به گزارش اصفهان زیبا؛ این روزها گرانی نفس همه کالاها را بریده است. در بازار محصولی نیست که از تیغ برّان گرانی و افزایش قیمتها در امان نباشد. این تیغ برنده هم گریبان فروشنده را گرفته و هم خریداران را ناچار کرده تا با دودوتا چهارتای بیشتری دست به انتخاب و خرید نیازهای روزمره و غیرروزمره زندگیشان بزنند. ازجمله محصولاتی که از افزایش قیمت در امان نمانده، کتاب است.
کتاب در شش ماه نخست سال جاری با افزایش قیمت چهل تا پنجاهدرصدی نسبت به دوره مشابه سال گذشته مواجه شد که بخشی از آن به افزایش 25درصدی قیمت کاغذ بازمیگردد. امروز هر کتابفروشی که پای کارش مانده و با این اوضاع دوام آورده، عاشق شغلش است؛ عاشق کتاب و کتابخوان کردن مردم. فرهنگ در رگهایش جاری است و دغدغه فرهنگ او را در این رسته ماندگار کرده؛ اما شاید باشند کتابفروشانی که بدون داشتن دغدغه فرهنگ، سالها پیش بهدنبال سود اقتصادی وارد این شغل شدهاند.
همین مسئله غلغلکی شد تا سری به کتابفروشیهای شهر بزنم؛ جایی در حوالی گذر چهارباغ، که این روزها دیگر بوی یک چهارباغ اصیل را نمیدهد. عصر یکی از روزها قصد خیابان آمادگاه میکنم. چهارباغ خلوت است و شهروندان منتظر خنکی هوا.
امروز کتابفروشیها حقیقتاً ورشکستهاند
اولین کتابفروشی را ابتدای آمادگاه انتخاب میکنم؛ کتابفروشی زیتون که زمانی یکی از کتابفروشیهای پرفروش و پرکار شهر بود. سید مهدی طالقانی را از همان بیرون میبینم؛ مدیر کتابفروشی که طی مصاحبه سالهای گذشتهاش با «اصفهانزیبا» دریافتم مدیری باهوش و آشنا به شیوههای کسبوکار است و بازار را خوب میشناسد؛ حتی یکی از حوزههایی که بر آن متمرکز است، کتابهای حوزه کسبوکار و کمکدرسی است؛ اما اولین جملهای که پس از خوشوبش و گرفتن خبر از بازار فروش میگوید، این است: «در حوزه کتابهای کمکدرسی، حداقل دو تا سه برابر فروشمان کمتر شده و همه بهسمت خرید کتابهای دستدوم رفتهاند.»
او پای گرانی کاغذ را پیش میکشد و توضیح میدهد: «از شهریور تا اسفند ۱۴۰۴ قیمت کاغذ تقریباً پنج برابر شد. مصرفکننده کتابی را که یک سال قبل چاپ و قیمتگذاری شده، همچنان با قیمت قبل میخرد؛ ولی کتابی که با قیمت جدید میآید، روی زمین میماند و ناشر ضرر میکند. با عرضه کتابهای جدید به بازار، قدرت خرید مصرفکننده خیلی پایین میآید.»
از او میپرسم چاپ کتاب هم کم شده است؟ پاسخ میدهد: «چاپ متناسب با خرید است. مشتری کتاب گران من را نمیخرد، منِ کتابفروش هم کمتر از ناشر سفارش میدهم و ناشر هم کمتر چاپ میکند.»
از او میخواهم از روزهای جنگ بگوید. به گفته طالقانی، به جز یکیدو روزی که اوضاع آن منطقه از شهر به هم ریخت، کتابفروشان روزهای دیگر کار را تعطیل نکردند؛ اما به نکته جالبی اشاره میکند: «در اوضاع جنگی، قاعدتاً بازار باید با افت فروش مواجه شود؛ اما در بازه جنگ، اقبال به خرید کتاب کمی بیشتر شد؛ اما نه بهاندازهای که بازار کتاب را تکان دهد. زمانی که مردم بهدلایلی همچون بحران در خانه بمانند، دنبال سرگرمی جدیدند و برخی به سمت مطالعه رومیآورند.»
