به گزارش اصفهان زیبا؛ این گزارش روایت چهار نگاه متفاوت اما همدغدغه به کتاب «نقد فلسفی دانشگاه در ایران» نوشته حسین مطیع است؛ کتابی که جسارت به خرج داده و نام «نقد فلسفی» را بر پیشانی خود نهاده است. اما این چهار صدا قرار نیست تنها به تمجید از این جسارت بسنده کنند؛ هر کدام از زاویهای به متن و مسئله دانشگاه نگریستهاند و درمجموع، تصویری چندلایه از یک بحران عمیقتر را پیش چشم ما میگذارند.
یک فیزیکدان از اراده گمشده و نگاه ابزاری به انسان دانشگاهی میگوید؛ فیلسوفی از فاصله پرناشدنی میان «عقل شهودی» و واقعیت لوله آزمایشگاه پرده برمیدارد؛ مدرس معارف از شتابزدگی کتاب در عبور از پرسشهای اصلی گله میکند و پژوهشگر فلسفه، دانشگاه را نه با کتاب، بلکه با تاریخ تأسیس و فقدان استقلال فکریاش به محاکمه میکشد.
در همه این روایتها یک چیز مشترک است: دانشگاه ایرانی روحی دارد که سالهاست زیر لایههای بوروکراسی، پوزیتیویسم و فرمالیسم علمی دفن شده است. این چهار یادداشت، تلاشی است برای شنیدن صداهایی که از زیر همان لایهها بیرون میزنند.
از بتهای فکری تا ارادهای که موتور محرک است
دکتر مسلم زارعی، استاد فیزیک دانشگاه صنعتی اصفهان
ما امروز درگیر بحران نگاه هستیم؛ نه بحران بودجه، نه بحران آییننامه، نه حتی بحران تحریم. بحران اصلی این است که ما دانشگاه را یک مسئله فنی و تکنیکی میبینیم. تا زمانی که این نگاه ابزاری حاکم باشد، معاونت علمی ریاستجمهوری هم تشکیل میشود؛ اما درست کار نمیکند. چرا؟ چون ریشه مشکل در زیربناهای انسانی و فلسفی است؛ نه در بوروکراسی. ما آنقدر درگیر بوروکراسی شدیم که یادمان رفت دانشگاه یک موجود زنده است؛ یک نهاد انسانی است. وقتی به دانشجو و استاد فنی مثل یک ابزار نگاه میکنید، نباید انتظار معجزه داشته باشید.
کتاب «نقد فلسفی دانشگاه در ایران» ازاینجهت برای من ارزشمند است که دست روی همین نقطه گذاشته. نویسنده سعی کرده است با یک نگاه حکمی و دینی، آن بتهای فکری را که در دانشگاه ما جا خوش کردهاند، معرفی کند: سکولاریسم، مارکسیسم، تکنوکراسی، پوزیتیویسم و… این بتها فقط مفاهیم انتزاعی نیستند؛ نویسنده سعی کرده نشان دهد کجای دانشگاه ما رسوخ کردهاند تا بعد آنها را نقد کند.
این خیلی مهم است؛ مثلا پوزیتیویسم. اگر به پس ذهن اکثر افراد در دانشگاه نگاه کنید، حتی در کتابهای ابتدایی، ردپای این نگاه را میبینید: اینکه فقط چیزی که قابلاندازهگیری و تجربه باشد، علم است. این نگاه، علم را از ابعاد انسانی و معنوی تهی میکند؛ ولی من بهعنوان یک فیزیکدان یک نقد هم به کتاب دارم. کتاب ادعا میکند دانشگاهها همه پوزیتیویسمی فکر میکنند. این یک ادعای بزرگ است. خب، این حرف برای اثباتشدنش نیاز به آماروارقام و بررسی میدانی دقیق دارد.
