحت فشار قرار دهد. این فشار فقط به تایوان یا دریای چین جنوبی محدود نمی‌شود، بلکه طیفی از ابزارهای امنیتی، نظامی و بی‌ثبات‌ساز را دربرمی‌گیرد. در شرق آسیا، آمریکا می‌کوشد با تقویت بازیگرانی مانند ژاپن، فیلیپین، کره جنوبی و تایوان، یک کمربند مهار علیه چین ایجاد کند.

فروش تسلیحات پیشرفته، رزمایش‌های مشترک، حضور نظامی مستقیم و تشویق این بازیگران به اتخاذ مواضع سخت‌تر در قبال پکن، بخشی از این راهبرد است. در سطحی گسترده‌تر، این فشار به مسیرهای زمینی و راهبردی چین نیز تعمیم یافته است.

اگر پروژه «کمربند و جاده» را به‌عنوان ستون اصلی توسعه ژئواکونومیک چین در نظر بگیریم، روشن می‌شود که ناامن‌سازی برخی مسیرهای پیرامونی، می‌تواند مستقیما منافع چین را هدف قرار دهد. از این منظر، مسئله فقط مهار دریایی چین نیست، بلکه وادار کردن این کشور به اتکای بیشتر بر مسیرهایی مانند تنگه مالاکا نیز هست؛ گذرگاهی که همچنان در معرض کنترل و نظارت قدرت دریایی آمریکاست.

سین‌کیانگ و جنگ ترکیبی علیه چین

یکی دیگر از کانون‌های فشار بر چین، استان سین‌کیانگ است. این منطقه، به دلیل موقعیت ژئوپلیتیکی، ترکیب جمعیتی و پیوند آن با مسیرهای غربی چین، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. در سال‌های گذشته، پکن بارها آمریکا و برخی بازیگران غربی را متهم کرده که از ظرفیت‌های افراط‌گرایانه و تروریستی برای بی‌ثبات‌سازی این منطقه بهره گرفته‌اند.

در کنار این، پس از فروکش‌کردن نسبی فعالیت‌های خشن، فشار غرب از حوزه امنیتی به حوزه رسانه‌ای و حقوق بشری منتقل شد. در این چارچوب، غرب تلاش کرد مسئله سین‌کیانگ را به یکی از مهم‌ترین پرونده‌های فشار سیاسی و تبلیغاتی علیه چین تبدیل کند.

تصویب قوانین مرتبط با اویغورها در آمریکا، تشدید عملیات رسانه‌ای و بازنمایی یک‌سویه تحولات این استان، بخشی از همین روند بود. از نگاه پکن، این اقدامات ادامه همان فشار امنیتی پیشین است، اما این‌بار در لباسی جدید و با ادبیاتی حقوق بشری.

پاسخ چندلایه چین

واکنش چین به این فشارها، صرفا امنیتی نبوده است. پکن کوشیده هم‌زمان از ابزارهای امنیتی، توسعه‌ای و زیرساختی برای مدیریت بحران استفاده کند. از یک‌سو، سازوکارهای امنیتی و کنترلی در سین‌کیانگ تقویت شد؛ از سوی دیگر سرمایه‌گذاری اقتصادی گسترده‌ای برای تغییر چهره این منطقه در دستور کار قرار گرفت.

توسعه کشاورزی، انتقال کارخانه‌ها، تقویت صنایع محلی، گسترش حمل‌ونقل و ایجاد زیرساخت‌های مدرن، بخشی از سیاستی بود که هدف آن کاهش زمینه‌های بی‌ثباتی از طریق توسعه اقتصادی بود. همین الگو در محیط پیرامونی چین نیز دیده می‌شود.

پکن به‌موازات تقویت توان بازدارندگی نظامی، تلاش کرده است هزینه درگیری مستقیم را برای آمریکا و متحدانش بالا ببرد. در موضوع تایوان نیز چین با صراحت، آن را خط قرمز امنیت ملی خود تعریف کرده و نشان داده است که آمادگی عبور از برخی آستانه‌های تنش را ندارد. با این حال، پکن همچنان از افتادن در دام جنگی که زمان و شکل آن را آمریکا تعیین کند، پرهیز می‌کند.