گرم صحبتیم که خانوادهای سهنفره وارد کتابفروشی میشوند و سراغ کتاب «نینوازی» کیانینژاد را میگیرند. با شنیدن پاسخ منفی آقای کتابفروش، راه آمده را بازمیگردند. طالقانی هم ادامه میدهد: «صنعت کتاب، صنعتی با حاشیه سود نسبتاً پایین است. همین باعث میشود که صاحبانش نتوانند در کارشان نوآوری داشته باشند؛ درحالیکه لازمه هر صنعتی، نوآوری است؛ چون تکنولوژی و رقبای مختلفی وارد صحنه میشوند. در هیچ صنعتی نمیتوانید بگویید من مثل پنج سال قبل کار میکنم. در حوزه کسبوکار مطرح است که هر کسبوکاری که طراحی میکنید، عمر مفیدش پنج سال است. اگر بعد از پنج سال نوآوری نکنید، آن کسبوکار یا منقرض میشود، یا اینقدر شرایط سوددهیاش پایین میآید که صاحبش مجبور به تعطیلی میشود. در کسبوکار کتاب هم بهعنوان محصولی که انتقالدهنده دانش بوده، رقبای جدیدی میآید. با حضور رقبای جدید، با باید آنها را به استخدام بگیرم، یا با هر روشی بتوانم آنها را دور بزنم؛ بااینحال در بازار کتاب، مخصوصاً در ایران، بهدلیل شرایط اقتصادی و کم بودن حاشیه سود، نوآوری اصلاً وجود ندارد.»
از او میخواهم منظورش از نوآوری را واضحتر بیان کند. پاسخ میدهد: «مثل شهر کتاب. شهر کتابها از برند و وجهه کتاب استفاده میکنند؛ ولی اقتصادشان مبنی بر غیرِ کتاب است؛ یعنی برند و جایگاه کتاب را یدک میکشند؛ اما سود و هزینههایشان از اقلام دیگری تأمین میشود. مشتری هم به دنبال تنوع و تکثر به سراغ شهر کتاب میرود.»
طالقانی از تغییرات اجباریاش طی سالهای گذشته میگوید: «در این بیست سال، با تغییرات زیادی مواجه بودیم. قبلاً به جز این فروشگاه، مغازه کناری را هم در اختیار داشتیم؛ اما در طول این سالها بهجای پیشرفت، با افت مواجه بودیم و از شش کارمند، به دو کارمند رسیدیم. روزگاری، یک حسابدار داشتم و دو نفر فروشنده که روزی چند کارتن کتاب باز میکردند و در قفسهها میچیدند.»
پشت سر میز فروش، فضایی قرار دارد که نسبت به فضای اصلی فروشگاه کمی پرتتر است. طالقانی به آن فضا اشاره میکند و میگوید: «در کتابفروشی زیتون، قبلاً فقط کتابهای فنیمهندسی عرضه میکردم و همه ما را به این حوزه میشناختند؛ اما الان بخش فنیمهندسی اینجاست. ترجیح میدهم اینها را بفروشم و دیگر جایش کتاب جدیدی نیاورم. پیش از این، در حوزه گردشگری هم کتاب داشتم؛ کتابهایی که مخاطبشان توریستها بودند. سالها پیش زمانی که گوگل در ایران فعال شد، جزو اولین کسانی بودم که کتابفروشیام را در گوگل ثبت کردم. مسافر خارجی از داخل هتل به انگلیسی جستوجو میکرد و گوگل کتابفروشی من را نشان میداد و مستقیم میآمد سراغ من. الان دیگر آن توریست نیست، کتابخانههای دانشگاهی دیگر خرید نمیکنند و بخش کتابهای کنکوری هم که قبلاً حجم زیادی از آنها را عرضه میکردیم، دیگر فعال نیست.»