درست است که کتاب یک نقد فلسفی است، اما جا داشت کاستیهای فنی و تکنیکی هم مورداشاره قرار میگرفت. جا داشت از وضعیت مالی آزمایشگاهها، از عدم دسترسی به دنیای فناوری، از مشکلات زیرساختی هم گفته میشد. یک دانشمندی که دستش به آخرین مقالات و تجهیزات نرسد، حتی اگر بهترین نگاه فلسفی را هم داشته باشد، در عمل زمینگیر میشود.
یک نکته دیگر هم هست: کتاب در برخی جاها کلی صحبت میکند؛ مثلا میگوید «علوم اسلامی». این واژه تعریف دقیقی ندارد. یا «دانشگاه اسلامی» از نظر چه کسی بیان شده؟ علمای دینی ما در مسائل مختلف با هم اختلافنظر دارند. ما باید به گفتمان درون دینی هم بپردازیم تا مشخص شود از کدام منظر و با کدام قرائت از اسلام داریم دانشگاه را نقد و تجویز میکنیم. اما با همه این حرفها، اصل مسئله کتاب درست است: اهمیت نقد فلسفی.
دانشگاه یک مسئله انسانی است. موتور محرک پیشرفت در دانشگاه چیست؟ بودجه؟ تجهیزات؟ خیر. موتور محرک، «اراده» است. در شرکتهای بزرگ دنیا مثل اپل یا تسلا، چه چیزی باعث موفقیتشان شده؟ آنها داستانی برای تعریفکردن دارند. میگویند میخواهیم دنیا را تغییر دهیم. نگاهشان در ظاهر شاید حتی الهی باشد، اما درنهایت سکولار است. نکته مهم این است که آنها بلدند چگونه انسانها را برای فعالیت «بااراده» کنند. جاریشدن اراده انسان در آن نهادها را ببینید. ما چرا در دانشگاهها و شرکتهای فناورمان نمیتوانیم این کار را بکنیم؟
اینجاست که مثال شهید طهرانیمقدم برای من خیلی مهم میشود. او چه کرد؟ منابع خاصی نداشت. پول آنچنانی نداشت؛ اما توانست اتفاقهای بزرگی رقم بزند. او با بیان یک داستان، ارادهها را به حرکت درمیآورد. جوانهایی حاضر میشدند حتی جانشان را برای او بدهند. او چه مهارتی داشت که ما در دانشگاههایمان نداریم؟ چرا ما نمیتوانیم آن داستان را برای دانشجویمان تعریف کنیم؟ حل این چالش نیازمند یک نگاه فلسفی و معرفتشناختی است؛ یعنی من وقتی به دانشگاه نگاه میکنم، باید بدانم پاسخ انسان آلمانی، انسان آمریکایی و انسان ایرانی با هم فرق دارد. ساختار انگیزشی و روحی انسانها متفاوت است.
ما به ساختار انسان ایرانی توجه نکردهایم. نگاه ما به دانشجو و استاد فنی، ابزاری است؛ نه انسانی. ما باید یک نگاه تاریخی، فلسفی و انسانی به دانشگاه داشته باشیم. باید بفهمیم «انسان» در دانشگاه ما چه جایگاهی دارد. تا آن را نفهمیم، دانشگاه ما همین است که هست.
از عقل شهودی تا واقعیت لوله آزمایشگاه
دکتر علیرضا مکاریانپور، مدرس و پژوهشگر فلسفه
وقتی از «عقل شهودی» برای حل مشکلات دانشگاه مدرن صحبت میکنیم، دقیقا از چه حرف میزنیم و این حرف چگونه قرار است به داد فیزیکدانی برسد که غرق در دادههای تجربی است؟ کتاب ارزش طرحشدن دارد؛ اما برای پختهشدن، راه درازی در پیش است. کتاب را یک کار ارزشمند میدانم؛ چون دغدغههایی که در آن جمع شده، دقیقا دغدغههای دانشگاههای ایران است؛ اما برای اینکه این کتاب بتواند روی آینده علمی کشور اثر بگذارد و پختهتر شود، نقدهایی به آن وارد است.