مسئله اصلی، نبرد بر سر سلطه دلار

با وجود همه این ابعاد امنیتی و نظامی، مهم‌ترین میدان رقابت آمریکا و چین را باید در جای دیگری دید؛ در حوزه پول و نظام مالی جهانی. سلطه دلار، مهم‌ترین ستون قدرت آمریکا در هشت دهه گذشته بوده است.

از زمان برتون وودز تا امروز، واشنگتن توانسته با تکیه بر جایگاه دلار، بخش بزرگی از تجارت جهانی، ذخایر ارزی کشورها و نظام مالی بین‌المللی را تحت نفوذ خود نگه دارد. همین مزیت به آمریکا اجازه داده است که نه فقط قدرت اقتصادی، بلکه قدرت تحریم، تنبیه و کنترل سیاسی را نیز اعمال کند.

نقطه عطف مهم در این روند، جنگ اوکراین بود. مسدودسازی حدود ۳۰۰ میلیارد دلار از ذخایر ارزی روسیه از سوی غرب، این پیام را به بسیاری از کشورها داد که نگهداری ذخایر در نظام دلاری، لزوما به معنای امنیت نیست. برای چین، این اتفاق یک هشدار جدی بود.

پکن دریافت که اگر در آینده تقابل با آمریکا تشدید شود، ممکن است خود نیز با ابزارهایی مشابه مواجه شود. از همین رو، حرکت چین برای ایجاد سازوکارهای مالی جایگزین، سرعت و جدیت بیشتری پیدا کرد.

راهبرد تدریجی پکن

چین به‌خوبی می‌داند که نمی‌تواند یک‌باره سلطه دلار را در هم بشکند. خود این کشور یکی از دارندگان بزرگ اوراق قرضه آمریکاست و هر اقدام شتاب‌زده‌ای می‌تواند پیش از آنکه به واشنگتن آسیب بزند، برای خود پکن پرهزینه باشد.

از همین رو، راهبرد چین نه تخریب دفعی نظم دلاری، بلکه فرسایش تدریجی آن از طریق ساختن بدیل‌های موازی است. این بدیل‌سازی در چند سطح در حال انجام است؛ افزایش نقش یوان در مبادلات بین‌المللی، توسعه نظام‌های تسویه مستقل، پیوند دادن شرکای تجاری به بازارهای مالی چین و مهم‌تر از همه، بازگرداندن طلا به متن رقابت پولی جهانی.

به بیان دقیق‌تر، چین به این جمع‌بندی رسیده است که اگر بخواهد برای یوان جایگاهی فراتر از یک ارز ملی بسازد، باید آن را در یک اکوسیستم مالی معتبر، قابل اتکا و تا حدی متصل به ذخایر سخت تعریف کند.

بازگشت طلا به مرکز منازعه

در سال‌های اخیر، سهم طلا در ذخایر بانک‌های مرکزی جهان بار دیگر رو به افزایش گذاشته است. این تحول، صرفا یک تصمیم فنی یا محافظه‌کارانه نیست، بلکه نشانه‌ای از تردید روزافزون نسبت به آینده نظام دلاری است.

چین یکی از بازیگران اصلی این روند به شمار می‌رود. خرید مستمر طلا، تقویت بازارهای داخلی، محدود کردن بازارهای کاغذی و تلاش برای افزایش نقش مبادلات فیزیکی، همگی در راستای همین راهبرد قرار دارند. اهمیت این مسئله در آن است که طلا، برخلاف دلار، دارایی‌ است که خارج از اراده سیاسی آمریکا تعریف می‌شود.

هرچه کشورها سهم بیشتری از ذخایر خود را به طلا اختصاص دهند، به همان نسبت از آسیب‌پذیری آنها در برابر تحریم‌ها و فشارهای دلاری کاسته می‌شود. چین دقیقا بر همین نقطه دست گذاشته است. محدودسازی بازارهای کاغذی طلا نیز از همین منظر معنا پیدا می‌کند؛ زیرا پکن بر این باور است که بخش مهمی از سازوکار قیمت‌گذاری غربی، مبتنی بر سفته‌بازی و کنترل غیرمستقیم بازار فلزات گرانبهاست.