مدیر کتابفروشی زیتون گریزی به اوضاع فروش اینترنتی میزند: «در سایت “بازار کتاب” هم فعال هستم. زمانی هم فروش اینترنتی و ازطریق سایتمان خیلی فعال بود؛ ولی امروز روند کاملاً نزولی است. مثلاً سایت “گیسوم” زمانی که تازه فعال شده بود، با ما قرارداد بسته بود. هر روز کارمندش میآمد و از ما کتاب میگرفت؛ اما الان شاید هفتهای یک بار بیاید و یک جلد کتاب، آن هم با قیمت قدیم، ببرد.» مشتری بعدی به سراغ کتاب «اتوبوس قرمز» میآید و با پاسخ منفی فروشنده مواجه میشود.
نیمی از فضای مغازه را بهجای کتاب، رومیزیهای رنگارنگی در اندازهها و با طرحهای مختلف پر کرده است، با نقش و نگارهای سنتی و اصیل ایرانی، برای کاربردهای مختلف. از طالقانی میپرسم ماجرای این رومیزیها چیست؟ توضیح میدهد: «ما یا باید تعطیل میکردیم، یا تغییری در فروش ایجاد میکردیم. اینها طرحهای اصیل ایرانی و چاپ روی پارچه است. معمولاً کسانی که دنبال سوغاتاند، سراغ اینها میآیند. اینها چاپ روی پارچه و تولید خودمان است و مشتریهای خودش را دارد.»
مدیر کتابفروشی زیتون این رومیزیها را چند ماه قبل از جنگ به کتابهای فروشگاهش اضافه کرده و تا پیش از آن، فقط و فقط کتاب میفروخته است. او که روزگاری یکی از کتابفروشیهای پاخور اصفهان را داشته، توضیح میدهد: «سعی کردم خیلی نوآورانه پیش بروم؛ وگرنه باید جزو آنهایی میشدم که کسبوکارشان را تعطیل کردهاند. امروز کتابفروشیها حقیقتاً ورشکستهاند؛ یا مثل شهر کتاب از راه دیگری تأمین مالی میشوند، یا واقعاً متوجه نیستند و دارند در ورشکستگیشان غرق میشوند.»
از او میخواهم حسش را از اینکه کالایی جز کتاب به کتابفروشیاش وارد کرده، دقیقتر بگوید؛ اینکه آیا حالش بابت این موضوع خوب است؟ طالقانی هم میگوید: «من شعاری برای خودم تعیین کردم و تغییراتی در اهدافم دادم.»
به شیشه ورودی مغازهاش اشاره میکند که کاغذی رویش زده و بهصورت عمودی نوشته: «کتاب، هنر، زندگی». ادامه میدهد: «این یعنی محصولاتی که آوردهام، در راستای همان کلیت فرهنگی است که برای خودم تعیین کردهام؛ طرحهای سنتی و اصیل ایرانی. طرحی را که قدمت دارد، با تکنولوژی جدید در دسترس مردم قرار میدهم. اگر پیش از این فقط ازطریق فروش کتاب کار فرهنگی میکردم، الان بخشی از هنر را هم وارد زندگی مردم کردهام و از این بابت راضی هستم.»
او بیشتر توضیح میدهد: «اگر شرایط جوری بود که فقط میتوانستیم کتاب بفروشیم، عالی بود؛ اما وقتی برندهای مطرح، مثل شهر کتاب هم نتوانستهاند تجارتشان را صرفاً بر شانههای کتاب استوار کنند، من هم در این فضای محدود مجبور بودم تغییراتی ایجاد کنم تا مجبور نشوم مغازهام را به فستفودی تبدیل کنم یا کارم را کاملاً کنار بگذارم. در کنار کتاب، محصولاتی را عرضه میکنم که جنبه نوآورانه و فرهنگی داشته باشد و محصولات تکراری مثل نوشتافزار را عرضه نکردهام.»