نقد اول من به بحث «سوبژکتیویته» برمیگردد. در بخشی از کتاب، وقتی نوبت بهنقد دلالت معرفتشناختی سوبژکتیویته میرسد، نویسنده از «عقل شهودی» و در جایی دیگر از «عقل قدسی» بهعنوان مراتب عالی عقل نام میبرد. این مفاهیم قبلا توسط افراد دیگری هم وارد فضای فلسفی کشور شده، اما مشکل اینجاست که این مفاهیم مبهم هستند. ما دقیقا نمیدانیم عقل شهودی چیست و چطور میخواهد در عرصه اجتماعی نقش ایفا کند؟ شاید یک عارف در خلوت خودش بتواند از عقل شهودی سخن بگوید؛ اما وقتی پای دانشگاه وسط میآید، باید به من بگویید فیزیکدانی که در آزمایشگاه مشغول کار است، چگونه باید از عقل شهودی استفاده کند؟
شما نمیتوانید از دانشمندی که ساعتها با روش علمی و چهارچوبهای مشخص تجربی کار میکند، انتظار داشته باشید ناگهان از آن چهارچوب بیرون بزند و با شهود، معادلهاش را حل کند! این یک گسست منطقی است.
دنیای جدیدی که ما در آن زندگی میکنیم، دنیای سوبژکتیویته، پوزیتیویسم و سرمایهداری است؛ اما اینکه در دانشگاه چه میگذرد، بحث دیگری است.
نویسنده میگوید پستمدرنیسم از غرب آمده و وارد دانشگاه ما شده است. من میپرسم کجا میتوان شواهدی دید که پستمدرنیسم در فضای علوم طبیعی ما تغییر ایجاد کرده باشد؟ فضا همچنان بهشدت پوزیتیویستی است. یک محقق ممکن است اصلا اصطلاح پوزیتیویسم را نشنیده باشد؛ اما در آزمایشگاه بهصورت کاملا پوزیتیویستی فکر کند. تغییر پارادایم فلسفی در حوزه هنر و معماری دیده میشود؛ ولی در علوم پایه خیر. پس این ادعا که پستمدرنیته دانشگاه را فراگرفته، نیازمند بازبینی جدی است.
در صفحه ۳۷ کتاب، مشکلات فلسفی وجود دارد. در صفحه ۴۹ و ۵۰، فضای کتاب ناگهان از حوزه علمی به فضای روزمره و حتی امنیتی سقوط میکند و این برای مخاطب حرفهای سردرگمکننده است. راهحلهایی هم که برای مقابله با سوبژکتیویته ارائهشده، خودش مشکل دارد. به نظر میرسد مطالب بخش راهکارها باعجله نوشتهشده و تفکر عمیقی پشت آن نیست؛ مثلا ترویج تفکر انتقادی بهعنوان راهکار ذکرشده، اما خود تفکر انتقادی اگر در چهارچوب سوبژکتیویسم تعریف شود، بخشی از همان مشکل است؛ نه راهحل.
در صفحه ۸۴، در بحث لیبرالیسم، دوباره فضا از تحلیل علمی به فضای روزمرگی و برخوردهای امنیتی و حذفی تبدیل میشود. پیشنهادهایی مثل پاکسازی کتابهای درسی یا جلوگیری از تدریس استادان لیبرال، نه مطلوب است و نه در دنیای امروز شدنی. جریان فکری را نمیشود با بخشنامه حذف کرد؛ آن جریان در شبکههای اجتماعی و فضای عمومی هم هست.
یک نکته مثبت و خیلی خوب در کتاب، بحث جدایی مزمن حوزه از دانشگاه در صفحه ۱۰۷ است؛ اینکه اگر علم طبیعی از حوزه علمیه جدا شود، دچار مشکل میشویم؛ منتهی در همین بحث تاریخی هم باید دقت کرد. اگر موضوع جدایی حوزه و دانشگاه در ایران است، باید تحولات نهادهای علمی خودمان مثل نظامیهها را بررسی کنیم. صرف اشاره به رنسانس و جدایی کلیسا از دانشگاه در غرب، توضیحدهنده روند تاریخی در ایران نیست.