چین در کنار افزایش ذخایر طلا، به‌دنبال ساختن پیوندی میان یوان و زیرساخت‌های قابل اعتماد مالی است. توسعه بازارهای هنگ‌کنگ و شانگهای، تقویت سازوکارهای تسویه، ایجاد مسیرهای جدید برای مبادلات غیردلاری و پیشبرد پروژه‌هایی مانند بسترهای پرداخت فرامرزی و ارزهای دیجیتال بانکی، بخشی از این برنامه است.

هدف نهایی این است که کشورها برای تجارت، ذخیره‌سازی و تسویه، الزام کمتری به دلار احساس کنند. در این میان، جذابیت مدل چینی در آن است که پکن نمی‌خواهد در کوتاه‌مدت جایگزین کامل نظام دلاری شود، بلکه می‌کوشد فضایی موازی و قابل استفاده برای خود و شرکایش ایجاد کند.

این تفاوت مهمی با الگوی آمریکایی دارد. آمریکا نظمی ساخت که رقیب چندانی را برنمی‌تافت، اما چین فعلا در پی ساختن یک شبکه تنفسی است؛ شبکه‌ای که بتواند فشارهای سلطه دلاری را برای خود و متحدانش کاهش دهد.

چرا جنگ مستقیم رخ نمی‌دهد؟

با توجه به این واقعیات، می‌توان فهمید که چرا آمریکا و چین هنوز وارد جنگ مستقیم نشده‌اند. جنگ نظامی برای هر دو طرف، پرهزینه، غیرقابل پیش‌بینی و در بسیاری سطوح ویرانگر است.

افزون بر این، هر دو کشور می‌دانند که سرنوشت رقابت اصلی، الزاما در میدان نبرد تعیین نمی‌شود. آمریکا تلاش می‌کند با محاصره ژئوپلیتیکی، فشار امنیتی، عملیات رسانه‌ای، اهرم‌های حقوق بشری و حفظ سلطه مالی، سرعت صعود چین را کاهش دهد.

در مقابل، چین می‌کوشد با حفظ بازدارندگی نظامی و پرهیز از جنگ‌طلبی، معادله قدرت را در لایه‌های عمیق‌تری تغییر دهد؛ لایه‌هایی مانند پول، طلا، نظام پرداخت، تجارت و ذخایر ارزی. به همین دلیل پکن ترجیح می‌دهد درگیر جنگی نشود که می‌تواند روند بلندمدت صعودش را مختل کند.

چین در حال پیمودن همان مسیری است که آمریکا زمانی برای تثبیت قدرت خود طی کرد، اما با روشی تدریجی‌تر، کم‌هزینه‌تر و بدون اتکا به جنگ مستقیم. در واقع از دید چینی‌ها، اگر بتوان قواعد مالی و تجاری جهان را آرام‌آرام بازنویسی کرد، نیازی به ورود به یک تقابل شتاب‌زده نظامی نیست.

به عبارتی آنچه امروز میان آمریکا و چین در جریان است، بیش از آنکه مقدمه یک جنگ کلاسیک باشد، نشانه ورود جهان به مرحله‌ای تازه از رقابت‌های ساختاری است. آمریکا شاید قدرت مسلط نظام بین‌الملل به‌شمار رود، اما چین هم می‌کوشد با صبر راهبردی، بنیان‌های این سلطه را در حوزه‌های پولی، مالی و ژئواکونومیک به چالش بکشد.

از این منظر، پاسخ به این پرسش که چرا آمریکا و چین وارد جنگ مستقیم نمی‌شوند، روشن است؛ زیرا صحنه اصلی منازعه جای دیگری است. این رقابت، نبردی بر سر بازتعریف نظم جهانی است؛ نظمی که اگرچه هنوز زیر سایه دلار و قدرت آمریکاست، اما نشانه‌های فرسایش آن به‌تدریج آشکار شده است.

در چنین وضعی، بازیگرانی مانند ایران نیز اگر این تحولات را دقیق درک کنند، می‌توانند از شکاف‌های در حال شکل‌گیری در نظم موجود، فرصت‌های تازه‌ای برای خود ایجاد کنند.