اواسط صحبتهایمان، چند خانم وارد فروشگاه میشوند و برخلاف مشتریهای قبلی، سرگرم تماشای رومیزیها میشوند. از طالقانی میپرسم: «اگر شش ماه دیگر به اینجا بیایم، ممکن است در قفسهها فقط رومیزی ببینم؟»
او پاسخ میدهد: «نه، مگر اینکه خیلی ناچار بشوم.»
بحث را عوض میکنم و از او سراغ کتاب جدید هاروکی موراکامی را میگیرم که ترجمههایش اخیراً در بازار نشر حاشیهساز شده است. او میگوید هیچکدام از ترجمهها را نیاورده و معتقد است کتابفروش باید بگردد و بهترین ترجمه را برای عرضه انتخاب کند. او تأکید میکند روی ترجمه آثار خارجی حساس است: «مثلاً کتاب “ملت عشق” را که روزانه چند نسخهاش را میفروختیم، فقط از یک نشر معتبر میآوردم؛ درحالیکه ناشران دیگر با تخفیفهای عجیب آن را چاپ میکردند.»
همین بحث باعث میشود گریزی بزند به کتابهای زرد: «کتابهای زرد با تخفیفهای بالا عرضه میشوند؛ مثلاً به ما ۸۰ درصد تخفیف میدهند و در بازار با ۵۰ درصد تخفیف میفروشند. این کتابها از نظر اقتصادی به نفع منِ کتابفروش است؛ ولی من تا امروز یک جلد از این کتابها را نیاوردهام.»
طالقانی کتابهای زرد را یکی از آسیبهای جدی و بیماری درونی صنعت نشر کشور میداند و خاطرهای از نمایشگاه کتاب یکی از سالها تعریف میکند: «آن سال، مسئولان اداره ارشاد سر یکی از میزها که پر از کتابهای زرد بود، ایستادند و با یکی از همین کتابها عکس گرفتند. من هم بعداً به مدیر ارشاد اعتراض کردم. یعنی حتی حواسشان نبوده که برای دکور هم که شده، کتابهای چند ناشر وزین را روی میز بگذارند. این یعنی یا نمیدانند کتابهای زرد کداماند، یا میدانند و عامدانه چنین میکنند!»
بعد از بیست دقیقه گفتوگوی گرم با آقای کتابفروش، کتابفروشی زیتون را ترک کردم و به سمت مجتمع خاطرهساز و سنوسالداری رفتم که همهمان با آنجا خاطره داریم.
ما کاکتوسفروش نیستیم؛ کتابفروشیم!
میروم طبقه بالای مجتمع آمادگاه، سراغ کتابفروشی کمند؛ جایی که کمتر توی دید رهگذران است و فضای ساکتی دارد. مدیر کتابفروشی بین کتابخوانان شهر آدم محبوبی است؛ ولی مواجههای با او نداشتهام. بیرون مغازه نشسته و غرق در کتاب است. میروم داخل کتابفروشی تا گشتی بزنم و فضای کتابها دستم بیاید. چراغها روشن میشود و کمی بعد، موسیقی بیکلامی هم برایم پخش میکنند. مغازه بزرگی نیست؛ ولی تا توانسته، داخل قفسهها کتاب چیده؛ تاجاییکه در برخی قسمتها، تا نزدیکهای سقف کتابها روی عطف هم چیده شدهاند. عرض بین قفسهها اندازه عبور یک نفر جا دارد و باید مراقب باشی کیف و کولهات به کتابها برخورد نکند. هیچ خبری از کتابهای کمکدرسی و آموزشی نیست و کتابفروشی، فقط به اسم رمان و ادبیات سند خورده.
میروم سراغ حسین صمصامشریعت. این بار گوشهای از مغازهاش ایستاده و همچنان غرق در کتاب است. خط اخمش باعث میشود در تصورم مردی درونگرا و جدی جلوه کند. از او میپرسم: «در شش ماه گذشته وضع خرید و فروش چطور بوده؟» میگوید: «همانطور که قبلاً بوده! کسی کتاب نمیخواند. کتاب مال نخواندن است.»