درنهایت، بزرگترین خواسته من از نویسنده این است که این پل را بسازد: پل بین فلسفه و علم واقعی؛ اینکه نشان دهد یک فیزیکدان، وقتی از خلقت بهجای طبیعت صحبت میکند، دقیقا چه تغییری در معادلات و روشش ایجاد میشود. تا این نسبت روشن نشود، همچنان با یک گسستد عمیق مواجهایم.
تیری که به سنگ خورد
حسین نوروزیفر، مدرس معارف اسلامی و کارشناس دینی
نویسنده بهجای اینکه سراغ دانشگاه برود و مشکلاتش را بشکافد، در تاریخ فلسفه غرب گم شده است. نقد او شاید تلخ باشد، اما از سر دلسوزی برای آینده دانشگاه ایرانی است.
مشکل اساسی این کتاب، شتابزدگی است که در تاروپود آن تنیده شده. شاید اگر نویسنده فقط یکی از آن چند آفتی را که نامبرده بود، میگرفت و باحوصله و عمق آن را میشکافت، کتاب بهمراتب ارزشمندتری تولید میشد.
عنوان کتاب «نقد فلسفی دانشگاه در ایران» است؛ اما وقتی آن را میخوانی، میبینی ۹۰درصد محتوا درباره تاریخ فلسفه و نقش دانش است؛ نه نقد خود دانشگاه. این یک انحراف بزرگ از هدف است. نویسنده این انحراف را با این استدلال حل کرده که اگر دانش دانشگاه درست شود، دانشگاه هم اصلاح میشود؛ اما این یک مغالطه است. نمونههایی که خودش هم در کتاب آورده است، نشان میدهد ماجرا به این سادگیها نیست. دانشگاه یک نهاد است با روابط قدرت، بوروکراسی، اقتصاد و سیاست.
ایکاش نویسنده به این میپرداخت که اگر ما در ایران در دانشگاه مشکل داریم، ریشه این مسئله در کجای ساختار اجتماعیمان است؟ لازم نیست من دوباره دوهزارو500 سال فلسفه غرب را دوره کنم؛ بدون اینکه نقد جدی و امروزی به آن وارد شود. باید به مشکلات کنونی بهصورت دقیق و موشکافانه پرداخت.
یک غایب بزرگ در این کتاب وجود دارد: «سیاست». عنصر سیاست در این کتاب غایب است. دانشگاه خوب، دانشگاهی است که شهر و جامعه خوب را تغذیه کند و بسازد. نسبت بین علم و سیاست، نسبت بین دانشگاه و قدرت؛ اینها مسائلی است که کتاب به آن ورود نمیکند. دانشگاههای غربی که امروز به آنها اشاره میکنیم، رابطهشان باقدرت و سرمایه چگونه است؟ آنها چطور علم را به ابزار قدرت تبدیل میکنند؟ ما چطور؟ بدون تحلیل این مناسبات، نقد دانشگاه ناقص است. دانشگاه فقط یک اندیشه نیست؛ یک میدان نیرو است.
مسئله دیگر، ناهماهنگی بین اصول بیانشده در کتاب است. اصولی که در هشت فصل اول آوردهشده، نسبتش با دانشی که نویسنده آن را دارای مشکل میداند، باید مشخص شود. برخی از این اصول اصلا با هم در تناقض هستند و آوردن آنها کنار یکدیگر بیمعناست؛ مثلا شما نمیتوانی از یک سو، بگویی سکولاریسم بد است و ازسویدیگر، از دموکراسی بهعنوان یک راهکار دفاع کنی؛ بدون اینکه تناقضهای این دو را حل کنی. شتابزدگی در نوشتار باعث شده نویسنده متوجه این ناسازگاریها نشود.