به کتابها اشاره میکند و ادامه میدهد: «اگر مردم میدانستند توی اینها چیست، برایشان صف میکشیدند؛ اما متأسفانه اوضاع خوبی نیست. گرانی هم بیداد میکند. آدم چیزهایی میبیند که شاخ درمیآورد.»
میگویم: «در بازه جنگ که مردم بیشتر در خانه بودند، کسی به سراغ کتاب نیامد؟» با تأسف جواب میدهد: «توی خانه هزار نوع کانال دم دستشان است» و بعد به گوشیام اشاره میکند: « این گوشیها هم که نور علی نور شده. تکنولوژی باعث شده مردم دیرتر به سراغ کتاب بیایند. واقعاً کسی کتاب نمیخرد. همهچیز دست به دست هم داده که اوضاع اینطور بشود.»
مکثی میکند، آهی میکشد و میگوید: «وقتی یک کتاب معمولی دو سه میلیون قیمت میخورد، با کدام درآمد بخرند؟ خریدن کتاب خیلی سخت شده.»
به این فکر میکنم که یک خط اخم روی پیشانی چقدر میتواند غلطانداز باشد. چند گلدان کاکتوس در اندازههای مختلف روی میز فروش است. به خیال اینکه این گلدانها را برای فروش گذاشته است، میپرسم: «شما الان به جز کتاب، فقط کاکتوس میفروشید…» به میان حرفم میآید و با خنده میگوید: «اینها هدیههای مردم است که از سر لطف برایمان آوردهاند! خیال کردهاید ما کاکتوسفروشیم؟!»
جملهام را کامل و منظورم را واضح میکنم که چرا به جز کتاب محصولات دیگر نمیفروشید؟ میگوید: «برای اینکه ما کتابفروشیم! کتاب با نوشتافزار فرق میکند. ما حتی کتاب درسی هم نمیفروشیم و فقط کتاب ماندگار میفروشیم؛ کتابهایی که هرچه بیشتر میمانند، بیشتر خودشان را نشان میدهند.»
میگویم: «فکر نمیکنید روزی ناچار شوید که فقط کتاب نفروشید؟» محکم و قرص، اما مهربان پاسخ میدهد: «هرگز! اگر نخواهیم، چه کسی را باید ببینیم؟ ما میخواهیم که نخواهیم!» چند روز بعد، متوجه میشوم این جمله آخر، یکی از اصطلاحات شخصی آقای صمصام است.
ادامه میدهد: «روزیرسان یکی دیگر است. اینها قصه و سرگرمی است که برای خودمان درست کردهایم. شعار ما نان و پنیر و عشق و چایشیرین است. به هزار نفر بهراحتی میشود نان و پنیر و چایشیرین داد. نمیشود؟ میشود. با تلاش میشود. ولی نمیشود چلوکباب داد.»
کتاب «کاحو» را در دستش میبینم. میدهد دستم تا از نزدیک نگاهی بیندازم. از کیفیت ترجمهاش میپرسم. اعلام رضایت میکند. یکی دیگر از کتابهای موراکامی را از قفسه کنار دستش میکشد بیرون و میگوید: «این را خواندهای؟ این را حتماً بخوان! زمین نمیگذاریاش. ببین چاپ چندم است!»
چاپ سیوهفتم بود. درباره ماجرای ترجمههای متعدد کتاب جدید موراکامی برایش مختصر توضیح میدهم و میگویم ترجمههای ایرانی زودتر از نسخه انگلیسی کتاب منتشر شده. با طعنه میگوید: «خیلی خوب است! مگر نمیدانی ما همطرازیم با همه جهان؟! شاید هم جلوتریم!»
بهدلیل فضای خلوت و ساکت داخل و خارج کتابفروشی، تصور میکنم آدم گاهی اینجا دلش بگیرد؛ اما آقای صمصام خط قرمز سفتی روی تصورم میکشد و میگوید: «اصلاً! اینجا وقتی کسی نیست، کتاب میخوانیم. اما وقتی هستند، نمیشود کتاب خواند. یک دوست که به اینجا میآید، نمیگذارد سرم توی کتاب باشد و مجبورم کتاب را ببندم. این شغل خستگی ندارد. پر از زیبایی است. هر لحظهاش پر از شگفتی است. ببینید؛ من هنوز موبایل ندارم!»
به کتابها اشاره میکند: «اینها موبایلهای مناند! مدل به مدل. باید خواست که موبایل نداشته باشیم. ما تا الان خودمان به همهچیزها بله گفتهایم. میتوانستیم بگوییم نه.» میگویم پدر من هم پانزده سال کتابفروش بوده و من توی زیرزمین کتابفروشیاش بزرگ شدهام. «زنده باشند» گرمی و مهربانی میشنوم.
دیگر نمیخواهم خلوتش را به هم بزنم. از او میپرسم: «میتوانم از صحبتهایتان توی گزارشم استفاده کنم؟» با تردید و جدیت میگوید: «چه گزارشی؟» ته دلم خالی میشود. میگویم دارم به کتابفروشیها سر میزنم تا ببینم در چه حالاند. با کمی مِنمِن میگوید: «هرجور صلاح میدانید؛ فقط من را معروف نکنید!»
رونق در دستِ دستدومها!
میروم زیرزمین مجتمع آمادگاه. سوتوکور است و بیشتر شبیه به یک انبار خاکگرفته است تا فضایی برای فروش کتاب. پنج شش مغازه بیشتر باز نیستند و باقی مغازهها یا مدتهاست تعطیل شدهاند، یا بهتازگی. دور محوطه چرخی میزنم تا اوضاع را رصد کنم. بعد از یک دور نظاره، تابلوی قدیمی کتابفروشی نشر بهروز توجهم را جلب میکند. به گفته آذری، مدیر فروش، این کتابفروشی 25 سال عمر دارد و یکی از نمایندگیهای نشر بهروز است.
فضای کتابفروشی کاملاً درهم است. قفسهها پر از خاکاند و کتابها جاهایی بدون نظم کنار هم قرار گرفتهاند. این همه بیانگیزگی در فروش برایم سؤال میشود. آذری میگوید: «اینجا دیگر رونقی ندارد. در اوایل دهه نود، اینجا پنج نیرو داشتیم. از اواسط دهه نود به بعد که گرانی دلار و کاغذ شروع شد، تعداد نیروها بهمرور کمتر و اوضاع بدتر شد. البته پاساژ شکری و فروش کتابهای دستدوم هم اثر بسیاری بر رکود ما گذاشت.»
بخشی از کتابهای فروشگاه، کمکدرسی و دانشگاهیاند. آذری مهر و آبان را فصل فروش و افزودن یکیدو نیرو معرفی میکند. میپرسم: «یعنی شما به امید مهر و آبان در این کار ماندهاید؟» پاسخش منفی است. توضیح میدهد: «ما اینجا مالک هستیم و چون کارمان فرهنگی است، هنوز روی پا ماندهایم؛ وگرنه ممکن است هرلحظه تعطیل کنیم.»
به فضای بههمریخته فروشگاه اشاره میکنم و میگویم: «در این سالها تصمیم نگرفتهاید دستی به سروگوش اینجا بکشید و غیر از کتاب، اقلام دیگری اضافه کنید؟» باز هم پاسخ آذری منفی است و این کارها را بیتأثیر میداند: «الان شرایط بازار بهشدت راکد شده. خودتان ببینید، همکارها یکییکی دارند جمع میکنند و میروند. رکود بازار سنگین است و اضافه کردن جنسهای دیگر ارزش و توجیه اقتصادی ندارد.»
میپرسم روزها به چه امیدی میآید. میگوید: «فروشمان صفر مطلق نیست و در حد امرارمعاش روزانه است؛ اما شرایط مثل قبل نیست. گستردگی و پهنای بازار که قبلاً وجود داشت، از بین رفته و مشتریهای کتابهای دانشگاهی بیشتر به دنبال کتابهای دستدوماند.»