کتاب میخواهد خیلی چیزها را بگوید؛ اما چون فرصت و حوصله عمیقشدن نداشته، در سطح باقیمانده و درنهایت نه آن نقد فلسفی دقیق ازکاردرآمده است و نه آن تحلیل اجتماعی از دانشگاه. بههمیندلیل، خواننده در پایان کتاب میماند که دقیقا باید چه کند؟ دستاورد کاربردی کتاب برای یک استاد یا دانشجوی امروزی چیست؟ ایکاش این شجاعت و دغدغه نویسنده، با صبوری و دقت بیشتری همراه میشد.
دانشگاهی که فلسفهاش را نمینویسد نمیتواند فکر کند
حامد زمانی، مدرس و پژوهشگر فلسفه
اولینمسئلهای که باید به آن فکر کنیم، خود عنوان کتاب است. عنوان بامحتوا دقیق نیست. اما از عنوان مهمتر، پرسشهای بنیادیتری است. باید بدانیم دانشگاه چیست و چرا اکنون به یکی از معضلهای ما تبدیل شده است؟ سؤال مهمتر: چرا مشکلاتی که در دانشگاه وجود دارد، در آموزشگاههای کوچک یا حتی حوزه علمیه به این شکل دیده نمیشود؟ پس باید به این موضوع فکر کنیم که دانشگاه اصلا برای چه تأسیس شد؟
برخی شواهد تاریخی نشان میدهد علت اصلی تشکیل دانشگاه این بوده که علوم مختلف در کنار یکدیگر جمع شوند تا وحدتی بین آنها ایجاد شود. کانت هم دراینباره صحبتهای مهمی بیان کرده است که میتوانید مطالعه کنید.
ایده تأسیس دانشگاه این بود که علوم متعدد در دانشکدههای مختلف یکجا جمع میشوند و تلاش میکنند در ارتباط با یکدیگر، به یک وحدت ارگانیک برسند. اما آیا این وحدت امروز ایجاد شده است؟ از نظر من خیر. اما یک انتظار و یک ایدئال وجود دارد که ما میخواهیم بهسمت آن حرکت کنیم. اگر این انتظار را داریم، باید دانشگاه را بهعنوان یک نهاد معتبر و مستقل بشناسیم و به آن امکاناتی بدهیم تا خودش برای یافتن وحدت علمی تلاش کند.
باید به این نکته توجه داشته باشیم که اگر دانشگاه بخواهد مستقل باشد، باید یک قانون اساسی برای خودش داشته باشد که خودش آن را نوشته باشد. تفکیک دروس، حدود علوم، تعریف میانرشتهایها، همه اینها باید به خود دانشگاه واگذار شود. برخی دانشگاههای بزرگ غربی، برای رسیدن به این وحدت علوم، استقلال بیشتری دارند و خودشان حدود علوم را مشخص میکنند. پس استقلال دانشگاه زمانی معنا پیدا میکند که فعالیت فلسفی در دانشگاه جاری باشد. فلسفه، چسب وحدتبخش علوم است؛ اما وقتی یک «دانشگاه پلیتکنیک» تأسیس میکنیم که صرفا برای تربیت تکنیسین و مهندس جهت پروژههای دولتی است، این دانشگاه برای رسیدگی به امور و فهمیدن خودش، نیازمند کمکگرفتن از بیرون است؛ این یعنی فقدان استقلال.
اگر دانشگاه برای این کشور کار نمیکند، اگر دانشگاه نتوانسته مسائل بومی ما را حل کند، دلیلش این است که ما برای آن آزادی و استقلال قائل نشدیم و انتظارهایمان را از آن بهصورت شفاف معلوم نکردیم. ما دانشگاه را نمیخواهیم که فکر کند، ما میخواهیم که جواب تست بدهد و مقاله چاپ کند. دانشگاهی که حق فکرکردن به خودش را نداشته باشد، نمیتواند برای جامعهاش فکر تولید کند. نقد فلسفی دانشگاه، درنهایت باید به اینجا برسد: دفاع از حق فلسفهورزی و استقلال دانشگاه. این گمشده اصلی ماست.