آذری ادامه میدهد: «ما اینجا به کتابهای دانشگاهی، حقوقی و المپیاد شناخته میشویم. کتابهای مدیریتی و کمکدرسی هم داریم. ادبیات و کودک هم داریم و از نمایندگیهای آستان قدس هستیم.»
جزئیات فروش کتابهای کمکدرسی را به میان میکشم و اینکه اغلبِ مشتریها به سراغ دستدومها میروند. تأیید میکند و توضیح میدهد: «کتاب شیمی دوازدهم “خیلی سبز” دومیلیون تومان شده. هرکس چاپهای قبلی را پیدا کند، طبیعتاً همان را میخرد؛ اما ما به هیچ وجه دستدوم نمیفروشیم و این کار را درست نمیدانیم.» از او میخواهم بیشتر توضیح دهد. میگوید: «مثلاً در حوزه پوشاک و اقلام مصرفی چنین چیزی نداریم و دلیلی ندارد در کتاب هم دستدوم فروخته شود. این مجموعه هم از اول برای فروش کتاب نو تأسیس شده. ضمن اینکه معضلات فروش کتاب دستدوم فراوان است. مثلاً شما کتابی را میآورید و من آن را صدهزار تومان از شما میخرم. همان کتاب را به مشتری بعدی هفتصدهزار تومان میفروشم. او میتواند به اتحادیه بابت این تغییر قیمت شکایت کند. علاوهبر اینها معلوم نیست کتاب مال چهکسی بوده، چه استفادهای شده یا چهطور نگهداری شده. کلی دردسر دارد. ضمن اینکه بسیاری از این کتابها بنجل است و قابلاستفاده نیست و باید کیلویی ردشان کرد. به همین دلیل، نهتنها توجیه ندارد، بلکه ضررش بیشتر از انتفاعش است.»
درباره پاساژ شکری میپرسم. میگوید: «آنجا از ابتدا ساختارش همینطور بوده و سرمایههایشان از همین سیستم تأمین شده. ضمن اینکه بهشدت در اتحادیه کتابفروشان درگیر دعوا و شکایتاند. الان برخی مشتریها با این وضعیت آشنا شدهاند و دیگر کمتر به آنجا میروند؛ بااینحال، با اوضاع گرانی کتاب، امسال رونق پاساژ شکری بیشتر خواهد شد.»
آذری میگوید در یکیدوماه اخیر که قیمت کاغذ سر به فلک گذاشته، اوضاع فروش وحشتناک شده: «در همین دو ماه گذشته، کتابفروشی مولانا که دو سه مغازه بالاتر است، تعطیل کرد. کتابفروشی فارابی هم در حال جمع کردن است و تا آخر هفته میرود. طبقه بالا هم یکیدو فروشگاه در صدد رفتناند.»
اینجا عمرمان را تلف کردیم
آقای آذری در صحبتهایش سوژه بعدی را گذاشت کف دستم: کتابفروشی فارابی. سه چهار مغازه آنطرفتر است. آقای کتابفروش بیرون نشسته و سرش به گوشی گرم است. مواجههاش با من ترکیب تعجب و میهماننوازی است. خانوادگی در کار فروش کتاباند و در همین حوالی، دو کتابفروشی دیگر دارند و یکی هم در فولادشهر. از مهدی میرزایی از ماجرای تعطیلی کتابفروشیاش بعد از بیست سال میپرسم. جواب میدهد: «بعد از چندین سال دیگر کاسبیمان جلو نمیرود و مجبورم تعطیل کنم.»
به مغازههای اطراف اشاره میکند که یکییکی تعطیلکردهاند. میگوید: «این پایین سیزده مغازه است که شش تایشان تعطیل کردهاند و دیگر کسی هم برای اجاره مغازه به اینجا نمیآید؛ چون اینجا به درد هیچ کاری نمیخورد. در طرح ترافیک است و پارکینگ مناسب ندارد. با اینکه وسط شهر است، کسی نمیآید. به درد کافه هم نمیخورد؛ چون گاز و فاضلاب ندارد. چند بار خواستند کل اینجا را بخرند تا هتل کنند؛ اما به نتیجه نرسید.»
بعد میگوید: «میدانی چه اشتباه بزرگی کردم؟ زمانی که سرقفلی اینجا را از شهرداری خریدم، برادرم همزمان یک باغ در کلیشاد با همین قیمت خرید. الان قیمت آنجا میلیاردی است و اینجا هزینههای خودش را هم درنمیآورد. اینجا اصلاً به درد کار کتاب نمیخورد.»
بخشی از قفسههای کتابفروشی خالی است و گوشه مغازه چند کارتن کتاب میبینم. تمام کتابها را جمع کرده است و فقط چند کتاب فنیحرفهای را گذاشته تا داخل قفسهها بماند. از خانوادهاش میپرسم. میگوید: «ما پنج برادریم که همگی در کار نشر و پخش بودیم؛ اما حتی عمویم که تهران بود و در کار نشر و پخش بود، همه جمع کردند و وارد کار ساختوساز شدند. ما عمرمان را در این کار تلف کردیم.»
دانهدانه به کتابفروشیها اشاره میکند و میگوید: «آن یکی کارش ساختوساز است و کتابفروشی شغل دومش است. آن یکی دیگر، بازنشسته است و اینجا برای سرگرمی میآید. آن یکی مغازه هم اینجا را اجاره کرده و معلوم نیست کرایه سیمیلیونی را چطور میپردازد؛ شاید کارخانه دارند یا از جای دیگری درآمد دارند. این یکی هم نوشتافزار میفروخت که از اینجا به جای دیگری رفت.»
تابلوی کتابفروشیاش را نشان می دهد که وارونه به دیوار تکیه داده: «این تابلو را هم اینطوری رها کردهام؛ چون دیگر برایم مهم نیست. این کار سودی ندارد، فقط داریم وقتمان را هدر میدهیم. صبح که میآیم، فقط منتظرم شب شود و بروم. خیلی پشیمانم که بیست سال پیش به جای اینجا باغ نخریدم.»
از حرفهای میرزایی متوجه میشوم که با دیگر کتابفروشها یک تفاوت بزرگ دارد: این شغل را صرفاً بهدلیل کسبوکار خوبش انتخاب کرده. همین را میپرسم و پاسخ میدهد: «آن زمان که وارد این کار شدم، اصلاً و ابداً دغدغه فرهنگی نداشتم. کاسبیاش عالی بود و اینجا از شلوغی نمیشد راه رفت. بیست سال پیش که در کار پخش بودم، سراغ کتابفروشان که میرفتم، میگفتند کمک کن و مشتریهایمان را راه بینداز! اما الان دیگر خبری نیست.»
مسئول کتابفروشی فارابی متفاوتترین کتابفروشی بود که تاکنون دیدهام؛ مردی که روزهای حضور در کتابفروشیاش را تلف کردن وقت و عمر میداند و به هوای کسبوکار خوب وارد این شغل شده.
مجتمع متروکه آمادگاه راه به قصد مترو ترک میکنم. چهارباغ غلغله است و جای سوزن انداختن نیست. گوشهگوشهاش پر است از جوانانی که خوراکیبهدست، گعده گرفتهاند و به بگووبخند مشغولاند؛ یا نوجوانانی که دور هم نشستهاند و با گوشی بازی میکنند. چهارباغ شده محلی برای جلوهگری دخترها و قدرتنمایی پسرها. محیط بیشباهت به فشنشوهای غربی نیست. بوی فستفود سرگیجهآور است و صف مشتریهایشان جلوی مغازهها را پر کرده. در شهر من، کتابفروشی متروکه است و کتاب، طردشده؛ اما اغلبِ کتابفروشان جا نزدهاند و تا آخرین نفس، پای کار کتاب ایستادهاند.