کتابی که جرقهای
برای تأمل جدی است
حسین مطیع، نویسنده کتاب و عضو هیئتعلمی مرکز معارف اسلامی دانشگاه صنعتی اصفهان
دانشگاه؛ کلاس، کتاب، سلف، آزمایشگاه و خوابگاه نیست؛ دانشگاه روح و فکری دارد که در ورای همه اینهاست و هرکس به دانشگاه میآید تحتتأثیر آن روح و فکر قرارمیگیرد! هرچند هیچ نهادی در دنیا بهاندازه دانشگاه توسط کاربرانش نقد نشده، لازم است که دوباره بازشناسی، حلاجی و ارزیابی شود.
این کتاب باتوجهبه حجم کمی که دارد در حد توان محدود و بضاعت نویسنده، سعی کرده در شناخت وضع موجود دانشگاه به نقادی فیلسوفانه و عمیقتر دانشگاه بپردازد و خصوصا آن را از دریچه تأثیرپذیری از مدرنیته بازخوانی کند (ضمن اینکه این نقدها به معنای نادیدهگرفتن نقاط قوت و مثبت نیست و از فرصتها و امکانات نباید غفلت کرد). نویسنده با تأکید بر اینکه نفی آفات مقدم بر ایجاد آداب است، بیشتر به جنبههای سلبی اصلاح دانشگاه پرداخته است.
شیوه نگارش کتاب نه به روش خشک مقالات علمیپژوهشی، بلکه به روش جستارنویسی است تا برای عموم استادان، دانشجویان و فارغالتحصیلان قابلفهم و روان باشد. این اثر با مقدمه استاد عبدالحسین خسروپناه، دبیر محترم شورایعالی انقلابفرهنگی زینت یافته است. بههرروی این کتاب شامل 9 فصل است:
فصل اول، مقدمه است و فصلهای دوم تا هشتم برای معرفی هفت آفت در دانشگاه بهقرار زیر است:
۱. سوبژکتیویته؛
۲. لیبرال- دموکراسی؛
۳. سکولاریسم؛
۴. پوزیتیویسم؛
۵. تکنوکراسی؛
۶. مارکسیسم؛
۷. فرمالیسم علمی (شامل مدرکگرایی، نمرهگرایی و مقالهگرایی)؛
و فصل نهم و آخر این کتاب نیز به نتیجهگیری اختصاصیافته و حاوی پیشنهادهایی برای ادامه این راه مهم است.
شیوه کار در فصلهای هفتگانه (دو تا هشت) نیز به این قرار است که هر فصل چهار بخش دارد: بخش اول به معرفی تفکر انحرافی اختصاصیافته و سعی شده است بهطور خلاصه و موجز آن تفکر معرفی و از آن، پردهبرداری شود. بخش دوم به نقدهایی که بر آن اندیشه رفته، پرداخته است؛ اعم از نقدهایی که در غرب یا در شرق به آن روا داشتهاند یا حتی نقدهایی که خود طرفداران اصلی آن، اذعان و اعتراف کردهاند.
تا اینجای کتاب، کار تازهای صورت نگرفته است و زیاد از این شرح و نقدها روا و روایت شده؛ اما دو بخش بعدی هر فصل تازه، اصلی و بلکه ابتکار این کتاب است؛ بخش سوم هر فصل شیوهها و راههای ورود آن تفکر انحرافی در دانشگاه را آفتابی کرده است و بخش آخر چگونگی برخورد با آن و راهحل مشکل و آفتزدایی یا به تعبیر بهتر بتشکنی و پالایش دانشگاه از این آفت و آسیب را پیشنهاد داده است.
طبیعی است که برخی از راههای نفوذ و مقابله در هر فصل مشترک و مشابه فصل دیگر باشد و از تکرار برخی نکتهها گریز و گزیری نیست؛
بااینحال سعی شده از مطالب کلیشهای حتیالمقدور پرهیز شود و فصول مربوط به هم حواله داده شده است (فصل هشتم هم که درباره فرمالیسم علمی است، هرچند فلسفی نیست، اما به دلیل ضرورت و اهمیت در انتهای فصول جای گرفته است).



